تبليغاتX
شاد باشيد

نمی دونم شما هم یادتونه قدیما یه مجله هایی بود که توش دو تا عکس می ذاشتن و زیرش می نوشتن، هفت اختلاف را در دو عکس بالا پیدا کنید؛ راست می گین یادم رفت بگم ظاهرهر دو تا عکس، یکی بود و البته عکس هم نبود، نقاشی بود.
امروز من هم دو تا عکس دیدم که مال یه نفر بود اما با هم تفاوت داشت؛ قرار نیست تفاوتش رو من بگم، شما باید بگید.پیش خودتون هم بگین.


اما چند نکته:
تفاوت در شخص مزبور می باشد و نه در اشیاء و اشخاص درون عکس
مهم نیست چند تا اختلاف پیدا می کنید (اصلا پیدا می کنید)
لطفا این رو یه سرگرمی قلمداد کنین  و ذهن خودتون رو از افکار 30 یا 30  دور کنید.

ابطحی

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 1:6  توسط سیاوش اکبریان  | 

من به فاصله نمی اندیشم، به فقر خود و ثروت تو نمی اندیشم؛ در نگاهم، نی نی چشمانی را می جویم که از مهر سخن می گوید و به آینه خیره می شوم تا راستی را که از تو برخاسته است در خود بیابم؛ اگر فقیرم و ندارم،اگر دارایی،مهرت را به من هدیه کن، ای سرآمد راستی، ای طلیعه ی امید، به من امید بده که امروز و دیروز و دیروزتردر من نایاب شده؛ پیک شادیت را به سویم گسیل کن، تا از لبخند بگوید و از مهربانی و نه کژی و نفاق و بهتان.
من، با قلبی کمی شاد و چشمی که کورسوی نور را در بیابانی تاریک می جوید، از سویدای وجود رای خواهم داد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 19:57  توسط سیاوش اکبریان  | 

نمی دونم چرا وقتی یکی دو قسمت از سریال یوسف پیامبر رو دیدم،به یاد اون چند قسمتی که از یانگوم دیده بودم افتادم.
اون پچ پچ کردنای خاله زنکانه و حسادت ها،یا اون تافته جدا بافته بودن یانگوم و یوسف.اینکه هر چی صاحب لشگر و گردن کلفت و پولداره از یانگوم و یوسف خوشش میاد و اونایی که خوششون نمیاد همه یا بد جنس و حسودن یا چون پیش اون(یانگوم یا یوسف)جایگاهی ندارن باهاشون بدن.البته بلا تشبیه،بلا تشبیه از دکور و بازی ها.
چند سال پیش یه سکانس تو فیلم بوی پیراهن یوسف بود که کوچه رو چراغونی کردن و بارون میاد و لامپا دونه دونه می ترکن،نمی دونم کدوم کارگردان بود که به ابراهیم حاتمی کیا اعترض کرد که این سکانس رو از فیلم من کپی برداری کردی؛اینو گفتم که بگم شاید سازندگان سریال یوسف شانس اوردن که یانگوم کار یه همکار داخلی نیست،مگه اینکه دوبله بشه و به کشورای متعدد طرفدار سریالهای خوش ساخت ایرانی! فروخته بشه.
اون چند قسمتی که از یوسف دیدم به فکرم انداخت که اگه منم برادر یوسف بودم واینهمه لی لی به لالا گذاشتن عمه و یعقوب به یوسفو می دیدم،چاه که سهله،احتمالا در دم می کشتمش.بعدش نفهمیدم کجای این یوسف کذایی قشنگه که نه تنها زلیخا رو عاشق و شیدا کرده که مردای قصر هم مغبون زیبایی اون می شن و گندم رو به زمین می ریزن.
جالبه که یوسف کوچک سریال از همون کودکی می دونه که پیغمبره و خداوند برای او اعجاز کرده و مثلا بهش سواد یاد داده و نمی دونم چه اشکالی داشت اگه یوسف خوندن و نوشتن رو از پدرش یا از معلمش یاد گرفته بود!
یوسف سریال به نظر 10 ساله میاد اما  عهد عتیق چیز دیگه ای میگه(.....چون یوسف 17 سله بود،گله را با برادران خود چوپانی می کرد....باب 37 آیه2)
حالا چه اصراری بوده که اینهمه تحریف باشه تو این سریال،خدا می دونه.زیادم منطقی نیست که یوسف 10 سالش باشه بیاد مصر و پسر خونده زلیخا بشه و بزرگ بشه و زلیخا عاشق پسر خونده ی خودش بشه.اینجوری انگار گناه زلیخا خیلی بیشتر از اون چیزی که می دونستیم میشه،و امتناع یوسفم دیگه خیلی مقدس جلوه نمی کنه(طبیعی تره که یه پسر جوون به مادر خوندش نه بگه).
خوش به حال امثال یوسف و یانگوم،اما بیشتر خوش به حال یوسف؛هم خدا مجزاشون کرده و در حقشون لطف بسیار کرده(نموده)،پدر و عمه و.....که جای خود داره
وقتی الیاس داریم و چشم برزخی و رفتن آدم زمینی به عالم برزخ،حتما یوسفم اینجوری بوده دیگه!


در همین رابطه:نامه فدایت شوم بانو زلیخا به فردون جیرانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 18:42  توسط سیاوش اکبریان  | 

آسمانت را سالیانی ست که ماه می گذاری یا خورشید؛روز می سازی یا شب.....
زمین را و زمان را به اراده ی خدائیت نظم داده ای.....
زیباتر از هر دستی ستاره ها را کنار ماه و ابرهای سپید را کنار خورشید و آسمان نیلگونت چیده ای.....
هنگامی که ابرها تیره می شوند تا باران ببارد باز آسمانت زیباست،پر از شادی و طراوت و زندگیست....
یا زمانی که همان ابرها، مشبکهای سپیدی که برفشان می نامیم می بارند باز آسمان و زمینت زیباست.


ادامه ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 18:9  توسط سیاوش اکبریان  | 

در این شب کمی پاییزی،در این آستانه ی صبح،در این سرای تنهایی که یاد تو در آن موج می زند به استقبال فردا می روم.
تو را به میلاد خویشت دعوت می کنم،دعوتت می کنم تا در این گذر امروز تا فردا که تنها ثانیه ای درازا دارد همراهم باشی.
نمی دانم اینک  در بستر خلوت خویش غنوده ای و یا چشمانت در جستجوی فرداهاست؟نمی دانم این داستان که از دیروز آغاز شده و اینک به آغوش فردا می رود را چگونه دیده ای!...
من ..... من از زمانی که فریادت کردم که بیایی در انتظار صبحگاه چشمانت بودم،یادت باشد که داستانمان را از کلبه ای چوبین میان جنگلی انبوه آغاز کردم؛همان جنگل خیس از شرشر باران و من و تو و قطرات آبی که از سقف چکه میکرد.اجاقی که از چوبهای خشک جنگلی انباشته بود و می سوخت و دست نوازشگر تو.....
یا نه! بگذار از آسمان ستاره باران ساحل شنی بگویم،همان جایی که امواج خروشان آب پاهای برهنه مان را نوازش میکرد و گوشمان را.....آنجا هم کپه ی کوچکی از آتش بود
دوست داری از آسمان کویر بگویم و نسیم خنکای شامگاهی و بام کاهگلی؟کاسه ی آب و صدای چک چک شیر کهنه ی حوض؟
می خواهم صدایم را آهسته تر کنم،آنقدر که تنها تو بشنوی......می دانم که می شنوی.. می دانم
ساعت آغاز فردا را جار می زند،تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 0:16  توسط سیاوش اکبریان 

سلام،خیلی وقته که به جز در گروه بندی های وبلاگ،گاه نوشته ای نداشتم..اما حالا در پست 202 گاه نوشته ای جدا از عالم داستان و شعر و ترانه می نویسم.
راستش فکر اولیه ی این پست اینجوری رقم خورد:داشتم متن ساده و کوتاهی رو بررسی میکردم تا توی این پست بگذارم،متنی مبنی بر یه مرخصی کوچولو،یه فاصله گرفتن از وبلاگ ولی نه بدون اطلاع قبلی،بلکه کاملا با اطلاع.شاید می پرسید"چیزی شده؟"


_نه...کمی خستگی به اضافه ی کمی...
_کمی چی؟
_دلتنگی شاید....شاید.. از روتین نوشتن فرار می کنم.
باهوش تر از اونی هستی که فکر می کنم،می پرسی:
_مطمئنی فقط دلتنگیه؟فقط استراحته؟
_نه.......تنها اینها نیست.... ولی.....
_راحت باش،همین که گفتی خوبه،همین که گفتی کمی نیستی خوبه
_ممنونم از....
                        


ادامه ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 23:30  توسط سیاوش اکبریان  | 

گاهی نگاهی ژرف از هزاران "دوستت دارم"عمیق تر است؛گاهی گرمی فشار دستی از بارها گفتن ِ"کمکت میکنم"موثرتر است؛....گاهی...
گاهی سکوت سرشار از ناگفته هاست و گاهی تصویری از بارها و بارها توضیح دادن پر مفهوم تر است،حتی اگر خوب طراحی  نشده باشد.

