تبليغاتX
شاد باشيد
در کرانه ی این حادثه ی شوم بی فروغ
حد فاصل ساحل راستی از دروغ
جای پای تو را چه غمگنانه یافتم _
وقتی چند گام جلوتر از ندای فریادت، سبزینه ان به سرخی نشست.
آنگاه شکوفه دادی و گل کردی، در فضایی پر از ارعاب
یک نفر باز صدا زد،
صدا زد، صدا زد سهراب !

21 تیر 1388

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 16:10  توسط سیاوش اکبریان  | 

                        

دانه ای نابم، پر از شور و غرور و شادی ام
اهل اینجا، اهل این دشت و همین آبادی ام
سالها از خاک و باران، بی نصیبم بی دلیل
کنج یک پستو، اسیر موج استبدادی ام

شور و غوغای فراوانم در این پستو فسرد
دست بی رحمی، گلوی شادی ام را می فشرد
دشت حاصل خیزو خندان در همین دوران سخت
خشک شد، بی بذر، گویی شادی اش را باد برد

اینک این ما دانه ها و این تو و دشت عظیم
سبز کن با آب و دانه این زمین را چون قدیم
ای که از دیروز و از دیروزها باز آمدی
دانه و آب و زمین با توست، احیا می شویم


سیاوش    بیست خرداد 1388

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 15:14  توسط سیاوش اکبریان  | 

رویارویی دو چشم، یکی خیس از اشک، یکی خیره به دور
فاصله ای به اندازه میز و دو فنجان رویش،
یکی سرد و یکی گرم
نی نی چشمانی که سرخ شده
و چشمانی که فرار می کند
دستانی که پی جستجوی دستانی دیگر، میز را می کاود
گفتگوی میان دستها، یکی از منطق و یکی از احساس
تصویری از فنجان سرد و محتوایش
و باز تصویری دیگر از زاویه ی روبرو
صعودی نا خواسته در کنار  رودی خشک
بالا پریدنهای گاه و بیگاه ماهیان اسیر در گودالهای کوچکشان
فریادی که خاموش است از گلویی که بغض دارد
چشمانی که به دور خیره می ماند تا عمقش پیدا نباشد
آسمانی کبود
و صدای قلبی که آهسته چیزی می پرسد
و لبانی خشک که آهسته، پاسخ می دهد
بالاپوشی بلند که فاصله را باطل می کند
پرسشی دیگر در بی فاصلگی
و پاسخی نزدیک
گرمایی درونی در سیطره ی سرمای بیرون
فاصله ای به اندازه ی این میلاد و آن میلاد
فاصله ای که با احساس پر نمی شود، گر چه پر از احساس است!
تناقضی شدید و دلچسب
و آنگاه ، رستاخیزی از سر شعور
ایستادنی آگاه
پرهیز و باز پرهیز
قدم زدنی بی تقدم و تاخر، یکسان، آهسته و در سکوت
و آنک پایان دیدار       

 سیاوش؛فروردین 138۸

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 21:33  توسط سیاوش اکبریان  | 

چکه، چکه، می چکند
چک.....چک.....چک
پیاله ت اما کوچک است، زود پر می شود، می دانم
چک ... چک... چک
می بینم، می شنوم
صدای پژواکش تیز است، زود پر می شود این پیاله می دانم
قطره ها را شمرده ای؟
فرقی نمی کند، می دانم که حواست نیست
"چک ... چک... چک"
گرداگردت پیاله های ریز و درشت چیده اند، می بینی؟
نه، نمی بینی؛عمق نگاهت معطوفِ قطره هاست
"من" که می گویی، قطره ها درشت تر می شود
آی ای پیاله ی کوچک مغرور
دریغا که چکه ها لبریزت کنند، خوشحالی؟
چک... چک...چک
صدایش تیزتر می شود، وای به همسایگانت!
وای به پیاله ها که ترشحاتت را ناگزیر به تن می چشند
لزج، بدبو و کثیف
چک ...چک...چک
پر می شوی...
افسوس که سیل می شوی
وای به همسایگانت و این سیل غرور
وای...


یک اسفند 1387، سیاوش

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 0:50  توسط سیاوش اکبریان  | 


به گمونت عاشقی؟
آخه تو گل نشدی، فکر نکن شقایقی
فکر نکن با دل دادن یا دل گرفتن عاشقی
تو هنوز تو پیچ و خم های کم دقایقی
آره همراهی می خواد، عاشقی آسون نمی شه
خودم اینجام دلم اونجاس، واسه عاشقِ گرسنه به خدا نون نمی شه
عاشقی، وقت می خواد، حوصله می خواد، می دونی؟
تو چرا خسته می شی اینهمه زود و، شعر رفتن می خونی؟
یه روزی مرغِ پرنده می شی و به آسمون سر می زنی
پشیمون می شی یهو، دلت می خواد به خونه تون سر بزنی
می شی پنجره نشین خونه تون، به آسمون زُل می زنی
تک و تنها می ذاری یار پرنده ت و به پروازِ دلت یه مهرِ باطل می زنی
خُب پرنده هم می ره، تا کی باید صبور باشه
واسه یه پرنده ی خونه نشین، بهتره که از آسمونا دور باشه
شایدم بالتو بستن و فقط هوای پروازُ داری!
چه می دونم!، توی سینه ت نکنه قصه ی ناگفته ی یه رازُ داری؟
ولی ادعا نکن، شاکی نشو که آی کجا؟ چرا می ری؟
من که اینجام _ پای پنجره نشستم_ چرا تنهام می ذاری؟
نه ببین! این راه و رسمِ عاشقی که پیشه کردی غلطه
یاد گرفتن داره عشق و عاشقی، خودش یه جور تربیته

سیاوش(آبان ۱۳۸۷)

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 3:20  توسط سیاوش اکبریان  | 

دوباره آمدی از بس صدایت کردم
                             محکمتر از همیشه،اما نه بی ریشه
گویا هیچ نرفته بودی،فاصله ای نبوده؛


