میان سر رسیدهایی که هرسال از دوست و آشنا نصیبم می شه،در سال 1386 سررسیدی به دستم رسید که لابه لای صفحاتش زندگی نامه ی چندین شاعر بنام پارسی رو همراه داشت.این نوشته ها به نظرم با تعاریف دیگری که شنیده یا خوانده بودم فرق داشت، نوعی سادگی و صداقت درون نوشته ها بود.اما هرچه گشتم نامی از نویسنده یا مرجع این تالیف یا شاید روایت پیدا نکردم.اینک شما و زندگی نامه ی خیام
![]()
حکیم عمر خیام نیشابوری، در آیینه ی تاریخ، جلوه ای ویژه دارد.خیام تنها شاعر نیست،حکیم و طبیب هم هست، و همچنان قاری ادیب.هم در ریاضی و نجوم تجربه دارد و هم از ادب و همقرآن بهره مند است؛ در جبر و مقابله تحقیقات تازه می کند، در دستگاه سلطان، مقرب و محترم است، تقویم را اصلاح می کند و مامور رصد می شود.او بر محیط علم و معرفت عصر خویش، تفوقی بارز دارد.
در آن زمان، مذهب اشاعره تقریبا همه نوع آزادی فکر را از بین برده بود که حتی امام محمد غزالی در حدود سال 500 از تهمت خواص و غوغای عوام، ناچار می شود از تدریس در نظامیه ی نیشابور استعفا کند؛ در این صورت چه عجب که حکیم، از غوغای عوام ظاهر، از جان خویش بگذرد و راه مکه در پیش گیرد.
معلوم نیست که خیام، شاعری را از کی شروع کرده و چرا جز رباعی، نسروده است، اما عمده شهرت و اهمیت او به سبب همین رباعی هاست که در بین آنچه به او نسبت داده اند، تعداد زیادی از او نیست.
ویژگی های رباعی های خیام، سادگی و روانی آنهاست؛ در سراسر آنها بوی صدق و صفا شنیده می شود.خیام، مبهوت و حیران به عرصه ی گیتی می نگرد و اندیشه ی سرگردان خود را در جمله هایی کوتاه زمزمه می کند.مردم این زمزمه ها را رباعی نامیده اند.اینها رباعی نیست، نجوای جان افسرده ی بیزاری ست، سرگردانیِ اندیشه ی واقع بینی ست که در چند دایره، افتاده، بیهوده می چرخد، به طور مستمر از دایره ای به دایره ای می افتد، در هیچ یک آرام و قرار ندارد.
در این انتقال پیاپی، قیافه ی اندیشمندی هویدا می شود که دیگر به چیزی اعتقاد ندارد، نه افکار فلسفی، تشنگی او را نشانده و نه معتقدات ساخته و پرداخته ی اقوام بشری.
آیا او هنگامی که در اواخر قرن ششم در نیشابور وفات می یافت، پاسخ این اندیشه ها را یافته بود؟
مرتبط:
خیام در ویکی پدیای پارسی
رباعیات خیام
پی نوشت:مسلما با مقایسه ی متن فوق با شرح زندگی عمر خیام در ویکی پدیا متوجه ی تفاوتهایی که در ابتدا اشاره کردم خواهید شد.
در روح و جان من،می مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی،که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی،ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو،همه جهان نیرزد
ای ایران ایران
دور از دامان پاکت،دست دگران،بد گهران
ای عشق سوزان
ای شیرین ترین رویای من،تو بمان،در دل و جان
ای ایران ایران
گلزار سبزت دور از تاراج خزان،جور زمان
ای مهر رخشان
ای روشنگر دنیای من به جهان

تورج نگهبان در سال 1311 خورشیدی در اهواز متولد شد.ترانه سرایی را از سال 1328(17 سالگی) آغاز واز سال 1340 با برنامه گلها شروع به همکاری کرد.
تورج نگهبان در طول نزدیک به 60 سال فعالیتش برای بسیاری از خوانندگان این مرز و بوم ترانه سرود؛از جمله قمرالملوک وزیری،ملوک ضرابی، دلکش، مرضیه، الهه، فرح، آذر، هما، پروین، پوران، عهدیه، هایده، مهستی، بنان، ایرج، وفایی، گلپا، رفیعی، محمد نوری، داریوش،گوگوش و ستار.
اگرچه تورج نگهبان در30 مرداد 1387 در لس آنجلس چشم از جهان فرو بست اما چشم میلیونها نفر هموطنش با ترانه های او گاه نمناک شده و گاه شاد.دلهاشان را گاه ترانه هایش لرزانده، عاشقشان ساخته؛او در دل ترانه هایش همواره زنده است.
قسم به دلهای خسته خسته دلان،ای گل جلوه این بستان بودی،خداوندا چه می شد،دل ستم دیده مرا عاشق تر کن،می گفتی بی تو هیچم،اشک من هویدا شد،یادم آمد روزگار کودکی،یک شاخ گل من در کاشانه دارم،تولدت مبارک،ایران ایران،عطر گیسو،شیدای زمانم رسوای جهانم،گل و سکه نقل و نبات و.......
اینها تنها تعدادی از ترانه هاییست که او سروده، برای کسی که اینهمه سروده و سروده سروده چه می توان نوشت که در خور او باشد!
تا زمانی که ترانه زنده هست که هست،در یادهامان خواهد ماند.روانش شاد و یادش گرامی باد.
ايران زمين در تمامي روزگاران سرآمد قدرت نظامي، فرهنگي، اقتصادي، سياسي و سمبل كشورهاي بزرگ جهان بوده است. كمي خود را باور كنيم و دست به كار شويم و با بزرگان خرد و دانش مانند حكيم ابوالقاسم فردوسي آشتي كنيم كه او ما و ايران را دوست ميدارد و در دل شاهنامهاش راهكارهايي دارد كه انسان را به شگفتي وا ميدارد.
فردوسي اوايل حيات را به کسب مقدمات علوم و ادب گذرانيد و از همان جواني شور شاعري در سر داشت و از همان زمان براي احياي مفاخر پهلوانان و پادشاهان بزرگ ايراني بسيار کوشيد و همين طبع و ذوق شاعري و شور و دلبستگي او بر زنده کردن مفاخر ملي، باعث بوجود آمدن شاهکاري برزگ به نام «شاهنامه» شد.