                     

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 13:30  توسط سیاوش اکبریان  | 

پیش از هر چیز،به عنوان مقدمه باید بگم این پست از وبلاگ کاملا به بالاترین و آنچه که دیشب رخ داد ارتباط داره؛شما خواننده ی عزیز اگر بالاترین رو نمیشناسی بهتره ادامه ی متن رو نخونی چرا که نوع نوشته ها سر در گمت میکنه؛ضمنا این پست موقت خواهد بود و بعد از چند روز حذف می شه. ماجرا از آنجا آغاز شد که من لینکی با عنوان"کلیک نکنید"در بالاترین اضافه کردم و متنم را در قسمت خلاصه نوشتم؛این کار ( نوشتن دربالاترین)،مغایر قوانین ِ بالاترین محسوب میشه و اشتباهی بود که از طرف من صورت گرفت. اما چرا این کار رو کردم؟کسی از من نپرسید!

پی نوشت:قرار رو بر این گذاشته بودم که لینک رو بعد از چند روز حذف کنم از طرفی مدیران "بالاترین"تصمیم به تغییرات اساسی گرفتند و وعده ی مشارکت بیشتر کاربران رو دادند که امیدوارم محقق بشه.اینجا در این پست به نگاه داشتن همین چند خط بسنده میکنم.خلاصه ای آنچه  که اتفاق افتاد رو نه به قلم من که از زبان دیگری اینجا می یابید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 23:45  توسط سیاوش اکبریان 

 سلام؛سلام به هم میهنی که نمیدانم کیستی؛نمی بینمت و نمی شناسمت،حتی گاهی می اندیشم که شاید دستگاهی یا ماشینی باشی خودکار؛نمیدانم اینجایی یا در آنسوی آبها،اما این نوشته ی مرا درد و دلی حساب کن از یک ایرانی و من هم چشمانم را می بندم و گمان می کنم که تو انسانی هستی، زاده ی خاک ِ پاک ایـــران و نه دستگاه؛ تنها نامت را نمی دانم چه تجسم کنم؟..... سلام به تو ای فیلترینگ.


ادامه ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 2:44  توسط سیاوش اکبریان  | 

بالاترین چیست؟
خودِ بالاترین می گه:این وبسایت اولین وبسایت بزبان فارسی است که با استفاده از فیدبک خوانندگان لینکهای جالبتر را به خوانندگان خود معرفی می‌کند. خوانندگان این سایت با دادن نمره مثبت و منفی به لینکها بر اساس جالب بودنشان، به بقیه خوانندگان کمک می‌کنند که لینکهای بهتر را ببینند. این وبسایت توسط مهدی یحیی‌نژاد و عزیز آشفته طراحی و درست شده‌است.
راهنما

بالاترین مجموعه ای از لینکهاییست که توسط وب گردها اضافه می شه،اگه عادت دارید که در موتورهای جستجوگر نظیر یاهو یا گوگل چیزهایی که میخواهید رو جستجو می کنید،با ورود به بالاترین تقریبا به همه ی موضوعات دسترسی خواهید داشت.ورزشی،علم و تکنولوژی،فرهنگ و هنر،سیاست،سرگرمی،اقتصاد و جامعه
شاید فکر می کنید با یک مقاله ی تبلیغی روبرو شدید!ولی مطلقا اینطور نیست.

 


ادامه ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 0:57  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

با خودش فکر کرد؛بدون مقدمه که نمیشه!همینجوری یهو بپری یقه ی طرف و بچسبی..اونم توی اینهمه شلوغی!نه نمیشه...مردم چی میگن؟
زورم بیشتره،پولم که بیشتر دارم..هیکل اون بیچاره هم که نصف منه...خُب میگن من دارم قلدری میکنم؛اونم میشه مظلومِ واقعه و آبروی من پاک می ره.باید یه فکر اساسی کرد؛آره باید اول یه جورایی خرابش کنم بعد.
وقتی خوب ضایعش کردم،دیگه دست و بالم واسه همه کاری بازه.

این؛داستان فیلم300" 300 the movie " و سازندگانشه.تاریخ. .  . ."امان از تاریخ و عبرت نگرفتن ما"تاریخ رو که ورق بزنی،پُره از این داستانهای عجیب!شاید اهل تاریخ و خوندنش نباشی!رمان که می خونی؟

داستانهای انقلاب فرانسه که الکساندر دوما نوشته رو شاید خونده باشی؛قبل از توفان یا. . . ژوزف بالسامو یا ملکه آنتوانت.... اکثرش هم شادروان ذبیح الله منصوری ترجمه کرده. یا .... دیگه مطمئنم سینوهه رو خوندی ...
دسیسه زیاد توشون پیدا میشه.

اصلا چرا راه دور بریم؟همین پاراگراف اول رو واسه همین نوشتم دیگه...تو اگه بخوای با یکی دعوا کنی اگه شرایطتون  با هم برابر نباشه،دنبال یه بهانه ای میگردی دیگه نه!اگه طرف خودش سوتی داد که چه بهتر..کار آدم قلدره راحت ترم می شه و .......
....... و ما بهانه های زیادی داده ایم؛بهانه هایی که اقلیت داده و اکثریت باید بهای اون رو پرداخت کنه.
مـــــــن،سیاسی نیستم....اشتباه نکن!
سیاسی نیستم ولی تلاش می کنم از هر چیزی آگاهی نسبی داشته باشم؛اصلا سیاست با روحیه ی من جور نیست.
نوشتم:"دست ما کوتاه و خرما بر نخیل" و عصبی شدم،همونقدر که تو،ایرانی عزیز عصبی شدی.

شاید منتظر بودیم از خلیج همیشه پارس هجومی صورت بگیره یا شاید دنبال محور شرارت بین همسایه ها می گشتیم!
نه!اینبار هم اشتباه کردیم.حمله از هالیوود آغاز شد.جامعه ای هنری!جامعه ای که هر از گاهی امتیازی هم به هموطنان ایرانی داده.جامعه ای مثل دیگر جوامع این دنیای پیشرفته اما در غرب.

در اینکه استاد شجریان خسروِ آواز ایران است شک نمیکنم ولی در اینکه بیگانگان از او تقدیر میکنند شک میکنم.
در اینکه در آخرین لحظات،انوشه انصاری جایگزین پرواز به دنیای آسمان اونهم بدون اتیکت پرچم ایران می شه شک می کنم و بیشتر شک می کنم که اونقدر دیر این تصمیم گرفته میشه که زمانی برای آزمایشهای تکمیلی  پیش از سفر نیست.

از این دست مثالها زیاد به ذهنم می رسه.اول از همه نام نامی استاد شجریان رو آوردم که برایم بسیار عزیز و گرامیه و همه ی دوستان این رو می دونن.چرا که با اطمینان می گم درک موسیقی مــــــا برای آنها بسیـــــــار دشواره.تلاش ها برای آگاهی دادن عالی بوده ولی کافی نه! چه زیبا گفت استاد"مردم ایران،خودشون باید از فرهنگشون پاسداری کنند"

      

متن کامل

در ادبیات خیلی پایین دست تر به اینها می گن"حال دادن"....یه کم بالاتر.. امتیاز"از دیدگاه منفیش" و خیلی که با کلاس باشی...پوئن.
یادم می آد سالهای خیلی دور با برادر بزرگترم پینگ پونگ بازی میکردیم؛3 گِیم 21 امتیازی...
اون خیلی از من قوی تر بود و مهارت بیشتری داشت؛همیشه بهم پوئن می داد......15 _ هیچ به نفع تو... و من 21 به 15 می باختم!
بعده ها زندگی به من آموخت وقتی همبازیِ تو قوانین بازی رو رعایت نمیکنه و یا وقتی بازی به مراتب بهتری داره،بهترین کار بــــــــازی نکردنه.


بلاخره تو این جماعت شاید یه لوطی پیدا بشه و بگه:
_بابا طرف راس می گه... همین دیروز تو مسجد بار عام داده بود.

و هم محله ایِ دیگری می گه:
_آره والا... منم دیدم صُب به صُب که از خونه میاد بیرون یواشکی تو صندوق صدقه میندازه...کارش درسته.

و باز با خوش فکر کرد.........

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 0:53  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

به عنوان یک ایرانی که به فرهنگ و تاریخ کشورش علاقه و یا حتی تعصب داره،وقتی می بینم این گوشه و کنار علیه مامِ وطنم سخن پراکنی میشه یا نام خلیج همیشه پارس را تغییر می دهند و یا....فیلمی ساخته میشه که بدون هیچ تحقیقی،هویت و فرهنگ دیرینه مون رو زیر سوال می بره؛برافروخته می شم.

چه میتوانم کرد وقتی دست ما کوتاه و خرما بر نخیل؟

این روزها علاوه بر همه ی بحث های داغ روز،بحث فیلم تازه ایست به نام300،حکایت مقاومت 300 نفر غیورمرد! در مقابل فوج عظیم لشگر خشایار شاه.
فیلم رو ندیده ام ولی دیدن تصاویری از فیلم و همچنین آنونس فیلم ،کافی بود تا.......

