تبليغاتX
شاد باشيد

دیدم تو خواب وقت سحـر
شهزاده ای زریــن کمــــر
نشستـه رو اســـب سفیـــد
می اومـد از کوه و کمــــر
(می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش)2
کاشکی دلم رسوا بشـه ، دریا بشـه ، این دو چشـم پر آبــم
روزی که بختم وا بشه ، پیدا بشه ، اون که اومد تو خوابم
شهزاده ی رویـــــای من شایــــد تویــی
اون کس که شب در خواب من آید تویی تــــو......
از خــواب شیـرین ، ناگـه پریــدم ،او را ندیـــدم ، دیگــر کنــارم به خـدا
جانم رسیده ، از غصه بر لب ،هر روز و هر شب ، در انتظارم به خـدا
دیدم تو خواب وقت سحـر
شهزاده ای زریــن کمــــر
نشستـه رو اســـب سفیـــد
می اومـد از کوه و کمــــر
(می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش)2

                                               از اینجا بشنوید؛ از اینجا و یا اینجا دانلود کنید

شعر:بیژن ترقی -آهنگساز:مهندس همایون خرم
پی نوشت: ترانه بالا بازخوانی ترانه ی اصلی ست (خواننده ی اصلی این ترانه، بانو عهدیه ست)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 20:20  توسط سیاوش اکبریان  | 

افسانه‌ ساندویچ‌اش را توی سبد گذاشت و به طرف رودخانه ‌رفت. بعد کنار درخت کهنه‌ای که تنه‌اش شکافته بود، ایستاد. انگار چیزی نزدیک درخت نظرش را جلب کرده بود. من به پیراهن صورتی‌اش نگاه می‌کردم. برایش تنگ شده بود اما اصرار داشت هنوز آن را بپوشد. افسانه برگشت نگاهم کرد و خندید. می‌دانست هیجان تجربه کردن جنگل و آن رودخانه‌ی واقعی را مدیون من است. مثل وقتی مریم اجازه نمی‌داد برود توی حیاط مجتمع دوچرخه بازی کند و من یواشکی دوچرخه‌اش را توی حیاط می‌بردم.

توی بغل مریم تکیه دادم و آسمان را نگاه کردم.

ـ‌ اون جا رو نگاه کن مریم. یه پرنده‌ی گنده توی آسمونه.

پرنده‌ی بزرگ، بدون این که بال‌هایش را تکان دهد از بالای سرمان عبور کرد و به طرف کوه‌های آن سوی رودخانه رفت. صدای جریان آب را می‌شنیدم. بعد یک مارمولک را دیدم که روی تنه‌ درخت در لکه آفتابی مانده بود و به نقطه‌ی نامعلومی خیره نگاه می‌کرد. سیگاری آتش زدم و با مریم دو تایی آن را کشیدیم. مریم ماجرا دوست‌اش را برایم تعریف کرد تا تازگی کارش را عوض کرده و توی ایران خودرو با دو برابر حقوق قبلی استخدام شده است. بعد من سبد ساندویج‌ها را توی صندوق عقب گذاشتم و مریم گفت بروم افسانه را صدا کنم. به طرف رودخانه رفتم که روی سنگ‌های سبز تیره حرکت می‌کرد. یک ماهی درشت داشت از میان سنگ‌های می‌گذشت. اطرافم را نگاه کردم. افسانه نبود. بلند صدا زدم.


ادامه ...
+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 1:50  توسط سیاوش اکبریان  | 

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا این روزها
از دوستان و آشنایان
هر كس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانی های ساده
و با همان امضا، همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساكت و آرام

این روزها تنها
حس می كنم گاهی كمی گنگم
گاهی كمی گیجم
حس می كنم از روزهای پیش

........ برای دیدن متن کامل به ادامه بروید


ادامه ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 22:0  توسط سیاوش اکبریان  | 

 دیشب خواب چوپانی را دیدم که در گرگ و میش آسمان، در جستجوی گله اش بود.چوپان از تپه بالا رفت؛ احساس می کرد گله اش همان نزدیکیست.
_بود؟
گویا صدایی می شنید!
_چه صدایی؟
صدایی مبهم که او را به بالای تپه می کشاند.
آسمان دیگر تاریک شده بود و ماه، ماه کامل از آسمان بالا می رفت.
_چوپان چه کرد؟
به بالای تپه رسید و در سیاهی تازه رسیده ی شب،نی نی چشمانی را دید.
_گرگ بود یا گله؟
نزدیکتر شد؛بره ای بود_بره ای که ترسیده بود. در آغوشش گرفت و اندامش را لمس کرد؛ داغ نا آشنایی بر تن داشت.

چوپان
_داغ؟!
بره، بره ی او نبود، اما گمشده بود و حالا در آغوش ایمن چوپان آرام گرفته بود.
چوپان نشست،ساعت ها نشست.سحر که نزدیک می شد فکری از خاطرش گذشت.
_چه فکری؟
او دیگر چوپان گله نبود، گله ای نداشت اما بره ای را یافته و پناه داده بود؛ می توانست چوپان بره های گمشده باشد.
او هنوز چوپان بود.
_ .....!

ششم شهریور ۱۳۸۸. سیاوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 3:14  توسط سیاوش اکبریان  | 

دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد . سالک در او خیره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بیتوته کرد و سحرگاهان که به قصد گزاردن نماز برخاست پیر مرد گفت : با آن شتابی که برای هدایت خلق داری پندارم که امروز را رهسپاری
سالک گفت : اگر مجالی باشد امروز را میهمان تو باشم
پیر مرد گفت : تامل در احوال آدمیان راه نجات خلایق است . اینگونه کن
سالک در باغ قدمی بزد و کنار چشمه برفت . پرنده ها را نیک نگریست و دختر او را میزبان بود . طعامی لذیذ بدو داد و گاه با او هم کلام شد . دختر از احوال مردم و دین خدا نیک آگاه بود و سالک از او غرق در حیرت شد . روز دگر سالک نماز گزارد و در باغ قدم زد پیرمرد او را بدید و گفت : لابد به اندیشه ای که رهسپار رسالت خود بشوی


ادامه ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 22:46  توسط سیاوش اکبریان  |