تنها بی خوابی شبانه به سحر سفر کرده؛بی هیچ آشفتگی


و چشمانت،که استواری درختان است و به سبزی برگها


همراه تو آسمانم ابری شد
                  ابرهایی پر از واژه
                              و قطراتی که شعر می شود


و آفتابی امیدوار که رنگین کمان را عشق معنا می کند
                                                                                 تابستان1376  

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 0:2  توسط سیاوش اکبریان  | 

پیش نویس: شاید شما هم ترانه ی زیبای "یاران"با صدای شادروان،بانو الهه رو مثل من بارها شنیده باشید؛ترانه ای که آهنگساز وشاعرش رو نمی شناسم و فقط می دونم در مایه ی "اصفهان"خوانده شده.شنیدن مکرر این ترانه من رو به فکر بازخوانیش انداخت،اما....
اما روند کار من رو به جای دیگری کشاند،شعـر رو تغییر دادم و باز شعر تغییر یافته رو تغییر دادم و حاصل کار شعری شد با حال و هوای کاملا متفاوت از شعر اصلی.
قبلا تجربه ی سرودن ترانه رو داشتم اما شعر"غربت" متفاوت بود و مهمترین تفاوتش این شد که بر روی آهنگ نوشته شد ونه اینکه طبق روال معمول، آهنگ روی شعر از پیش نوشته شده ساخته بشه.
چارچوب اصلی این شعر "چهارپاره" ست که البته جاهایی وزن، دستخوش تغییر می شه یا در بند سوم یک پاره اضافه می شه و در بند آخر کاملا به قالب مثنوی وارد می شه.
پیش نویس طولانی من رو ببخشید،اما لازم می دیدم توضیحاتی در خصوص این شعریا بهتر بگم ترانه گفته باشم.


غـربــت 
ای یارمن،ای یاردیگر رهــــا
ای یارمن،ای یاراینـک جــــدا
از بخــت بـد ،دیـدی چه شــــد؟!
تنهـــا شــــدم تنهـــای تنهـــــا
***
تنهـــا شــدم دوبــاره،تـو اون اتــاق خـالـی
از رنــج این زمونــه،دیـگه نمـونـده حـالـی
چی شد که سرگذشتم،با غصه ها یکی شد؟
انگار که بــاد پائیـــز،اومـد به اون حوالـی
***
این غـربت من،غـربت من،غـربت مـن
این غـربت بی روزنــه شد،عــادت مـن
شـــاید کـه در آن خلــــوت بی آینـــه ام
شــد جـای تو فرخنده ترین فرصـت مـن
شاید که یه روز قصه ی این رفتن مـن
در دفتـر من حــک بشـه از غفلــت مـن
***
گریون شــد ازغــم مـن،چشمای بی زبونـت
دیگه نمونـده کــــاری،ازدســـت مهـربـونـت
چشمـای خیس اشکــت،غُصه بَــرام می آره
قصـه ما تمـوم شــد؛آروم می شــی دوبــاره
                                                       ((سیــاوش؛دوازدهم فروردین 87))

پی نوشت:امیدوارم در پست بعدی ترانه این شعر رو بشنوید.

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 0:12  توسط سیاوش اکبریان  | 

 ز من چو دور می شوی،به خود هبوط می کنم
                                       کمــــــــی کنار میروم،فقط سکــــوت می کنم
چگونه کهربا شدی!چگونه کـــــــــــاه بوده ام!
                                      کنـــــون سقوط کرده ام؟غبـــــار راه بوده ام؟
تو از گـــــــروه آشنا من از قبیلـــــه ستــــــــم
                                      رها ز پیش می شوم،به سمت توبه می روم

                                                                            سیاوش       پنجشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 12:29  توسط سیاوش اکبریان  | 

در جهان هر کَس شود عاشق بسی
عشق صادق را ندارد هرکسی

این یکی خواهد گذشت ماه و سال
عشق او عشقی دروغین است و کال

وان یکی عاشق، دروغین، گر شود

نورِ عشق او غروبین بر شود 


ادامه ...
+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 15:46  توسط سیاوش اکبریان  | 

یکی آمد و یکی رفت؛او که رفت همو بود که از قبل بود و ماند و خواهد ماند.ماندنش ولی در خاطره هاست..در یادم و دردل و جانم.
وقتی می رفت،در آن شلوغی غم،در آن آستانه ی گریه و در آن تمرین فراق،گمان کرده بودم که دیگری که چند صباحی بود آمده بود،گوشه ای از جای خالی آن سفر کرده را پر خواهد کرد.....چه گمان باطلی!

در هزارو سیصد و .... چه فرقی میکند؟سالها پیش از آنکه بتوانم از آن یاد کنم آمده بود،سالها پیش از آنکه من باشم؛همه ی آنچه در دلم بود این بود که او هست.... گمان می کردم همیشه خواهد ماند و من می توانم به او خدمت کنم،می توانم بیشتر دوستش داشته باشم و بیشتر بگویم که دوستت دارم.....اصلا همینکه بود همینجور خشک و خالی خوب بود...ولی چه سود که او رفت و تنها یادش ماند و دلتنگی های من و تحمل نبودنش.
او رفت و گویا ناگهان پشتم تهی شد،احساس کردم که جایی نیست که به آن تکیه کنم...خلاء عجیبی درونم جا خوش کرد؛توده ای انبوه...حفره ای سیاه و عمیق که حاکی از نبودنش بود و هست و خواهد بود.
می دانم که هیچ چیز دیگری در سراسر عمرم نمی تواند جایگزینش شود....پدرم در هزارو سیصد و هفتاد و نه از میانمان رفت.

دیدی که چگونه شد،خورشیدم رفت
از خانه ی ما پرتوی امیدم رفت
چشمم همه آرزو به باز آمدنش
صد آه و فغان که عاقبت دیدم رفت

از رفتن او شب شد و گلها پژمرد
بیچاره درخت خانه مان هم افسرد
آخر پدرم فدایی گلها بود
اما چه کنم که باد پائیزش برد
                                     خرداد 1379

و سالها و سالها سپری شد و می شود و او همچنان نیست،نبودنش دیگر به دلتنگی بیشتر شبیه است تا به نبودن،چرا که هست....آری او هست،در فکر من در یاد و خاطراتم چنان عمیق نقشش حک شده که هیچگاه فراموش نخواهد شد؛گذر سالها تنها فراقش را عمیق تر می کند.....