مردمانی هستیم از دیاری قدیم با فرهنگی غنی که غنی بودنش رو در با مقایسه با آنچه دیگر فرهنگها بوده اند میتوان درک کرد.
برای نمونه؛فیلم "اسکندر"؛نمی دونم فیلم رو دیدید یا نه!الکساندرِ فیلم یا همون اسکندر رو با آنچه که در تاریخ هست،با آنچه که که حقیقتا بوده مقایسه کنید.مگر همو نیست که تخت جمشید را به آتش کشید؟

ما چه کرده ایم در تقابل با این هجمه های فرهنگی؟فیلمی ساختیم؟کتابی نوشتیم؟کنفرانسی...میز گردی...مناظره ای؟
ممکنه شما خواننده ی این سطور من رو به تعصب متهم کنید!من خودم اذعان میکنم که به کشورم و فرهنگم و دیرینه ام متعصبم ولو کور.اهالی هالیوود در این فیلم ، ایرانیان را انسانهایی وحشی ، سیاه پوست ، دژخیم، با چشمانی خون آلود و پوششی مانند تروریست های  امروزی همراه با لهجه ای عربی به تصویر کشیده اند.
در حالی که یونانیان را بسیار خوش تیپ ، با هیکل هایی ورزشکاری ،چشمانی آبی و شجاع به تصویر کشیده که با هر حرکت شمشیر خود ، 100 ایرانی را از پای در می آورند .
متن کاملی در خصوص این فیلم"300" در یک پزشک خواندم،و آنچه که پیشنهاد شده بود رو انجام دادم،از اینرو همه ی این صفحه به the movie 300 منقش شده.با امضاء کردن این فرم اعتراض خود رو اعلام کنید.

در همین رابطه نوشته اند:يونانی‌های خوش‌تيپ، ايرانی‌های وحشی! و با سیصد چه کار کنیم؟ و300

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 0:4  توسط سیاوش اکبریان  | 

زنان ساساني راهي به سراي اهورامزدا نداشتند  
زن ايراني در حالي در دوره هخامنشي به يکي از بهترين جايگاه‌هاي شايسته خود دست مي‌يابد که هنوز در کشورهاي امروزي جهان، جنبش‌هاي آزاديخواهانه و برابري‌جويانه زنان در آرزو و آرمان بدست آوردن آن هستند. 
زنان در دوره هخامنشي ازجايگاه والايي برخوردار بودند
 
خبرگزاري ميراث فرهنگي_ فرهنگ_ رضا مرادي غياث  آبادي_ عبارت «ايران باستان» مفهومي بسيار وسيع و پر دامنه است. با اينکه آغاز و پايان اين دوره را نمي‌توان در زمان خاصي تحديد کرد و تعريف کامل و يکساني براي آن وجود ندارد با اين‌حال «ايران باستان» گستره‌اي چندين هزار ساله در طول زمان و گستردگي‌ ميليون‌ها کيلومتر مربعي در پهنه مکان را دربرمي‌گيرد. پهنه‌اي که حتي در يک زمان واحد، قوم‌ها، باورها، شيوه‌هاي زندگاني، اديان و حکومت‌هاي گوناگوني در آن بودوباش داشته‌اند. دستيابي به واقعيت‌هاي تاريخي و آگاهي از شيوه‌هاي زندگاني و باورهاي مردمان با چنين عبارت‌هايي کلي (که گاه نتيجه نهايي آن نيز مثلاً با واژه «ارزشمند» در صورت مسئله مي‌آيد) ممکن نمي‌شود. 


ادامه ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 3:37  توسط سیاوش اکبریان  | 

وقتی شادی رو در برابر غم قرار میدید؛کدوم رو انتخاب می کنید؟!سوال بی جایی بود نه؟... شاید، ولی واقعیت امر اینه که اکثر ما جماعت ایرانی "غم" رو ترجیح میدیم... گناه از ما نیست،اینجوری بار اومدیم...با یه نگاه کوچک به اشعاری که بهمون ارث رسیده،موسیقی و دیگرِ موروثاتمون به راحتی می تونیم بفهمیم که ما مردمان غمگینی هستیم.اصلا شاید نیازی هم نباشه که آثار به جا موندمون رو بررسی کنیم...خودمون می دونیم نه!

در گذشته ای نه خیلی دور،دوستی از نروژ مهمانم بود،می گفت حرص می خورم وقتی این ملت بی دغدغه"مردمان نروژ" رو می بینم..نه می دونن جنگ چیه.. نه می دونن غم"به معنایی که ماها تجربه شو کردیم و می کنیم"چیه!

شاید... شاید موقعیت جغرافیایِ ما باعث شده که از گذشته تا هنوز کشوری پر دغدغه باشیم...کشوری که بارها و بارها بهش حمله شده...
شاعرانمون از غم سرودن چون غمگین بودند و اهالی موسیقیمون غمگین ساختند، اونها هم غم داشتند وبرای حفظ موسیقی که ممنوع شده بود تعزیه ساختند.
از خودم پرسیدم چرا در گذشته های خیلی خیلی دور اینجوری نبوده؟"ایرانیان مهمان نواز شاد" رو زیاد شنیدم،
اینهمه جشن!.....جشن مهرگان؛جشن نوروز،جشن سده؛تازه وقتی اسم روز با ماه یکی می شده هم جشن می گرفتن...
شاید عروسیاشون هم مث تو قصه ها هفت شبانه روز بوده!کی می دونه.
شادی...شادمانی،این واژه های زیبا رو گم نکردیم؟آیا اون جشن گرفتنها بهانه ای نبوده برای شادمانی؟
تا جایی پیش رفتیم که عبارت" شاد باشید" رو آرزوی شاد بودن معنا می کنیم....

بگذریم،......دوستی پرسیده بود که کدوم نوشته ها،نوشته های خودمه و کدوم نیست؟

خیلی ساده:اونایی که می نویسم" برگرفته یا منبع یا یه همچین چیزایی" که تکلیفش مشخصه،مابقی، نوشته های خودمه.از دسته ی اول مطلبی رو انتخاب کردم که با پیش نوشت بالا هماهنگه؛جشــــــــن ســــــــده.و در آخر می تونید به ترانه ی این جشن هم گوش کنید..."حتما گوش کنید،بسیار زیباست"
نپرسید شعر و آهنگش از کیه و کجا اجرا شده چون نمی دونم.شــــــــاد باشیـــــد.

The Movie300


ادامه ...
+ نوشته شده در  شنبه 21 بهمن1385ساعت 0:27  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

قرار بود تیتر این پست این باشد:

لكه‌ها_نوشته ی زويا پيرزاد
             
يك سال بعد از آشنايي‌شان، مادر ليلا وقت معرفي علي به عمه‌ي ليلا كه تازه از آمريكا آمده بود گفت «علي‌آقا، نامزد ليلا جان».
پارچه‌فروش گفت «ژرسه‌اش حرف نداره! به درد همه چي مي‌خوره. بُليز، دامن، لباس.»

قرار بود از زویا پیرزاد بنویسم...متن رو آماده کرده ام،عکسها هم آماده است.

....داستان کوتاهی از زویا پیرزاد ولی...فکر آزادی ندارد،رها نیست.

خاطرم آشفته است،موضوع تازه ای نیست آشفتگی.....

........شبها در کنار خیمه ی تنهائیت می نشینی و از هیمه های بغض اخگر می سازی...

"آهنگ وفا" را play میکنم....

نوای ......ِبربت محمد فیروزی فضای اتاق را پر می کند....ذهنم آشفته تر میشود،کلا در آنچه میخواستم انجام بدهم می مانم،مستاصل میشوم... و استاد می خواند:

خوشا دلی که مدامش پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بی خبر نرود


ادامه ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 12:18  توسط سیاوش اکبریان 

24 آذر 1383 نوشتن در بلاگفا را آغاز کردم،قبل از اون نزدیک 6 ماه با همین نام"شاد باشید"در پرشین بلاگ می نوشتم.

به آسانی 2 سال گذشت؛دو سال پر از فراز و نشیب که البته برای من ......

 تصمیم گرفتم این پست از وبلاگ رو به گفتگویی رو در رو با شما اختصاص بدم؛دوستانی که گاه و بی گاه گذرشون به "شاد باشید" میفته و از سر لطف گاهکی نظری هم از خودشون باقی میذارن.


ادامه ...
+ نوشته شده در  جمعه 24 آذر1385ساعت 7:0  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

نزدیک به یک ماه پیش بود که دوستی مهمانم بود؛گفتگوهای معمولمون رو با جمله" میشه شبکه 3 رو بگیری؟"قطع کرد و اون لحظه و اون شب شد شروع آشنایی من با نرگس.
بعد از پخش مجموعه در چند دقیقه خلاصه ی قسمتهایی رو که ندیده بودم رو برام تعریف کرد و من از فردای اون شب یکی از بینندگان نرگس شدم.....و اما چرا؟
 


ادامه ...
+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 19:32  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

باد پاییزی پشت دریچه های گرم تابستان انتظار میکشد،و من انتظارم بیش از اوست.شبهای گرم تابستانی که خلوت است؛که بسی طولانیست؛پشت دیوارهای بلند تنهایی اتاقم می نشینم و در خیال،آسمان را ترسیم میکنم.
آسمانی که از آبی تیره رنگ خورده، و ستاره هایی که جای جای این آسمان پرتو افشانی میکنند،چنان جرقه های نوری هستند میان ظلمت مطلق.
آسمان رویاهایم ماه هم دارد... ماهی کامل و نزدیک،آنقدر نزدیک که میتوان از زمینه ی سرمه ای آسمان چیدش...
بوی کاهگل نم خورده می آید و نسیمی که پایان گرما را نوید می دهد؛پشت بام عرق کرده ی کاهگلی؛

                  

تختی چوبی که جیر جیر میکند از کهنگی و تشک سپید و خنک از نسیم شبانه.... کاسه ای سفالی آب و پشه بندی رقصان....

