تبليغاتX
شاد باشيد
بابا گفت: "..... درباره گناه پرسیدی و من می خواهم نظرم را بگویم.گوش می دهی؟ "
لبها را به هم فشردم و گفتم: "بله" اما از دماغم صدادیی مانند خُره درآمد و دوباره به خنده ام انداخت.
چشمان سنگی بابا سخت به چشمهایم زل زد و خنده بر لبم خشکید.
"می خواهم با تو مثل دوتا مرد حرف بزنم.به نظرت می توانی یک بار هم که شده از عهده اش بربیایی؟ "
زمزمه کنان گفتم: "بله، بابا جان." اولین بار نبود که بابا با چند کلمه ی گزنده این قدر تحسینم را بر می انگیخت.از آن لحظه های گذرای خوب بود_کمتر پیش می آمد که بابا با من حرف بزند، چه برسد به اینکه مرا روی زانوهایش بنشاند_واگر خرابش می کردم، احمقی بیش نبودم.
بابا گفت: "خوب است." اما چشمهایش غرق فکر و خیال بود "خب، هر درسی که به ات می دهند، سر جایش؛ اما فقط یک گناه وجود دارد، فقط یکی.آن هم دزدی است.هر گناه دیگری، صورت دیگر دزدی است.حرفم را می فهمی؟ "
گفتم: "نه، بابا جان" بدجوری دلم می خواست بدانم.نمی خواستم باز ناامیدش کنم.
بابا از بی صبری آهی کشید.این هم گزنده بود، چون او مرد کم حوصله ای نبود.یادم می آید بیشتر وقتها تا هوا تاریک نمی شد به خانه نمی آمد و من بیشتر شبها شام را تنهایی می خوردم.وقتی بابا می آمد خانه، از علی می پرسیدم کجا بوده؛هرچند خوب می دانستم در محل ساختمان است و بر کارهای گوناگون نظارت می کند.مگر این کار صبر و حوصله نمی خواست؟ همین حالا هم از تمام بچه هایی که یتیم خانه را برایشان می ساخت نفرت داشتم؛ گاهی آرزو می کردم کاش آنها هم همراه پدر و مادرشان می مردند.
بابا گفت: "وقتی مردی را بکشی، زندگی را از او دزدیده ای.حق زنش را برای داشتن شوهر دزدیده ای،همینطور حق بچه هایش را به داشتن پدر.وقتی دروغ  بگویی، حق طرف را برای دانستن راست دزدیده ای.وقتی کسی را فریب بدهی، حق انصاف و عدالت را دزدیده ای.می فهمی؟ "

ادامه ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 23:16  توسط سیاوش اکبریان  | 