سالی از حادثه ی رفتن او هم طی شد
باغبان رفت به خرداد،به ناگه دی شد

او که چشم از همه ی گلها بست
عاقبت قید برید،از قفس دنیا رست

چون وضو ساخت رها گشت ز قید کرد سجود
راحت از درد شد و لحظه ی بعد بال گشود

رفتنش جبر زمان بود،شکایت چه کنم؟
قصه ی غصه ی تکرار ندیدن،حکایت نکنم
                                                        خرداد 1380

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 20:55  توسط سیاوش اکبریان 

دو نهال بودن تو گلخونه کنار هم،
دوست بودن با هم ولی
جنسشون و اسمشون یکی نبود!
ولی مشکلی نبود،
هیچکدوم از اون یکی شاکی نبود.

هردوشون نهال بودن،کوچیک بودن،تازه بودن
توی سَهمشون از آفتابِ قشنگ
تویِ اون خونه!هَم اندازه بودن.

باغبوُن نهال می کاشت زمستونا
یاس و بید و شب بو و اقاقیا.

گلدونای کوزه ای رو می نشوند کنارِهم
ُپر می کرد از بذر گل یا که نهال تو کوزه ها

یه ردیف بنفشه بود؛یه ردیف شب بو و یاس
یه گوشه نهالِ کاج،شاخه ی سرو
یه ردیف پیچک و محبوبه یِ شب

خلاصه رو نظم و مرتبه می چید گلدونا رو

گاهی اما اتفاق می افتاد که گُلای تنگِ هم،
شانسی همسایه بِشَن؛مثل این یاسَک و بیــــد،
صاحب یه خورشید و یه سایه شَن.

وقتی که باهار می شد؛
شب بوها که گل می کرد،بنفشه ها که باز می شد،
وقتی که اقاقیا تازه می شد؛
دیگه یه نیمه یِ سال بود که گُلا با هم بودن
آره دیگه،زورکی کنارِهم،رفیق بودن
چی میگن؟!اسیرِتوفیق بودن؛توفیق اجباری بودن.

یادمون نره بگیم که باغِبون
خسته از زحمتایِ زمستونش،
منتظر می موند بیان تا که گلاشو ببرن!
با گلاش و غنچه هاش،خستگیاشم ببرن

غافل از اینکه گلا با هم بودن یه فصلی رو

بید اگه سردش می شد،یه شاخه های یاسی داشت
همزبون خوبی داشت؛"چوب" که نبود احساسی داشت

گلِ سرخ که باز می شد،شب بو بهش سلام میکرد
یا که طنازی میکرد؛با غنچه هاش بازی میکرد

خلاصه...باهار بود و وقت رهاییِ!گُلا از کوزه ها
دونه دونه بردن و به خاک نشوندن گُلا

دیگه گلخونه پُرِ کوزه نبود؛گُلــــــی نداشت.

بید کوچییک قصمون یه روز بیدار شد که دیگه،یاس نبود
چشماشو به هم زد و دید که آره!
...... شاخه ی احساس نبود
دیگه همزبون نداشت،یه دلِ مهربون نداشت
اگه آدم بود می گفتیم که حالا،کارد به استخوون نداشت

کَم کَمَک،نوبتِ بید یه روز می شد،
...... گلخونه خالی میشد
واسه باغِبون ولی؛باعثِ خوشحالی می شد.

آخه باغِبون قصمون،خستگیاشو دَر می کرد
با فروختن گُلا،رفعِ دردِسَر می کرد.

                           9/2/1383 ویرایش 15/12/1385 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 0:0  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

یکی بود یکی نبود؛
            یه کِسی بود که تو این دنیای پیر،با دلی خسته و سیر؛
                                                        پرسه می زد همیشه دور خودش.

یه روزی عزم می کرد،جزم میکرد که پاشو برداره و راه بره
                                                                گام برداره،راه دلخواه بره!
دلش اما همیشه جا می موند؛
                           یه پاشو بر می داشت؛
                                                     چرخی می زد،قدمی،سعی و تلاشی،
         اما.....
                    هرچی می کرد،دلش پا نمی داد
                                                          اون یکی پاش،بهش راه نمی داد.

خسته می شد،نفسش آه می شد
                                           راه تکراری براش چاه می شد.

مرد این قصه ما،از خودش رد نمی شد
                          آخ!اگه راهی داشت تا بره تا به افق،که براش بد نمی شد!

                                                         

یه روز اما یه نفر پیدا شد.
                 یه نفر نه،یه دل بود،یه احساس،یه راز
                                                مث بوی خوش صد شاخه ی یاس،اما باز

دل سپرد و چشماشو بست و گذر کرد از باد
            دست اون شاخه ی یاس،تو دستاش و وجودش فریاد
                          دل به همراهی اون یاس قشنگ بست که بست
                                                    دو تا پاهاش پَر پرواز شد و قلبش شاد

عطر اون  یاس قشنگ،تو دل خسته ی پیش از این تنگ، 
                                                         نور زندگی پاشید و رو لبهاش لبخند

قهرمان قصّمون نیّت کرد:
                       تا زمانی که پاهاش یاری رفتن داره،
                                                  دست این شاخه ی یاس،تو دستاش باشه

تا که این شاخه ی گل،تا همیشه تا به ابد؛بپیچه روی تنش
                                              غافل از اینکه زمونه،سرنوشت
                                                                             بد جوری می زَنَدِش

پی نوشت:در تعریف انواع شعر؛شعر بالا شعر محاوره نام می گیره؛دارای وزن و آهنگِ،اما نه الزاما هماهنگ.
همینطور در این سبک شعر از قوافی هم استفاده می شه اما باز نه به اجبار؛خیلی جاها شاعر حس رو به قافیه ترجیح می ده.مهمترین خصوصیت این شعر لحن محاوره ایِ اونه و .....خواستم مثالی هم زده باشم،"شهر قصه" رو که حتما شنیدید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 17:28  توسط سیاوش اکبریان  | 

در یکی از روزهای دور،
در یکی از روزهای زمستانی سرد؛
نبودنت را به خورشید گلایه میکنم؛
زمانی که خورشید جایش را به ماه میدهد باز به جستجویت برخواهم خواست...
 و در کوچه های شب
 سراغت را از رهگذران شب زده ی ستاره دیده خواهم گرفت
                                                     زمانی که میدانم دیگر نیستی؛

ذهنم آشفته است میان اینهمه تنهایی،
                            میان اینهمه سکوت،
                            در جستجوی تو هستم ولی خویش را گم کرده ام گویا...