از جان پناه پشت بام که به حیاط نگاه کنی زلالی ندیده ی آب از میان انبوه درختان پیداست و صدای چک چک آب از شیر کهنه ی حوض....و انعکاس شکسته ی ماه با همه ی وسعتش....

                   

رویاهایم دیوارها را شکسته است... دیوار بلند تنهایی وبی دریچه را... چشمانم را میتوانم باز کنم، میدانم کبوتر رویا نخواهد پرید..
چرا که این تصویر سالهاست که در ذهن من نقاشی شده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 17:14  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

چشمانم را  به سوی آسمان اردیبهشتی دوخته ام؛ کمی پیشتر را تصور می کنم؛بهار را....و گاهی کمی پیشترش را....
به تنهایی خویش چشم دوخته ام یا به آسمان اردیبهشتی؟
خورشید را بدرقه میکنم تا پشت قله های دوردست..آنجا که روز تمام میشود و شب آغاز...آخرین روز اردیبهشتی...
جنسش از بهشت بود این اردیبهشت؟نمیدانم...برای من که نبود.. برای تو چطور؟

آسمان نوید شب را میدهد؛چند ساعتی بیشتر طول نمیکشد این شب اردیبهشتی....
دوازده ضربه ساعت آغاز زاده ی خورشید است..

سلام خرداد

  
   
مشخصات كلي متولدين خرداد ماه:


اهل تنّوع ، واقعاْ باهوش ، سريع‌الانتقال ، متلّون‌المزاج ، غير پايدار ، عاشق كارهاي فكري ، كنجكاو ، پرانرژي ، داراي شخصيّت دوتايي ، بي‌ثبات ، دمدمي مزاج ، هرگز كار را تمام نمي‌كند ، عاشق مسافرت ، معاشرتي ، سر به هوا ، زرنگ ، قابل تطبيق با هر محيط ، پي به اسرار مي‌برد ، نا آرام ، در جستجوي مطالب جديد ، واقعاْ با سليقه ، ماهر ، داراي قدرت فكري زياد ، آدم شناس ، عاشق برنامه‌هاي كوتاه‌مدت ، منطقي ، عاشق حركت ، متنفّر از تقلّب ، عاشق كامپيوتر ، از كار طولاني خسته مي‌شود، عاشق شطرنج ، زود جوش ، در يك‌جا بند نمي‌شود ، نرم و غيرمستقيم حرف مي‌زند ، قابل انعطاف ، عاشق مطالعه ، عاشق جمع مردم ، رنگارنگ ، داراي قوّه تخيّل زياد ، خوش سر و زبان ، ماجراجو و بي ثبات ، شيك پوش ، غير حسود ، گاهي شاد و گاهي غمگين ، گاهي پر حرف و گاهي خاموش ، نكته سنج ، اهل هنر ، خواهان وفاداري ، كم حرف ، آب زير كاه ، اهل معاشرت ، رويائي ، بي قرار ، اصلاْ رويش حساب نكنيد ، ميل ندارد كسي از كارش سر در بيارد ، با انصاف ، بدقول ، اهل زخم زبان ، گاهي لجباز ، عاشق غذاهاي تند .

مرد متولد خرداد

با ذوق، هنر دوست، غير حسود و كمي بدقول، براي فرزندان پدري نرم و مهربان، در زناشوئي و معاشرت با زن اهل تنوع و ماجرا، خوش صحبت است، علاقه دارد كه مرموز جلوه كند، گاهي اهل زخم زبان، كنايه و آزار است. از شنيدن انتقاد از رفتار عاشقانه‌اش بيزار است.


زن متولد خرداد


زني با چند شخصيت گوناگون، با قوه تخيل بالا، خوش سر و زبان و با سليقه، ماجرا دوست و بي‌ثبات، خيلي بيش از اينكه طالب عصبانيت شما باشد به شفقت شما نياز دارد. عاشق تغيير و تحول است. مادري است شاد و خندان و بچه‌هايش مانند خودش خود مختارند و روي پاي خود مي‌ايستند.  

   

 پی نوشت: در خصوص داستان کودک مریخی... باید این نکته رو توضیح بدم که فعلا تا مدتی از نوشتن ادامه ش معذورم.. حتما به موقع توضیح میدم که چرا...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 23:4  توسط سیاوش اکبریان  | 

مطلب زیر رو آیلین گرامی برام فرستاده در خصوص اسفند.جا داره از ایشون تشکر کنم.