از ضلع شمال شرقی آمادگاه وارد مجتمع بزرگ و مرکز کتابفروشیهای اصفهان می شم؛ساختمانی در سه طبقه که قریب به اتفاق مغازه های آن کتاب فروشی است.این مرکز تجاری درست روبروی هتل عباسی واقع شده و فاقد سقفه و وسعت قابل توجهی داره.
به همراهی یه دوست اینجا اومدم و در جستجوی کتابی هستم که سالها پیش خواندم،اما به نیت خریدن و داشتنش اینجام.
کتابفروشی اول،ضلع شمال شرقی:
_سلام.. خسته نباشید.یه کتاب می خواستم از جک لندن به اسم....
_از جک لندن کتابی نداریم
تصمیم دارم همه مغازه ها رو سر بزنم،پس به مغازه مجاورش می رم
_سلام...عصرتون به خیر..کتاب "مارتین ایدن" رو می خوام
_نداریم
_نویسنده ش جک لندنه
_نداریم
_نمی دونید کدوم از همکاراتون ممکنه داشته باشنش؟
_یه سر به کتابفروشی.... طبقه بالا بزن،شاید اون داشته باشه
در این فکرم که دوست همراهم روخسته نکنم و اینکه بعد از اینهمه مدت زندگی در این شهر چرا هنوز آداب ارتباط برقرار کردن با اهالی اون رو یاد نگرفتم.
به طبقه بالا می رم_همون مغازه ای که بهم آدرس دادند
_سلام.یه کتابه از جک لندن... اسمش مارتین ایدنه....با کارای دیگه ش فرق ....
منتظر شنیدن بقیه حرفام نمی شه
_نداریم
به این فکر می کنم که نسل جدید این فروشنده های کتاب آیا کتاب هم می خونند،می دونن جک لندن کیه و اینکه مگه این کار شغلشون نیست!پس چرا اینهمه پر طمطراقند؟
تمام مغازه های بالا رو سر می زنم و با هر کدوم از فروشنده ها با ادبیات متفاوتی حرف می زنم،اما بازتاب،همون بازتاب تکراریست.....شاید باید مثل خیلیها وارد مغازه بشم و بدون سلام و علیک که دوست همراهم اسمش رو گذاشته"احترام گذاشتن بی جواب"،صاف برم سراغ چیزی که می خوام.
مغازه های طبقه اول رو یکی یکی سر می زنم و می رسم به مغازه های صنایع دستی....خب هنوز طبقه همکف و زیرزمین رو نگشتم،شاید اونجا کتابی که می خوام رو پیدا کنم.
اما تو هر د طبقه باز به جواب "نه" می رسم و رفتارهای سرد،شاید رفتارهایی از سر شکم سیری.
از پله های ضلع شمالی بالا میام،در پاگرد اول جوانی ایستاده؛به نظر 25 ساله یا شاید کمی بیشتر میاد.
_کتاب
_کتاب می فروشید؟
_بله
_کتاب مارتین ایدن رو دارید؟
_نه.... من کتاب خودم رو می فروشم
_شما! نویسنده کتابی که می فروشید هستید؟
محجوبه و این متانتش گذرتلخ لحظات پبش از مغازه های قبلی رو برطرف می کنه
_بله... این کتاب رو خودم نوشتم،مجموعه داستانه
_مجوز هم داره؟
_اگه نداشت که نمی تونستم چاپش کنم.
کمی از روال دریافت مجوز و مراحل چاپ و هزینه هاش می پرسم و او با حوصله جواب می ده
_خب...میشه من هم یکی از کتابهاتون رو داشته باشم؟
_بله حتما... اجازه می دید براتون امضاش کنم... اشکالی که نداره؟
_نه... نه....خیلی هم باعث افتخاره که کتابی رو از دست نویسنده ش بخرم، اون هم با امضاء
از صمیم قلب لبخند می زنه....من هم می خندم و تو دلم بهش آفرین می گم ...می دونم که تو نگام تحسین موج می زنه


کتاب مارتین ایدن رو پیدا نکردم اما همت وعشق رو در یک جوان نویسنده یافتم و.... البته کتابی که امضاء  نویسنده ش رو هم داره.

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 7:19  توسط سیاوش اکبریان  | 

شب زیبایی بود؛چنان شبی که فقط هنگامی که بسیار جوان هستیم می توانیم آنرا درک کنیم.آسمان آنچنان پرستاره و روشن بود که نگریستن در آن خواه ناخواه بیننده را در برابر این پرسش قرار میداد:
_در زیر یک چنین آسمانی،آدمهای گوناگون،فاسق و هوسران چگونه زندگی می کنند؟

این، سرآغاز "شبهای سپید" نوشته فئودر داستایفسکی است با ترجمه ای از مرتضی مقدم.

آشناییِ من با این نویسنده ی توانمند روس به سال 1372 بر می گرده؛سالهای دانشجویی و آشناییِ من با دوستِ هم اتاقیم در خوابگاه دانشگاه و پیامد آن آشنایی با داستایفسکی.
شبهای سپید دومین نوشته ی این نویسنده به حساب میاد،گویا قبل از این داستان "نازنین" رو نوشته،شاید داستان نازنین از معدود کتابهایی باشه که از این نویسنده  نخونده باشم؛چراکه آشنایی من با آثار این نویسنده با شبهای سپید آغاز و به برادران کاراموزوف"آخرین کتاب وی" ختم شد.فئودور داستایفسکی زمان نوشتن این کتاب حدودا 25 ساله بوده!به نظرتون شــــاهکار نیست؟