می اندیشم که "مــن"، "تـــو" نیستم؟!
من در این ورطه ی سخت در این بازار مکاره چه می کنم؟
در این سرداب نمور که در و دیوارش را تار تنیده عنکبوت حادثه ها٬
آیا کور سویی هست؟آیا باید بمانم و تار ها را،گرد و غبار ها را بزدایم؟
یا شاید باید بروم.... بروم؟
                         تو میگویی بروم یا بمانم؟

من مانده ام و اندیشه هایم روان شده اند؛
       من مانده ام و قطره قطره های این فکر٬ که ذهنم را فرسوده اند

 به تو می اندیشم باز... تویی که سالهاست گمت کرده ام.

زندگی رسم غریبیست که در غربتکده ی انسانها،سالهاست فراموش شده

   من در این بادیه تنها شده ام
                             نفسم دیوار است
                                            آسمانم همه بغض
                                                                و غذایم حسرت
روز و شب فکر من از حسرت و رنج...
                                             رنج از تنهایی

رنج آن تبعیدی،که به زنگار رهایش کردند
                                        او که آیینه نداشت
                                                            یا اگر داشت شکستندش باز

آری آن آیینه ،سالهاست شکسته
                                  صاحبش دیر زمانیست که خسته،
                                                                   گوشه ای کز کرده

     زندگی،رنج مکرر شده باز
                                و چه خالی شده از نغمه ی ساز


لیک باید بروم...آری باید بروم

                               و بپرسم که سهراب کجاست!

و بپرسم باز که:سهراب چه کردی؟رفتی؟

                                                       کفشهایت را جُستی؟

خوش به حالت سهراب.....
                                                    خوش به حالت سهـــــــــراب

                                                                                              آبان 1385

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 17:30  توسط سیاوش اکبریان  | 

صبح یک روزِ بلند،
                     که در آن روز گرفته شب را با کمندی به درازاییِ گرما در بند
من در آن شهرِ کویر، همچنان خواب آلود،
                                           نشده از شب سیر،
                                                            اندکی دیرتر از معمولم
                                                                                    َترکِ آن جایگهِ شب کردم.

ظهرِ آن روز، هماندم که دلم پرغم بود، "نامه ای" خواند مرا
                                            نامه ای پر ز خروش

                                                    نه به چند سطر،به چندین صفحه
                                                                    قدر یک دشتِ ُپرِ درد و دل، از غم مفروش

پاسخش را چنین یادارم
             که به یک دفتر کوچک دادم؛
                                         این چنین آوردم:


نامه ای بنوشتی ، گل نازم خواندم
                                 بارِ دیگر در ستمهای رفیقان ماندم.
گفته ای"غصه مرا قدر یک لحظه رها نگذارد"
                                                ُگنه از دوست ُبود گر نشود
                                                                      که ز بارِ غمِ تو، توشه ای بردارد

توشه ی این غمِ تو خون رگهای من است
                                           قصه ی این غم تو، قصه ای بس کهن است.

سعی این کن تو عزیز تا خوداندیش شوی
                                            به خدا فکر بسی کن تا مگر بیش شوی
 
ربِّ جاوید دمی ز تو غافل ناید
                                      پس به او می اندیش که همـو را باید

فکر پیش و غصه ی فردا مخور
                                   تا مگر یکدم سیه گردد دلت از غصه پر

اینهمه را که بگویم برِ تو خود به آن اندیشم
                              روز و شب فکر همین ها به سرم، تشویشم

ظهرِ روزِ سوم است و این مقول
                                        می برم پایان مبادا ناخدا گردی ملول

ناخدا، شاید بخندی بر من و فکر سرم
                                       نـاخــدای قلبمی توفــــان دگر ناید برم
                  
                               
                                                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 0:0  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

به جنگ تو می آمدم
                           با سپاهی انبوه
                                                و تو تنها بودی.

سواران نگاهم از همه طرف، دوره ات می کرد
                                                           و تو.....
                                                                    روی بر می تافتی
                                                                                        .....آب شدم.

پیاده های فریاد ساکتم،باز از همه طرف دوره ات کردند....
                                                                           وتو زمزمه کردی:....من
                                                                                                       بغض شدم.

تو وآنهمه تنهایی؛ من و اینهمه سکوت؟!
تو و زمزمه ی خاموشیت؛من و اینهمه بغض؟!

درمانده شدم...
                   ترس شدم...
                                 کینه شدم....
                                               خشم شدم....
                                                               آرزو شدم؛ و تو....
                                                                                   زمزمه میکردی هنوز

تنها شدم؛بی سپاه نگاه و فریاد..
                                            اینک به من تابیدی از نگاه..

                                                                          باز فریادت کردم با همه ی نگاهم...

من و فریاد تو...
                    تو و فریاد من....

                       تو را گریه گردم؛اشک شدم...
                                                              مرا گریه کردی و اشک شدی...

اینک؛نه تو آنهمه "من" بودی
                                   و نه من آنهمه"انبوه"


 راهی شدیم...
                 راهی شدیم تا به تبلور برسیم.