جشن اسفندگان،

 روز گراميداشت زمين بارور و بانوان ماه اسفند و به ويژه روز پنجم آن كه در همه تقويم‌هاي ايراني «اسفندروز» ناميده مي‌شود؛ از روزگاران كهن، ماه و روز گراميداشت زمين بارور و بانوان در فرهنگ ايراني دانسته مي‌شده است واژه فارسي اسفند يا سپندارمذ، از واژه پهلوي «سپندارمد» و اوستايي «سپَـنتَـه‌آرمَـئيتي»، برگرفته شده است. اصل اين نام همانا «آرمئيتي» است كه واژه سپنته/سپند براي احترام و گراميداشت بيشتر، به آن افزوده شده است. معمولاً آرمئيتي را به معناي «فروتني و آرامي» مي‌دانند، اما اين معنا درست به نظر نمي‌رسد و بسياري از پژوهشگران آنرا نمي‌پذيرند. ل. مولتون در Early Zoroasrianism آنرا در اصل «آرا ماتا» به معناي «مادر زمين» مي‌داند كه با واژه سانسكريت و ودايي «اَرامتي» به معناي «زمين» نزديكي دارد. در «گاتها»ي زرتشت (سرود 45، بند 4)، اين واژه در معناي زمين و با توصيف «دختر اهورامزدا» (دوگِـدَر) آمده است. همان واژ‌ه‌اي كه زرتشت براي دخترش «پوروچيستا» هم بكار گرفته است (ترجمه‌هاي بارتولومه، دارمستتر و پورداود). همچنين در ترجمه سانسكريت «نريوسنگ» از همان بند اوستا، آرمئيتي به معناي زمين برگردان شده و در متن پهلوي «زند وهومن يسن» نيز به همين ترتيب بكار رفته است. اين نام در زبان و فرهنگ ارمنيان ايراني نيز تداول دارد. آنان سپندارمذ را بگونه «سپندارمت» مي‌شناسند و او را «ايزدبانوي باروري» مي‌دانند. بنابر اين، «آرمئيتي» به تنهايي و يا به شكل «سپنته‌آرمئيتي» در آغاز، نام يا پاژنام «زمين» و به ويژه «زمين بارور» و يا «مادر زمين» بوده و بعدها به فرشته يا ايزد پشتيبان زمين اطلاق مي‌شود و پس از آن به پيكر يكي از امشاسپندان يا ياران اهورامزدا در مي‌آيد. نگارنده بر اين باور است كه گويا ايزدبانوي مياندورودي به نام «سَـرپانيتو» يا «اِروئا» كه همسر «مردوك» خداي بزرگ دانسته مي‌شده، خاستگاهي مشترك با سپندارمذ داشته‌ است. چرا كه اِروئا، ايزدبانوي زايش بوده و حتي معناي واژه آن نيز «باروري» بوده است. در مياندورورد باستان و پس از كوچ «كاسيان» آريايي به آنجا، آييني به نام «هَـشادو» در اجراي نمادين وصلت مردوك و اِروئا، و ديگر مناسك مربوط به «ازدواج مقدس» برگزار مي‌شده است. در هر حال، حتي اگر آرمئيتي نه به معناي آرامي و فروتني، كه به معناي مادر زمين بوده باشد؛ نبايد پيوند و ارتباط‌هاي «آرامي» و «آغوش مادري» را حتي دستكم به شكل شباهت واژگان آن در زبان‌هاي هندواروپايي از ياد ببريم. از آنجا كه در باورهاي كهن، زمين را نيز مانند زنان، بارور، زاينده و پرورش‌دهنده مي‌دانسته‌اند و همه موجودات بر پهنه او و در پناه و آغوش او پروريده مي‌شده‌اند، جنسيت او را نيز «مادينه» فرض مي‌كرده‌اند و از همين خاستگاه است كه عبارت‌هاي زيبا و دل‌انگيز «مام ميهن» و «سرزمين مادري» بوجود آمده و فراگير شده است. پيشينيان ما، همانگونه كه زمين را زن يا مادر مي‌دانسته‌اند، آسمان را نيز مرد يا پدر بشمار مي‌آورده‌اند و تركيب‌هاي «مادرزمين» و «پدرآسمان» از همين جا برخاسته‌اند. بي‌گمان آنان شباهت‌ها و پيوندهايي بين زن و مرد از يك سو، با زمين و آسمان، و بارندگي و رويش گياهان، از سوي ديگر احساس مي‌كرده‌اند. همچنين اين را نيز مي‌دانيم كه در باورهاي ايراني، نسل بشر يا نخستين زن و مرد جهان، به نام «مشي و مشيانه» از ريشه دوگانه گياهي به نام «مهرگياه» در دل زمين بوجود آمده و آفريده شده‌اند و در واقع زمين يا سپندارمذ، مادر نسل بشري دانسته مي‌شده است. كاركردهاي آرمئيتي يا سپندارمذ در فرهنگ و ادبيات ايراني بسيار فراوان و گسترده است. در «گاتها»ي زرتشت، هجده بار از او ياد شده است و زرتشت بارها او را براي زندگي پاك، براي آرامش‌بخشي به كشتزاران، چراگاه‌ها و جانوران، براي پيدايي يك فرمانرواي نيك، و براي ياري به دخترش «پوروچيستا» در گزينش شوي خويش، به ياري فرا مي‌خواند. در اساطير ايراني، او بود كه پيشنهاد و فرمان ساختن تيروكماني براي آرش كمانگير را به منوچهرشاه داد تا گستره و آغوشش را براي فرزندان خود، فراخناك‌تر كند. متن پهلوي «صددر بندهش» او را ياري‌رسان نويسندگان، به عنوان پديدآورندگان فكر و انديشه مي‌داند. پلوتارك نقل مي‌كند كه اردشير دوم- پادشاه هخامنشي- بهبودي همسرش آتوسا را از سپندارمذ طلب مي‌كند و او به ياري آنان مي‌شتابد. سراسر اوستا و به ويژه «فروردين يشت» و يسناي 38، آكنده از سخناني در ستايش و گراميداشت زمين و زن است. در اينجا شايد اشاره به اين نكته هم مفيد باشد كه هر سه واژه ‌آرمئيتي، زمين و زن، از واژگان كهن آريايي يا هندواروپايي هستند كه با اندك تفاوت‌هايي در ساختار ظاهري و تصريف آن‌ها، در بسياري از زبان‌هاي هندواروپايي رواج و گستردگي دارند. همچنين يادآور مي‌شوم كه واژه «زن» با زندگي، و واژه «مرد» با مرگ و مردن در پيوند است. پيشينيان ما زن را بخاطر فرزندآوري، همواره زنده و زندگي‌بخش مي‌دانسته‌اند و مرد را مقطوع‌النسل و مرگ او را پايان هستي او بشمار مي‌آورده‌اند. به همين دليل نيز بوده است كه در دوران باستان نسل فرزندان را از جانب مادر مي‌دانسته‌اند و اين ارتباط چنداني با نظام مادر شاهي يا زن سالاري نداشته است. كتيبه‌هاي موجود (به ويژه در ايذه) نشان مي‌دهد، حتي در دوران عيلاميان نيز با اينكه نظام مادرسالاري وجود نداشته است، اما همچنان در هنگام معرفي خود، گاه بجاي نام پدر به ثبت نام مادر و مادران مي‌پرداخته‌اند. نامگذاري آخرين ماه فصل زمستان بنام اسفند يا سپندارمذ نيز از همين ويژگي باروري و زايندگي زمين سرچشمه گرفته است. چرا كه در همين ماه، نخستين جوانه‌ها از خاك سربرمي‌زند و زايش دوباره زمين را نويد مي‌دهد. از همين رو، مردمان ايراني اين ماه و به ويژه روز پنجم آن كه با نام ماه همانند است (يعني اسفندروز از اسفندماه يا سپندارمذروز از سپندارمذماه) را روز گراميداشت زمين بارور و بانوان مي‌دانسته‌اند و در اين روز، مردان آيين‌هايي براي همسران خود برگزار مي‌كرده و هديه‌هايي به او مي‌داده‌اند كه متأسفانه آگاهي بيشتري از اين مراسم در دست نيست. همچنين بخاطر آغاز فصل رويش و زراعت، از اين روز با نام «جشن برزگران» كه خود همياران سپندارمذ در سبزاندن و باروري زمين هستند، ياد شده است. در گاتهاي زرتشت نيز بارها نام برزگران (وَرِزيـئَـنـت) با آرمئيتي (زمين) در كنار يكديگر آمده‌اند. منابع موجود نشان مي‌دهد كه جشن اسفندگان، مانند بسياري از ديگر جشن‌ها و آيين‌هاي ايراني در انحصار هيچيك از اقوام يا اديان ايراني نيست و به تمامي از پديده‌‌هاي طبيعت و روابط انساني برگرفته شده و متعلق به همگي مردمان ايراني با هر گرايش قومي يا ديني است. ابوريحان بيروني از اين جشن به عنوان يك جشن كهن ياد مي‌كند و اضافه مي‌كند كه اين روز و ماه از ديرباز جشن زنان شوهردار بوده و همسران بر آنان بخشش مي‌كرده‌اند. او همچنين نقل مي‌كند كه در آن زمان اين جشن را با نام «مردگيران» مي‌شناخته‌اند، به اين معنا كه زنان از مردان خود هديه‌اي مي‌گرفته‌اند. امروزه تا آنجا كه اين نگارنده آگاهي دارد، اين جشن هنوز هم با نام «اسفندي» در بسياري از نواحي مركزي ايران، همچون اقليد، كاشان و محلات برگزار مي‌شود و زنان در اين روز، براي خوشنودي ايزدبانوي پشتيبان باروري خود، آشي نيز مي‌پزند كه بنام همين جشن، «آش اسفندي» ناميده مي‌شود. اين آيين در روستاهاي پيرامون كاشان، همچون نَـشَـلج، اِستَـرك و نياسر، در نخستين روز اسفندماه برگزار مي‌شود. مري بويس (در تاريخ كيش زرتشتي، جلد يكم) گزارش مي‌كند كه تا مدتي پيش در روز اسفندگان، زرتشتيان كرمان به صحرا مي‌رفته و تعداد بي‌شماري از حشرات و پرندگاني كه از نظر آنان آسيب‌رسان دانسته مي‌شده‌اند را مي‌كشته‌اند. با توجه به منابع موجود دانسته مي‌شود كه اسفندگان در ايران باستان، نه روز زن به مفهوم مطلق و امروزي آن، بلكه روز گراميداشت زمين بارور و همتاي انساني آن يعني بانوان بوده است. به عبارت ديگر منظور از زن، همسر است و نه جنسيت آن. بيروني نيز در نقل آيين‌هاي جشن، از زن به عنوان همسر ياد مي‌كند و جنسيت زن را در نظر ندارد. آيين‌هايي نيز كه امروزه در بسياري از نقاط دور و نزديك ميهن برگزار مي‌شود، همگي در پيوند با روابط عاطفي و مهر‌آميز همسران است و ارتباطي با جنسيت زنانه ندارد. نمي‌دانم اين سخن من درست است يا نه كه تصور مي‌كنم روز زن به معنا و مفهوم امروزين آن، به نوعي كوچك‌شمردن و محتاج حمايت دانستن زن است. امروزه نيز روز جهاني زن در هشتم مارس، بر جنسيت زنانه تأكيد ندارد، بلكه يادماني براي كوشش‌هاي برابري‌طلبانه زنان و جنبش‌هاي آنان براي استيفاي حقوق طبيعي خودشان است؛ در حاليكه جشن اسفندگان، يادماني بسيار كهن از اسطوره‌هاي زايش و باروري است. اين دو مناسبت و مراسم، شباهتي با يكديگر نداشته و هر كدام اهميت و خاستگاه و كاركردهاي خاص خود را دارند. عبارت «روابط عاطفي و مهر‌آميز همسران» را از روايت استاد بيروني (آثارالباقيه، فصل نهم) برگرفته‌ام و مي‌انديشم كه آيا در ريشه كهن و باستاني اين جشن، ارتباط‌هايي با جشن والنتاين (14 فوريه) وجود دارد يا نه. چرا كه مي‌دانيم زمان برگزاري و بسياري از درون‌مايه‌هاي ايندو به يكديگر نزديكي و شباهت دارند؛ تنها يكي از آنها پيكري شرقي و ديگري نمود و هنجاري غربي دارد. اسفند و آيين‌هاي آن پيوندهايي نجومي بين صورت‌هاي فلكي پروين و كژدم، با پايان زمستان و آغاز فصل بهار دارد كه چون با اين جشن ارتباطي ندارد، در فرصت ديگري به آن خواهيم پرداخت. در پايان اشاره به اين نكته هم لازم به نظر مي‌آيد كه برگزاري نوروز در اول اسفند، و برگزاري جشن اسفندگان در اول بهمن‌ماه (آنگونه كه كراسنوولسكا در ميان برخي زرتشتيان ديده است) و نيز در بيست و نهم بهمن‌ماه، كه با جعل و دستكاري در تقويم و گاهشماري دقيق ايراني در چند سال اخير بوجود آمده است؛ عملي كاملاً غيرعلمي و خودسرانه و آسيب‌زننده به گاهشماري ايراني، و تحريف تاريخ و فرهنگ ايران است. در اينباره پيش از اين در مقاله پاسداشت گاهشماري ايراني سخن رفته است و از پرداختن بيشتر بدان خودداري مي‌كنم. «مي‌ستاييم اين زمين را، مي‌ستاييم آن آسمان را، مي‌ستاييم روان‌هاي جانوران سودمند را، مي‌ستاييم روان‌هاي مردان پيرو راستي را، مي‌ستاييم روان‌هاي زنان پيرو راستي را، در هر سرزميني كه زاده شده باشند، مردان و زناني كه براي پيروزي آيين راستي، كوشيده‌اند، مي‌كوشند و خواهند كوشيد» (اوستا، فروردين‌يشت، بند 153 و 154).