 


ادامه ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 1:45  توسط سیاوش اکبریان  | 

از کنار درخت اکالیپتوسی گذشتم .دست دراز کردم و برگی کندم .توی دست مچاله کردم و بو کردم وپریدم عقب نزدیک بود پابگذارم روی قورباغه ی مرده ای که وسط پیاده رو پخش زمین بود.زیر لب غر زدم"لعنت به این شهر با همه ی قورباغه ها و مارمولک ها و مارهای آبی زنده ومرده اش ."
خانه های یک شکل با شمشادهای یکدست ،شبیه بچه هایی بودند که تازه از سلمانی برگشته اند. همه جا ساکت بود و فقط  گاهی صدای جیرجیرک ها و قورباغه ها می آمد.دور و بر را نگاه کردم و فکر کردم این شهر گرم و ساکت و سبز را دوست دارم.
صدای ترمز اتوبوس مدرسه آمد. بعد قیژ در فلزی حیاط و صدای دویدن روی راه باریکه وسط چمن. لازم نبود به ساعت دیواری  آشپزخانه نگاه کنم . چهار و ربع بعد ازظهر بود.
در خانه که باز شد دست کشیدم به پیشبندم و داد زدم "روپوش در آوردن ،دست و رو شستن، کیف پرت نمی کنیم وسط راهرو


ادامه ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 5:30  توسط سیاوش اکبریان  | 

 ناستينکا نگاه کن، به آسمان نگاه کن فردا روزی شگفت انگيز خواهد بود،به ماه نگاه کن، ببين آسمان چقدر آبی رنگ است!ببين،آن ابره زرد رنگ؛ آنطرف، روي ماه ميلغزد، نگاه کن، ببين! امّا نه، آن ابر ازجايش تکان خورد، حالا نگاه کن، نگاه کن!

امّا ناستينکا به ابر نگاه نميکرد در يک نقطه ميخکوب ايستاده بود و هيچ نميگفت، به من نزديک شد، فشار آميخته با ترسش را بر خود احساس کردم، حس کردم که دستش در دستم ميلرزد، به او نگاه کردم، او سخت تر خود را در آغوشم فشرد.

............. مرد جوانی گام زنان به جانب ما ميآمد.... ناگهان ايستاد..... نگاهی تيز و از روي دقت به ما انداخت بعد به راه خود به جانب ما ادامه داد...... قلبم فرو ريخت، به آهستگی پرسيدم:

_ناستينکا، او چه کسيست، ناستينکا؟

و او در حاليکه پيوسته خودش را بيشتر به من ميچسبانيد و بيش از پيش لرزان بود گفت:

_ اين اوست!!

رمق از زانوانم سلب شد.

صداي فرياد کرد:

ناستينکا... ناستينکا... اين تويي؟!

در يک دقيقه مرد در کنار ما بود؛

عجييب..... صداي فرياد و آغاز بيتابي او.... بدينسان ناستينکا از آغوشم بيرون جست و به سوي او شتافت.............

به تماشي آنها ايستادم، به کلّی خورد شده بودم.... امّا او، ناستينکا به زحمت توانست دستش را به دست او بدهد، همينقدر توانست خود را در آغوش او پرت کند.... هنگاميکه او ناگهان به سويم برگشت، به سرعت برق و همچون باد دوباره در کنارم قرار گرفت، قبل از آنکه بتوانم هواسم را متمرکز کنم، بازوانش را به دورگردنم افکنده و با حرارت و سخت مرا بوسيده بود....

سپس بدون اينکه يک کلمه با من سخن گويد؛ براه ديگر به سوي او هجوم برد، دستهايش را در دستش گرفت و او را با خود برد و دور شد.... مدّتی طولانی ايستاده و در پي آنها نگاه ميکردم..... بالاخره آندو از نظر دور شدند.

بخش پاياني داستان کوتاه شبهاي سپيد اثر فيودور داستايفسکی....

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 تیر1384ساعت 22:18  توسط سیاوش اکبریان  |