       

                                                          ۱۳۷۵/۸/۲

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 0:26  توسط سیاوش اکبریان  | 

چشم گلها باز شد
سال نو آغاز شد
بوی گل می آید


شاپرک هم امروز
با دو بالش پیروز
  سوی گل می آید

        
جامه بر تن نو کن
غصه ها دور افکن
از شکوفه پر کن
دامن هر برزن


دیده بر دل افکن
زنگارش برگیر


تا کنی آیینه
چهره ی هر تصویر


خنده بر لب بگذار
با وجودت بسیار


روشنایی پیش کن
خنده بر درویش کن
روزگارت نو باد
مستدامت بنیاد


روزگارت پیروز
همه روزت نوروز


۲۷/۱۲/۱۳۷۲


+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 21:54  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

مث شعله هاي آتيش كه مياد بالا فروكش مي كنه

مث ابري كه مي باره رو زمين خاك و نوازش مي كنه

مث سرما مث گرماي يهو يه اتفاق

مث مستي مث گم شدن توي گلهاي باغ

مث پايان زمستون كه مياد دوباره يار

مث اول بهار كه شادي آورده قرار

مث آغاز، مث روز اول ارديبهشت

كه اومد تو زندگيم يه فصل تازه اي نوشت

مث سبزه، مث رويش، مث شوق

مث باور، مث ايمان، مث ذوق

مث گلدون مث آواز مث ساز

مث چشماي عقيق و مث راز

مث احساس تعلق مث گرمي حضور

مث همراه تو بودن توي جاده ي عبور

مث چشمه، مث دريا، مث موج

مث رويا، مث اميد، مث اوج

مث بارون كه مياد نويد آغازو ميده

مث فكرت كه به من اميد پروازو ميده

                                                                                     پانزدهم مهر ۱۳۷۹

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 22:40  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

هيچوقت خودم رو شاعر ندونستم؛ اين شكسته نفسي نيست؛ براش دليل دارم.ولي گاه گاهي در گذشته بيشتر و امروز كمتر چيزهايي نوشتم.ميدونيد بعضي وقتا نقب زدن به گذشته ها ناگزيره....به هر حال مثنوي زير مربوط به سالهاي گذشته ست، براي نوشتنش تو وبلاگ كمي دستكاريش كردم؛ تغيير دادن بعضي واژه ها شعر رو از داشتن يه مخاطب خاص خارج كرد.

خب... اسم شعر رو هم

   شوق روياهاي فردا

جلوه هاي روشــــن چشمــــــــان تو   

                                                      مستـــــي چشــــم ترانه خـــوان تو

قلب پاكـــت، صيقلــــــــي؛ آيينـــه وار     

                                                      گفته هايت نغمـــــه هاي جويبـ‌ـــــار

چشمه چون گشتي مرا سيراب ســاز 

                                                       تشنه ام من، تشنه ي چشمان بـــاز

روي زيبـــــاي تو ديدم، ياس بــــــــــود  

                                                       چهره ات آيينه ي المــــاس بــــــــــود

بر مگير از روي من سيمـــاي خـــــــود      

                                                        اين روايتهـــــاي پر ايمـــــــــاي خــود

يار مــــن باش و كنارم باش بـــــــــــاز   

                                                        اي سرآغاز روايتهــــــــــاي ســــاز

اي صدايت خوشتر از ساز سه تـــــــار   

                                                        اي كلامت شاخـه هاي شاخســـار

يار مـــــــن باش و مگير از من دلــــــت 

                                                       قايقـــــــــي هستم كنار ساحلــــت

  قايقــــــــم آري تو دريــــــــــاي منـــــي 

                                                       شوق رويــــــاهـــــاي فــرداي مني

يار خوب من دلــــت را مســــــــــت كن   

                                                      قلب خود را انـــدكي پابســــــــت كن

بسته ي من شو كه بي تو نيستـــــــم 

                                                      كس چه ميداند كه بي تو جيستــــم؟

يــــــاور من شــو كه در افكــــار خويـش  

                                                       سالهــــــــــا گم كرده بودم يار خويش

فكر من روياي ياري خــــــــــوب بــــــــود 

                                                       چهره ي گم كرده اي محجــــــوب بود

يار من قلبـــــي بســـان آب داشــــــــت 

                                                        گلـــعذاري بود و قلبي ناب داشــــت

قلب او پر مهر و پر احســـــــاس بــــــود 

                                                        گفتــه هايش شاخه هاي ياس بـــود

هر كلام از كــــــــام او چـــون ميجهيــــد       

                                                        دين و ايمــــانم به آتـــش ميكشيــــد

آتـــش چشمــــــان پر مــــــهرش دلــــم

                                                        ميكشيــــد همراه خود آب و گلـــــــم

  وه چه گويم يار خوش سيمــــاي مـــــن؟   

                                                        اي اميــــــد صبح فرداهـــــاي مـــــن

جاي جاي صحبتـم شكر خداســـــــــــت  

                                                         آن خدايـــــي كه مـــــرادم داد راسـت

اي اميــــــــد زندگانــــــــــي، بهتريـــــــن   

                                                         عشق من،جانم،همانــــــــا اوليــــــن

چشمه ي چشمت مگيـر هرگز ز مــــــن    

                                                          از جدايـــي هيچـــــــگاه دم بـــر نــزن

بستــه ي من شو كه بي تو نيستـــــــم  

                                                           كس چه ميداند كه بي تو چيستــــم؟

                                                                                                              شنبه۸/۵/۷۹

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 15:0  توسط سیاوش اکبریان  | 

           

                واژه هايت را چگونـــه ساختي؟    

                                                                مهربــــــــاني را چه سان پرداختــي؟


                شعله ها بود و مـن و گلواژه ها    

                                                                واژه هاي مهربان و گرمي بي انتـــها


                نغمه نغمه واژه ها را ســـاز كـن    

                                                                 گاهــــگاهي اندكـــــــــي هم ناز كـــن


                ناز تو پـــــرواز من آغـــــــاز من    

                                                                 لذت پراشتياق بالـــــــهاي باز مـــــــن


               چشمهاي باز و مژگان سيــــــــاه    

                                                                 چشــــــم حيران من و روي چو مــــاه


               خيره خيره چشم من در ديده گان    

                                                                 شـرم پنهان نگاهت چيســـــت هــــان؟

     دوري و دلتنگي و سنگيني حجم غـــروب  

                                                        شب به شب ياد تو وبيخوابي و روياي خـــــوب


چشم پرخواب من از بيخوابي و صبح و مسير   

                                                       دوري راه و من خواب آلوده ي هر روزه ديــــــر


 فاصله هاي كم و گفت و شنودي مهــــــــربان 

                                                      شعله هاي مهربان از واژه هـــــاي بي امـــــــان

 

                 واژه هايت را چگونـــه ساختي؟    

                                                                        مهربــــــــاني را چه سان پرداختي؟

                                                                                                                   ۱۰/۳/۷۹

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1384ساعت 13:56  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

از راه رسیده بودم... راه دشواری نبود!
نه راه دراز بود و نه بستر جاده اش سنگلاخ.
سختیِ راه نبودن تو بود...
تویی که من فریادت کرده بودم که بیایی
فریادی که سکوتم آغاز کرده بود،

صبح یک روز بلند
که در آن روز گرفته شب را
با کمندی به درازایی گرما در بند
..............