 نوشته‌ دکتر رضا مرادي غياث‌آبادي در زمينه فرهنگ ايران باستان و ستاره ‌باستان‌ شناسي

 جشن اسفندگان

 ايرانيان دوران باستان همچون ساير اقوام هم‌دوره خود، از گذشته‌هاي دور تحت تاثير و نفوذ مادر خدايان يا الهگاني بوده‌اند كه آنها را حمايت مي‌كردند. با دگرگوني نقش زن به‌عنوان عنصري سودمند در جامعه، گروه خدايان مادينه نيروي برتر شدند و دست به آفرينش و كارهاي خارق‌العاده زدند. اين بانوخدايان داراي تنديسه‌هايي بوده‌اند كه در جاي‌جاي سرزمين ايران و ديگر نقاط جهان يافت شدند. اين پيكرك‌ها خصوصيات زنانه بارزي دارند كه نماد باروري و مادري و زايش آنهاست. با آغاز پيام‌آوري اشوزرتشت، پرستش چندخدايي كنار نهاده شد و يكتاپرستي به معناي واقعي خود مطرح گرديد. پس ساير خدايان به مقام پايين‌تر نزول كرده و بدين‌ترتيب امشاسپندان و ايزدان با حضور خود مفاهيم انتزاعي برخاسته از اين خدايان را در درون خود و در باور مردمان حفظ نمودند. اين فاصله‌گرفتن از خدايان اساطيري بطور كامل نبوده و آدمي كه مجذوب قدرت بي‌زوال بانوخدايان اسطوره‌اي خود بود، با اقدامي جبراني بخشي از قدرت مافوق طبيعي زنانه آنها را در قالب‌هاي دختر شاه‌پريان و داستان‌هاي روزمره خود جاي داده و قسمتي ديگر را هم بصورت زن برتر در ادبيات خود زنده مي‌كند و در يك كلام مي‌توان گفت در جهان‌بيني انسان باستاني ابرانسان زن بوده است آناهيتا و اشي از جمله ايزدبانوهاي ايراني مي‌باشند كه در جاي‌جاي نوشته‌هاي باستاني جلوه مي‌كنند. در ميان امشاسپندان از لحاظ زبان‌شناسي زبان اوستايي، سه امشاسپند نخستين يعني وهومن – اشه‌وهيشته و خشتره‌وئيريه، نرينه؛ و سه امشاسپند بعد يعني سپنته‌آرمئيتي و هئوروتات و امرتات از نظر لغوي، مادينه‌اند. از سوي ديگر با نگرشي ژرف در معناي اين سه نيروي اهورايي سپنته‌آرمئي‌تي: مهرورزي افزاينده كه بعدها به شكل سپندارمذ يا اسفند تغييرشكل داده است كه در باور باستان، زمين نماد آن است . هئوروتات: رسايي كه زايش، بالندگي و خروش آب‌ها و چشمه‌ها در ذهن ايراني يادآور اين نيروي خدايي است. امرتات: بي‌مرگي و جاودانگي كه رويش و بالندگي گياهان و سبزينگي، نماد باستاني آن است. مي‌توان دريافت كه هسته اصلي اين سه امشاسپند، مهرورزي و عشق بي‌آلايش و ازخودگذشتگي و پروراندن و زايندگي است و نشانگر اهميت نقش زن و مادر در انديشه و باور انسان نخستين و ايرانيان باستان است. چنانكه در ادبيات ايراني نيز مادر طبيعت، مام ميهن، … بسيار به‌چشم مي‌خورد. اگر در باور ايراني مرد داراي قدرت مردانگي و تفكر و خردورزي بيشتري است، در برابر آن زن نيز داراي مهرورزي، عشق پاك، پاكدامني و ازخودگذشتگي فراوان‌تري است كه هر يك از اين‌دو به تنهايي راه به جايي نبرده و حتي روند پويايي گيتي را هم به ايستايي مي‌كشانند. اگر مردان بدنه هواپيماي خوشبختي‌اند ، زنان موتور آن‌اند كه پيكره بي‌موتور و موتور بي‌بدنه هيچ‌كدام به تنها به اوج سعادت نمي‌رسند بلكه ذره‌اي حركت و جنبش هم برايشان ناممكن است. در گاهان ستوده‌شده، اشوزرتشت خوشبختي بشر را وابسته به ميزان دانش و خرد انسان مي‌داند نه جنسيت و قوميت و رنگ و نژاد. و از ديدگاه وي همه انسان‌ها – همه زنان و مردان – داراي حقوق برابرند. او دختران را در گزينش همسر آزاد شمرده و عشق پاك و دانش نيك را دو معيار اصلي مي‌داند و خوشبختي همسران جوان را در زندگي زناشويي در اين مي‌داند كه هر يك بكوشند تا در راستي از ديگري پيشي جويند. اين هماهنگي و ميانه‌روي پيامبر بسيار ارزشمند و قابل‌توجه است. در زماني‌كه در بسياري از سرزمين‌ها و فرهنگ‌هاي جهان باستان، دختر منفور خانواده بود و حتي گاهي پس از زايش بي‌درنگ زنده‌زنده به گور مي‌رفت؛ در ايران باستان، زن همكار و همفكر مرد در زندگي زناشويي و حتي گاهي در زمينه حقوقي – ديني و مذهبي – جنگ و پهلواني بوده‌است. پس از زناشويي و تشكيل خانواده شوهر به‌نام نمانوپئي‌تي (Nemanu Paiti) و زن به‌نام نمانوپتني (Nemanu Patni) خوانده مي‌شود. جزء اول هر دو واژه به معني خانه و پئي‌تي و پتني هر دو به معناي سردار و رئيس‌اند كه پئي‌تي، نرينه و پتني، مادينه است. اين‌دو واژه را كدخدا و كدبانو معرفي كرده‌اند و پيداست همانگونه كه شوهر مقام كدخدايي و رياست خانه را عهده‌دار است، زن هم كدبانوي خانه است نه كنيز و مأمور در زير گزيده‌هايي از متون پهلوي و اوستا را مي‌خوانيم: پيام 1 :‌ برابري زن و مرد : ما همه فروهران و روان‌هاي زنان و مردان پارسا و راست را مي‌ستائيم (يسنا 35-3 پيام 2 : آموزش زن و فرزند : زن و فرزند خود را از تحصيل دانش و كسب و هنر بازمدار تا غم و اندوه بر تو راه نيابد و در آينده پشيمان نگردي (پندنامه آدرباد ماراسپند پيام 3 :‌ در ازدواج : دختر خود را به شوهري ده كه هوشيار و دانا باشد … پيام 4 : در گاه ائيوي‌سروترم به زن پارسايي درود فرستاده‌شده كه در انديشه و گفتار و كردار راست و پاك بوده و از راه علم و دانش احترامي بدست آورده و نسبت به شوهر صميمي و فداكار باشد. پيام 5 : در فروردين‌يشت كرده 30 ، نام زنان بسياري نيز كه از نظر ميهن‌دوستي، دين‌پروري، فرزانگي و پارسايي به گروه روانان جاويد پيوسته‌اند يادآوري و به روان آنان درود فرستاده مي‌شود . پيام 6 : بنا به نوشته‌هاي كتاب نيرنگستان، زنان مي‌توانند در سرودن يسنا و برگزاري مراسم مذهبي با مردان همكاري كنند يا خود مبادرت نمايند و حتي زنان در دوران سالخوردگي مي‌توانند وظيفه نگهباني آتش مقدس را برعهده بگيرند. پيام 7 : بنا به نوشته كتاب ماتيكان هزار دادستان (هزار قانون ، زنان دانشمند مي‌توانند به شغل وكالت دادگستري پرداخته و حتي بر مسند قضاوت بنشينند. اينك گزيده‌هايي در مورد جايگاه مادر ايراني در دوران باستان : پيام 1 : با پدر و مادر خود مؤدب و فرمانبردار باش و به سخنان آنان گوش فراده، زيرا تا پدر و مادر زنده‌اند فرزند چون شيري است كه در بيشه باشد و از هيچ نترسد ولي چون درگذرند فرزند چون بيوه‌زني است كه زيردست ديگران گردد و هرچه از او بستانند دم نتواند زد. (اندرز آدرباد ماراسپندان پيام 2 :‌ جوانان براي عروسي از والدين كسب اجازه مي‌نمايند. (كزنفون پيام 3 : فرزندان در حضور مادر بدون اجازه نمي‌نشستند. (Curtius) و ايرانيان كه سپاسداري را از بايسته‌هاي زندگاني شمرده و در اين راه از هيچ كوششي فروگذاري نكرده‌اند براي سپاسداري از جايگاه زن و مادر در هستي، زندگي، آموزش فرزندان نسل آينده و در يك كلام در آباداني جهان، برابري روز و ماه سپندارمذ يا اسفند را با نام جشن اسفندگان و به ياد كوشش‌هاي بي‌وقفه زنان و مادران در خاطره‌ها جاويد ساخته‌اند. پس بياييد در چنين روز فرخنده‌اي در كنار ممس (مادربزرگ) و بامس (پدربزرگ) و پدر و مادر، همسر و فرزندان جشني به‌يادماندني را رقم زده و بزرگترين مادر يعني طبيعت و زمين را از آلودگي‌ها پالوده سازيم. شايد روزي تمام مردمان جهان روز اسفند از ماه اسفند را روز مادر طبيعت (محيط زيست) نام نهادند و جهاني براي نجات مادر طبيعت كوشيد. سپنته‌آرمئي‌تي: مهرورزي افزاينده كه بعدها به شكل سپندارمذ يا اسفند تغييرشكل داده است كه در باور باستان، زمين نماد آن است . هئوروتات: رسايي كه زايش، بالندگي و خروش آب‌ها و چشمه‌ها در ذهن ايراني يادآور اين نيروي خدايي است. امرتات: بي‌مرگي و جاودانگي كه رويش و بالندگي گياهان و سبزينگي، نماد باستاني آن است. مي‌توان دريافت كه هسته اصلي اين سه امشاسپند، مهرورزي و عشق بي‌آلايش و ازخودگذشتگي و پروراندن و زايندگي است و نشانگر اهميت نقش زن و مادر در انديشه و باور انسان نخستين و ايرانيان باستان است. چنانكه در ادبيات ايراني نيز مادر طبيعت، مام ميهن، … بسيار به‌چشم مي‌خورد. اگر در باور ايراني مرد داراي قدرت مردانگي و تفكر و خردورزي بيشتري است، در برابر آن زن نيز داراي مهرورزي، عشق پاك، پاكدامني و ازخودگذشتگي فراوان‌تري است كه هر يك از اين‌دو به تنهايي راه به جايي نبرده و حتي روند پويايي گيتي را هم به ايستايي مي‌كشانند. اگر مردان بدنه هواپيماي خوشبختي‌اند ، زنان موتور آن‌اند كه پيكره بي‌موتور و موتور بي‌بدنه هيچ‌كدام به تنها به اوج سعادت نمي‌رسند بلكه ذره‌اي حركت و جنبش هم برايشان ناممكن است. در گاهان ستوده‌شده، اشوزرتشت خوشبختي بشر را وابسته به ميزان دانش و خرد انسان مي‌داند نه جنسيت و قوميت و رنگ و نژاد. و از ديدگاه وي همه انسان‌ها – همه زنان و مردان – داراي حقوق برابرند. او دختران را در گزينش همسر آزاد شمرده و عشق پاك و دانش نيك را دو معيار اصلي مي‌داند و خوشبختي همسران جوان را در زندگي زناشويي در اين مي‌داند كه هر يك بكوشند تا در راستي از ديگري پيشي جويند. اين هماهنگي و ميانه‌روي پيامبر بسيار ارزشمند و قابل‌توجه است. در زماني‌كه در بسياري از سرزمين‌ها و فرهنگ‌هاي جهان باستان، دختر منفور خانواده بود و حتي گاهي پس از زايش بي‌درنگ زنده‌زنده به گور مي‌رفت؛ در ايران باستان، زن همكار و همفكر مرد در زندگي زناشويي و حتي گاهي در زمينه حقوقي – ديني و مذهبي – جنگ و پهلواني بوده‌است. پس از زناشويي و تشكيل خانواده شوهر به‌نام نمانوپئي‌تي (Nemanu Paiti) و زن به‌نام نمانوپتني (Nemanu Patni) خوانده مي‌شود. جزء اول هر دو واژه به معني خانه و پئي‌تي و پتني هر دو به معناي سردار و رئيس‌اند كه پئي‌تي، نرينه و پتني، مادينه است. اين‌دو واژه را كدخدا و كدبانو معرفي كرده‌اند و پيداست همانگونه كه شوهر مقام كدخدايي و رياست خانه را عهده‌دار است، زن هم كدبانوي خانه است نه كنيز و مأمور . در زير گزيده‌هايي از متون پهلوي و اوستا را مي‌خوانيم: پيام 1 :‌ برابري زن و مرد : ما همه فروهران و روان‌هاي زنان و مردان پارسا و راست را مي‌ستائيم (يسنا 35-3 پيام 2 : آموزش زن و فرزند : زن و فرزند خود را از تحصيل دانش و كسب و هنر بازمدار تا غم و اندوه بر تو راه نيابد و در آينده پشيمان نگردي (پندنامه آدرباد ماراسپند پيام 3 :‌ در ازدواج : دختر خود را به شوهري ده كه هوشيار و دانا باشد … پيام 4 : در گاه ائيوي‌سروترم به زن پارسايي درود فرستاده‌شده كه در انديشه و گفتار و كردار راست و پاك بوده و از راه علم و دانش احترامي بدست آورده و نسبت به شوهر صميمي و فداكار باشد. پيام 5 : در فروردين‌يشت كرده 30 ، نام زنان بسياري نيز كه از نظر ميهن‌دوستي، دين‌پروري، فرزانگي و پارسايي به گروه روانان جاويد پيوسته‌اند يادآوري و به روان آنان درود فرستاده مي‌شود . پيام 6 : بنا به نوشته‌هاي كتاب نيرنگستان، زنان مي‌توانند در سرودن يسنا و برگزاري مراسم مذهبي با مردان همكاري كنند يا خود مبادرت نمايند و حتي زنان در دوران سالخوردگي مي‌توانند وظيفه نگهباني آتش مقدس را برعهده بگيرند. پيام 7 : بنا به نوشته كتاب ماتيكان هزار دادستان (هزار قانون ، زنان دانشمند مي‌توانند به شغل وكالت دادگستري پرداخته و حتي بر مسند قضاوت بنشينند. اينك گزيده‌هايي در مورد جايگاه مادر ايراني در دوران باستان : پيام 1 : با پدر و مادر خود مؤدب و فرمانبردار باش و به سخنان آنان گوش فراده، زيرا تا پدر و مادر زنده‌اند فرزند چون شيري است كه در بيشه باشد و از هيچ نترسد ولي چون درگذرند فرزند چون بيوه‌زني است كه زيردست ديگران گردد و هرچه از او بستانند دم نتواند زد. (اندرز آدرباد ماراسپندان پيام 2 :‌ جوانان براي عروسي از والدين كسب اجازه مي‌نمايند. (كزنفون پيام 3 : فرزندان در حضور مادر بدون اجازه نمي‌نشستند. (Curtius) و ايرانيان كه سپاسداري را از بايسته‌هاي زندگاني شمرده و در اين راه از هيچ كوششي فروگذاري نكرده‌اند براي سپاسداري از جايگاه زن و مادر در هستي، زندگي، آموزش فرزندان نسل آينده و در يك كلام در آباداني جهان، برابري روز و ماه سپندارمذ يا اسفند را با نام جشن اسفندگان و به ياد كوشش‌هاي بي‌وقفه زنان و مادران در خاطره‌ها جاويد ساخته‌اند. پس بياييد در چنين روز فرخنده‌اي در كنار ممس (مادربزرگ) و بامس (پدربزرگ) و پدر و مادر، همسر و فرزندان جشني به‌يادماندني را رقم زده و بزرگترين مادر يعني طبيعت و زمين را از آلودگي‌ها پالوده سازيم. شايد روزي تمام مردمان جهان روز اسفند از ماه اسفند را روز مادر طبيعت (محيط زيست) نام نهادند و جهاني براي نجات مادر طبيعت كوشيد