به آسمان نگاه می کنم،
نه؛دیگر ستاره ای نیست که برای من بدرخشد،
آفتاب روی تو که شبهایم را روز میکرد کجاست؟
تورا کجا گم کرده بودم که اينچنین برایت سرودم؟!

دیگر من و شبهای بدون آفتاب،بی حضور تو
کدامین گردباد،تو را بُرد تا آنسوی جدایی؟
تا من رهــــا شوم در این سوی فاصلـــه
...............

و این آغاز پایانی بود که پایانش من بودم و آغازش رفتن تو و سبزی چشمانت؛
شاید کودکی بودم که دنبال دستاویزی می گشت برای زندگی!
که نه؛کودکی که پناهگاهی می خواست.

و این چنین سالها گذشت و گذشت و من همچنان تو را فریاد می کردم؛
تویی که گمگشته ام بودی و شدم آن پیچک تنهایی که داری برای بالا رفتنش نبود.

شاخه ها با پیچش خود نردبانی بافتند
دستهای خواهشش آرامشش را یافتند
................

و تو گویا باز گشته بودی،چرا که فریادت کرده بودم.

دوباره آمدی از بس صدایت کردم
محکمتر از همیشه،اما
.................

و تو گویا باز گشته بودی چرا که فریادت کرده بودم.
ناگزیر بودی باز گردی و من گریزی نداشتم جز اینکه چنین بپندارم.
ولی همه سراب بود؛
سرابی که ازدامنه ي بلند دماوند آغاز مي شد.
و باز سالها گذشت و گذشت و گذشت؛
و من باز سرودم و سرودم و سرودم و فریادت کردم.

یار من قلبی بسان آب داشت
گلعذاری بود و قلبی ناب داشت
.................

اینک، سفر تمام شده و زمان ولی ادامه دارد.
قهرمان داستان ما  دیگر داستانی نمی خواند،
ولی در داستانهایی که خود می نویسد،همچنان در جستجوی توست.


از راه رسیده بودم؛
راه دشواری بود که از کودکی آغاز شده بود،
گاه با تو و گاه بی تو.
و اینک سفر تمام شده و راه ادامه دارد،
و همچنان تو آفتاب گم کرده ی شبهای تاریکمی؛
تویی که تا زنده ام فریادت می کنم.
اينك امـــــــا سفر تمام شده.........

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مهر1384ساعت 22:6  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

پاييز، هميشه زيباترين فصل بوده و هست برام. وقتي پاييز مياد، برام همه چي تغير ميكنه. انگار يه نفر يه عالمه رنگو با هم قاطي كرده و رو آسمون و زمين و هرچي كه بينشونه پاشيده.پاييز فصل احساسه، فصل عشاقه.ميگن،شاعرا و نويسنده ها بهتريناشونو تو پاييز مينويسن.شايد اين درست باشه و شايدم نه ، اما چيزي كه هست پاييز همه ي رنگارو با خودش همراه داره. پاييز تركيبيه از همه ي رنگها و همه ي فصلها ................ نه سبز و گرمه مث تابستون، نه سفيد و سرده مث زمستون و نه سفيد و كوتاه و بي برگه مث بهار.

                             

پاييزو دوست دارم به خاطر همه ي این چيزاي زيباش... هواي ملسش،آسمون زيباش و كوچه باغاي برگ ديده ي صد رنگش.تو پاييز ديدن كلاغهايي كه غار غارشون بلندتره هم زيباست.

  

شايد تو هم پاييز رو دوست داشته باشي. شايد تو هم يه خاطره داشته باشي كه تو پاييز اتفاق افتاده.نكنه توي پاييز عاشق شده باشي؟ نكنه توي پاييز شعر گفته باشي؟ نكنه......؟؟؟؟

براي پاييز يه شعر گفتم؛ نه الآن....خيلي پیشتر از الآن، اون وقتايي كه فصل پاييز برام عاشقانه تر از اينروزا بود.

تا ديرت نشده بجنب...آره با تو هستم دوست من، اگه عاشق نشدي، الآن وقتشه................. آخــــــــــــــــــــــه پاييزه.

 فصـــل ســـــوم

سرزده آمدي، مثل هميشه

آمدنت را با لرزش خفيف گلها شنيدم

و آنهمه بانگ آسماني كه فريادت ميكرد.

و حضورت را حس كردم؛ وقتي كه زود غروب ميشد.

بعد از آن، نارون خانه و بلاتكليفيش كه سبز بماند يا زرد

و حتي آسمان..

آسمان را وقتي كه غروب نيست و پرنده هست،

يا وقتي پرنده نيست و ستاره هست،

همراه تو ديدم.

يا وقتي ستاره نيست اما برگ هست...

گامهاي هماهنگ جفتهايي جوان كه در اندامشان ميلغزد........

 

وقتي صداي ناله ي برگهاي باغ، همصدا با هياهوي شلوغ صد كلاغ، سمفوني عشق ميسازد.

وقتي حجم نارنجي باد در فضاي پُر جاليز ميرقصد.

 

وقتي كه ستاره هست و ماه نيز؛

همــــــــه راوي حضور تدريجي تو اَند اي درآمدِ سرما.۱۵/۷/۷۵   

                          

 

برای دیدن تصاویر بیشتری از پاییز اینجـــــــــا کلیک کنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 شهریور1384ساعت 20:40  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

چون وجود بيقرارم ناشکيبی می نمود

بالهاي اشتياقم شعر رفتن می سرود

شعر رويابي شدن،غايي شدن،راهی شدن

قطره آبی شدن،جاری و دريايي شدن

آرزوهاي بلندم پای را در راه کرد

پای را در راه پر سبز و ره دلخواه کرد

پايم امّا مبتلا شد در وجودخاک سرد

ابتلا برخاک تيره اشتياقم سردکرد

برگهاي اشتياقم يک به يک پژمرد و مرد

باد بي هنگام سردی برگهايم تند برد

شعر من شعری که از پرواز رويا گفت بود

آرزوهايي که دريا ديده بودوبانگ رود

باز امشب قصد کردم ناشکيبی سر دهم

بالهاي اشتياقم را به رفتن پر دهم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 1:42  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

دیگر من و شبهای بدون آفتاب بی حضور تو
کدامین گردباد تو را برد تا آنسوی جدایی تا من رها شوم در این سوی فاصله؟

حالا با تنهاییم که با تو قسمت می کردم چکنم؟
و اینهمه ورق پاره های شعر......
میدانی تو چه بی محابا پرنده پر شور احساسم را گریزاندی؟
میدانی؟
دیگر سقف ذهنم نمی چکد
دیگر کهنه سفال زیر سقف قطره های احساس مرا در قالب شعر نمی گیرد
دیگر خیال من در شنهای خیس ساحل شاعرانه تو واژه های آشنا نمی یابد
واژه هایی از جنس خواب
دیگر خواب تو آشفته ام می کند.
 و اینک تنهاـ هیج ـ خودآگاه مرا در بر می گیرد.
به من بگو آنسوتر ـ آنسوی این فاصله ـ به کجا خیمه زدی؟
کدام شوره زار را به سبزه صفا دادی؟
کدام خاک شور شیرین شد از زمزمه عاشقانه تو؟
به من بگو...........
به من بگو در آن دیار شعر هم رویاندی؟
 شعرهایی از جنس شبهای آفتابی؟

+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 17:6  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

يک زمين يکّه بود و در کنارش يک نهال
يک نهال کوچک و در آرزويش فتح بال


جنس اين کوچک نهال از شاخه هاي ياس بود
ياسهاي دسته دسته پيچک احساس بود


برگهاي دسته دسته پيچکی شد بی عمود
باز شد گسترده شد با حالتی سست و خمود


نور خورشيد گرم بود و همچنان تابنده بود
ليک دست کوچکش آن پيچکش بازنده بود


زير پايش خاك كهنه كم كمك گنداب شد
با هواي ديدن خورشيد او در خواب شد


خواب او پر نور بود و بيگمان پر شور بود
ليک در دنياي بيداری اميدش دور بود

شاخه ها با پيچش خود نردبانی بافتند
دستهاي خواهشش آرمشش را يافتند


آن زمين خيس و کهنه باز هم شاداب شد
بعد از آن غرق سرور و شادمانی_ تاب شد

برگهاي ابتداي قصه اميال من است
شهوت سرشاخه ها هم شرح احوال من است


اتّحاد شاخه ها از ميلهايم کاج ساخت
رو به يک ميلی شدن از کاج من معراج ساخت


آن زمين تيره و تاری که گفتم قلب بود
قلب من قلبی که از خورشيد مهرت سلب بود


نور چشم مهربان تو همان خورشيد بود
شوق کندن_ شوق بالا آمدنم امّيد بود

                                                                                           ۱۶/۱۲/۷۶

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1384ساعت 16:2  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

هميشه داستانهاي غمگين زيادی بوده که ماها رو به عنوان خوانندشون تحت تأثير قرار داده.. حالا يا اين داستانها رو شنيديم يا خونديم تو کتابا و يا سوژه ي فيلمهايي بوده که ديديم.

شايد بگيد اينا داستانه... ولی به نظرم هر داستاني که نوشته ميشه و يا از روي نوشته ها به فيلم تبديل ميشه رنگ و روي واقعي داشته که توسّط نويسنده هاشون شاخ و برگ گرفته و به طريقی در وادي هنر جذب مخاطب كرده.

پسر فقير و دختره پولدار و عشقشون که ميتونه بر عکس هم باشه..اين سو ژه ها زياد مورده استفاده قرار گرفته.. به نوعي مثل داستان شاهزاده و گدا.... و از اين دست داستانهاي مردمي و مردم پسند.داستانه فقر و در مقابلش تموّل.........شايد هزارن شعر و داستان و فيلم ساخته شده باشه از اين ماجراهاي رمانتيک و يا درام..

چهار پاره زير رو چند سال پيش به شعر نوشتم که شايد ساده و ابتدايي باشه..

داستان خانواده ای فقير و دختر کوچکی که به اجبار نداشتن، بايد تن به ازدواج با پيرمردی متموّل بده... شايد تکراری باشه ولی از ديد من نوشته شده.......پس تقديم به شما.

 

                     از کنار روز شب بر پای شـــــــد           آسـمان رنگ از سياهيـــــها گرفت

                     دخترک آرام آرام اشک ريخــــت           کار غم در سينه اش بالا گـــــرفـت

                                                         **  **  **  **

                    هر ستاره کز دل شب ميشکفت          دانه هاي بی شکيبی مينشـــاند

                    قطره قطره اشـــک دختر بر زمين          از دو چشم ژاله بارش می فشاند

                                                         **  **  **  **

                    اين شب سرد سراسر تيره رنگ          پرده بر آينــــــــــــــــــده ي فردا زده

                    پيکر کهنه عروســـــــكهاي خو ب         کنج ديــــــوارگلی ســــــــــــودا زده

                                                         **  **  **  **

                    گر تهيدستی نبود و مهربيـــــش         رخت اجبـــــــــارسپيدی را نداشــت

                    آرزوي ديدن پروانه هـــــــــــــــــــا         بردلش حسّ کبـــــــــودی ميگذاشت

                                                         **  **  **  **

                    وصـــــل نا هنگام بی اغراق پوچ         قصه ي درد غـــــــم و بيـــــداد اوست

                    صبـح فردا فصل خردی رفته است         پيــــرمردی لاجرم دامـــــــــــاد اوست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 تیر1384ساعت 17:14  توسط سیاوش اکبریان  | 

                                                

  آئینه ات را شکستند                                  

                       و تهی به سرزمین زنگار تبعید شدی

                                                              دراز مدتیست تصویری بی آیینه ای

روزهاـ

     تیرک خشک ثانیه ها را بالا می روی

                   به چیدن فراموشی و شکار زمان

                                و در پایان غروبی مرداروش همراه داری

                                                    لاشه ای که زائوی شب باز می زایدش.