کاوه متين


+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 2:59  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

آفتابت كه فروغ رخ ناهيد در آن گل كرده ست

                آسمانت كه ز خم خانه ي حافظ قدحي آورده ست

                             كوهسارت كه بر آن همت فردوسي پر گسترده ست

                                             بوستانت كز نسيم نفس سعدي جان پرورده ست

                                                                                                     همزبانان منند

مردم خوب تو اين دل به تو پرداختگان

              سر و جان باختگان،غير تو نشناختگان

                        پيش شمشير بلا،قد برانداختگان،سينه سپر ساختگان

                                                                                                    مهربانان منند

نفسم را پر پرواز از توست

                 به دماوند تو سوگند كه گر بگشايند،بندم از بند

                                                                     ببينند كه آواز از توست

همه اجزايم با مهر تو آميخته است

                                    همه ذراتم با جان تو آميخته باد

خون پاكم كه در آن عشق تو مي جوشد و بس

                                                                تا تو آزاد بماني به زمين ريخته باد

شــــــــــــادروان فريدون مشيري

 

 

سلام....

سلام ايراني....با شما هستم.. آره با خود شما... به من بگو مردي يا زن؟ اهل كجايي؟....ساده تر بگم؟

من... انسانم... وقتي به جستجوي اشتراكات ميگردم اينجوري مي انديشم:انسان هستم...مرد آفريده شدم.... دين اجداديم اسلامه اما ...هر چه به عقبتر بر ميگردم نقاط اشتراك بيشتري پيدا ميكنم... و پيش از اينكه بدونم دين چيه فهميدم كه ايرانيم..من ايرانيم و اين خصيصه من رو با بيش از هفتاد ميليون مشترك ميكنه...

من ايرانيم و به آن افتخار ميكنم.

من هم مثل همه ي شما به گذشته اي كه هويت من رو ميسازه عشق ميورزم،و اين گذشته هرچه به گذشته تر بر ميگرده افتخارم به اين مرز و بوم رو افزوده تر از پيش ميكنه.