شبهاـ

          در سیطره ی هزاران زنجیر خیال که سقف ذهنت را آویزانند

                                                     در کنار خیمه ی تنهائیت می نشینی

                                                                 و از هیمه های بغض اخگر می سازی

دور می شوی

                بالا می روی

                           تک تک زنجیرها را کلمه به کلمه بالا میروی

                                            بندشان می گسلد و تو با نعره ای خاموش

                                                                                   باز به خود سقوط می کنی

آری هر شب در انتظار فراموشی فردا می مانی و کودک روز

                                                       همو که بزرگش می کنی و می کشیش.

برخیز......

           برخیز؛همه تنهائیت را درون شیشه ی نیاز کن

                                                               و به دریایی بیفکن به وسعت خدا

        

         شاید آشنای غریبی

                                 قریب آشنایی

                                       نمی دانم شاید خدایی با هزاران تصویر تو را دریابد

                                                                                                        برخیز

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1384ساعت 18:20  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

زمانی نه چندان دور آسمان برایم ترجمانی بود از تنهایی خویش و کوچکیم در برابر آنهمه بزرگی.... خانه پدری خانه آرزوهای کوچک و بزرگی بود که سقف آسمانش پیدا بود... حیاط بزرگی داشت پر از گل و درخت.بارها و بارها پیش می اومد که نیمه شب از خواب بیدار میشدم و در گوشه ای از حیاط کنار یاس یا...کنار نارون زیبای باغچه مان چمپاتمه( بخونید کز) میزدم رو زمین ... و خاطرات روزانه رو مرور میکردم...

تو این مرور شبانه آسمان خیلی نقش داشت و البته.... خنکای هوا و چک چک شیر کهنه توی آب حوض.حالا ولی سقف آسمانم از گچه نه از جنس ستاره.... و رویاهایم..آخ از رویاهای کوچکی که هرگز به دست نیامد......رویاها!!!! کاش لااقل رویاهای بزرگتری می داشتم تا.... بدست نیومدنشو می تونستم توجیه کنم.اون شب... اون آسمون و اون صدای چک چک آب را شعری کرده ام که خواهیدش خواند.

                                   

     شب

از آسمان شب که آمدم ارمغانم ستاره هایی بود از جنس شکوفه

و دستانم خیس از شبنم هیجان  

وقتی پایین آمدم شیر کهنه آب حوض را ضرب گرفت

                                                 شب بو دلبری کرد و خروس خانه بداهه خواند.

آسمان سفرم پر از شهاب... همگی مسافر از عروج تا نزول و

                                                         و آنگاه غرق در بن خاک

                                                                          چون میوه ای خسته از آنهمه رسیدن.

شب کوتاه من وقتیست که

                               محبوبه ی شب بویش را فریاد می کند

                                         وقتی ذهنم را موسیقی جیر جیرکها نوازش میکند

                                    وقتی .........

                                         وقتی تنها صدای شب آنهمه سکوت را می شکند

                                                                      و

                                       شکوفه های این داستان من به بار ننشسته باشند.

                                                                                

                                                                      

+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1384ساعت 2:17  توسط سیاوش اکبریان  | 


به تو گفتم كه سلام و تو گفتي كه عليك....
گفتمت وصل تو را مي خواهم؛
سر به زير افكندي..تو چه گفتي؟........ لبيك؟
دعوتت كردم و گفتم كه تو را مي خواهم يار شبهاي دراز.. صاحب چشمه ي راز
گفتمت باز كه اين راه تو دور از من نيست..
جز تو همراه دل خسته ي من آخر كيست؟

من و دل راهي راهي بوديم كه نميدانمش از دست بشد... يا كه دل گم شد و مرد؟
يا كه من را شب برد......!!!
راه من بود ولي.. من و دل گمشده ي گشت شديم
                                               هر دو سرگشته ي آن دشت شديم
دشت پر گرگ و هزاران خطرش
                                          نه من از دل نه دل از من خبرش

                              

ديدمت آنسوتر
                 كه تو هم راهي راهي هستي ؛ هم جهت با راهم
گفتم آهسته:
 بيا باش در اين شب؛ ماهــــم.... كه تو را مي خواهم

دل من پيدا شد
             دل من پيدا شد.... مست مست از نفس و نغمه ي تو


 آری آن آوايي كه جلوتر آنرا خوشتر از ساز سه تارش خواندم


نغمه ي سازم را با صداي آواز و سرودي كه خودم خواهم ساخت
                                                                               بهر تو خواهم خواند...

***

نرم نرمك به دلم راه شدي؛ شاه شدي
                                             نغمه ي سازم را پيشكش مي كنمت در همه حال

مي سرايم كه براي دل تو آينه ناب تر است
خوبتر باز به قول سهراب...
                                " آن نگاهيست كه از حادثه ي عشق تر است"

                             

نرم نرمك تو بيا دست من مزرعه ي خواهش توست
                                              نرم نرمك تو بيا كه نگاهم مست آرامش توست
                       

                                                                               يكشنبه ۲۰/۹/۷۹  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 تیر1384ساعت 20:43  توسط سیاوش اکبریان  | 

چو پندار شاد در بهار آمد اردیبهشت

جو ده روز دیگر نباشد چنین مینوشت

** * * ** ** ** **

شمارش نمودم چو از ده به پیغام خویش

به نه میرسم اینک و میروم باز پیــش


ادامه ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1383ساعت 18:30  توسط سیاوش اکبریان  |