مرز و بومي كه طي سالها عرصه ي تاخت و تاز اسكندر و عرب و مغول و روس و انگليس و...... بوده؛حال چه مانده از پيشينه هامون؟

چه مانده جز رسم و رسومي كه يا دستخوش گذر و فراموشي تاريخي شده و خواهد شد و ابنيه ي تاريخي كه يادگار دوران پر افتخارمونه؟

فكرشو بكنيد بعده ها _نسلهاي بعدي رو ميگم_ چه جوري ميخوان بگن كه ايرانين؟زبان و ادبيات بكر و دست نخورده اي داريم؟رسم و رسوم و آيين هاي اجداديمون محفوظ مانده؟هنوز هم مهد دانش و بينش و هنريم؟ مثل سالهاي دور؟هنوز تمدن كوروش رو داریم؟

و حالا...........

کوروش کبیر به زیر آب می رود              

              

 

خبر کوتاه اما سخت تکاندهنده است. در روزهای اخیر برخی از کاربران اینترنتی با نگرانی پیامی را رد و بدل می کنند که حکایت دارد چنانچه کار سد «سيوند» در استان فارس - که در آستانه آبگيری است- پایان یابد برای هميشه آرامگاه کورش کبير ، پادشاه قدرتمند هخامنشی نابود مي شود. اين خبر را يک منبع مطلع در سازمان ميراث فرهنگی نیز اعلام کرده است..... ادامه..

                               

.پاسارگاد پرسپولیس در آستانه غرق شدن

ایسکانیوز ـ با پایان یافتن ساخت سد «سیوند» که در مرحله آبگیری به سر می‌برد در استان فارس، آرامگاه کوروش کبیر پادشاه هخامنشی، پاسارگاد و پرسپولیس برای همیشه به زیر آب می‌رود.

به گزارش سرویس فرهنگی هنری ایسکانیوز، سد «سیوند» در استان فارس و 100 کیلومتری شمال شیراز در تنگه بلاغی، 8 کیلومتری پاسارگاد قرار داد. ساختن سد از سال 71 در زمان ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی و بدون هماهنگی با سازمان میراث فرهنگی آغاز شد. این سد که 620 متر طول و حدوداً.........ادامه

                                      

چرا بايد اعتراض کنيم؟

"اگر ايران به جز ويران سرا نيست
من اين ويران سرا را دوست دارم
اگر تاريخ ما افسانه رنگ است
من اين افسانه را دوست دارم..."

روزي که پروفسور پوپ آمريکايي وسط سي و سه پل اصفهان بر زمين دراز کشيد تا مانع عبور و مرور اتومبيل ها شود، بي گمان عده اي از مردم با پوزخند به او نگاه مي کردند که اين چه کاري است که يک آمريکايي مست و ديوانه مي کند. پروفسور پوپ، گوهر شناس بود و قدر و ارزش گوهر هنر ايران مي دانست و از اين که اين گوهر به دست عده اي جاهل افتاده و به تدريج از ميان مي رود رنج مي بُرد و به همين خاطر عمري را به همراه همسرش خانم فليس آکرمن در ايران گذراند و مجموعه ي عظيم و ماندگار "بررسي هنر هاي ايران" را به رشته ي تحرير در آورد تا قدر و منزلت هنر ايران را به دنيا بشناساند.

عشق او به ايران و اصفهان آن چنان بود که وصيت کرد بعد از مرگش او را در اصفهان به خاک بسپارند. جنازه ي پروفسور را در شهريور 1348 از شيراز به اصفهان آوردند و در نزديکي پل خواجو و بر ساحل زاينده رود به خاک سپردند تا ذرات وجودي که به ايران عشق مي ورزيد با خاک آن ترکيب شود.....ادامه

                                       

سد خوبه بر منكرش........؛ سد كشاورزي رو رونق ميده؛آب و هوا رو بهبود مي بخشه؛مناطق خشك رو سبز و خرم ميكنه؛و ميشه ازش برق گرفت... خب همه ي اينا شغل هم ايجاد ميكنه...... اما.........

    

جالبه واكنش جهانيانو بدونيد... آدم شك ميكه نكنه اونا هم ايرانين!!!!!وحشت جهانیان

در شرایطی که فضای سیاسی پیش و پس از انتخابات ریاست جمهوری در ایران همه چیز را تحت تاثیر قرار داده است بسیاری از نهادهای جهانی نست به این موضوع واکنش نشان داده اند. در این مورد روزنامه‌ی انگلیسی گاردین نوشت:« در حالی كه بخش‌هایی از بیش از یكصد مركز باستانی ایران ازجمله بنای پاسارگارد، شهری كه از سوی كوروش كبیر ساخته شده است، طی دو سال آتی توسط سیلاب‌های پشت سدها ویران می‌شوند، سازمان ملل از دانشمندان بین‌المللی خواسته است تا آنجا كه می‌توانند بر تلاش خود برای ثبت مراكز باستانی ایران بیفزایند. در اثر ساخت یك سد در تنگه‌ی بلاقی، جاده‌ی باشكوه ایران باستان كه از تخت جمشید تا پاسارگاد امتداد دارد، ویران خواهد شد. سرعت ساخت این سدها و میزان خرابی‌ای كه به بار خواهند آورد، دانشمندان و اعضای سازمان ملل را شك‌زده كرده است
این روزنامه یادآور شده است:«باستان شناسان ایرانی در این تنگه ۱۲۹ مركز باستانی را معین كرده‌اند كه شامل كشفیات متعلق به دوران پیش از تاریخ تا آثار به‌جا مانده از دوران سلطنت قاجارها است كه در سال ۱۹۲۵ منقرض شده‌اند. وسعت این جاده‌ی سنگ فرش قبلا كشف شده است؛ اما غارها، مسیرهای باستانی، تپه‌های ویژه‌ی دفن مرده‌ها، كانال‌ها و سایر مراكزی كه تاكنون كشف نشده‌اند نیز در این سیل از بین خواهند رفت. این در حالی است كه تاریخ نشان می‌دهد یك مسیر زیرزمینی نیز ویژه عبور پادشاه وجود داشته است كه هنوز كشف نشده است. »

 

من ايرانيم... مردمم رو دوست دارم... شيفته ي فرهنگ ايراني خويشم؛ فرهنگي كه با همه ي كم شدنهاي تاريخيش به من رسيده. من و تو چگونه بايد اي امانت رو به فرزندانمون وا گذاريم؟ كاسته تراز پيش؟ يا.........

بيايد تلاشمونو بكنيم.... بيايد .... همراه بشيد..همراه شو عزيز...........

همراه شو عزیز

                تنها نمان به درد

                                   کاین درد مشترک

                                                        هرگز جدا جدا

                                                                          درمان نمی شود

دوست دارم اين پست از وبلاگ رو همه ي ايرانيا بخونن.... كمكم مي كنيد؟‌‌

  طومار اعتراض به آبگیری سد سیوند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 شهریور1384ساعت 12:29  توسط سیاوش اکبریان  | 

 

شـــــــــــــــــادی

سلام...

براتون از شادی گفته بودم.. و اينکه از نظر شما شادی معناش چيه؟ ( چقدم جواب داديد!!)

از ديد من اما شادی با خنديدن ـ پايکوبی و ................فرق می کنه.

اينهايی که گفتم خوبه ولی اسمش شادی نيست. خوشيه.....

شادی..........آخ شادی

                                                                        


ادامه ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اردیبهشت1384ساعت 18:27  توسط سیاوش اکبریان  | 

بر مبنای باورهای ديرينه در مشرق زمين و بين ملت های آريايی سال بر گردش دوازده صورت يا نماد متکی است. اين دوازده نماد حيوانی هريک دارای خصوصياتی است و هرکدام بر يک سال حکومت می کنند.

بر هر دوازده ماه سال هم نماد حيوانی ديگر حاکم است که آنها هم ويژگی های خود را دارند.
بر هر ماه هم يکی از عناصر چهار گانه آب، باد، خاک، آتش حاکم است که هر عنصر هم دارای خصوصياتی ويژه است.


ادامه ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 فروردین1384ساعت 15:12  توسط سیاوش اکبریان  | 

این صدای آشنـــا از کجاست؟ که مرا همراه خود می برد به ژرفای دریایی به گستردگی تو ....صدا این موهبت پاک خدایی....ترنم موسیقی است گویا...یا نه خود خود ترانه است.....بیا که سکوت من نه از بی صداییست که سکوتم شنیدن تو را فریاد می کند.

بیا و نغمه های خوش صدایت را واژه واژه ـ نت به نت به هم آمیز که....تشنه شنیدنم.

مهربانم تو را در داستانهای کودکیم گم کرده ام.....داستانهایی که قهرمانشان من بودم و تو دختری که من می خواستم....گاهی در آخر رسیدن بود و گاه گاه بیشتری نه...چرا که همیشه نرسیدن زیباتر و عمیق تر و در حقیقت عاشقانه تر می نمود.

سالهای زیادی بر قهرمان داستانهایم گذشته.....مرد داستانهایم اینک دیگر کودک نیست.....دیگر حتی داستان نمی خواند ..... ....ولی همچنان در داستانهایش که اینک خود می نویسدشان در جستجوی توست...برای رسیدن به تو همه ورقهای داستان را تا آخر می رود و باز می رود و باز.............

                                                                                       

+ نوشته شده در  شنبه 19 دی1383ساعت 21:50  توسط سیاوش اکبریان  | 

ساده اندیشی....نه تعجب نکنید:این خطاب به شما نیست......منظورم ساده اندیشیدنه.نظر شما چیه؟ خوبه یا بده ساده فکر کردن؟

شــــــاید کتاب ابله "داستایفسکی" رو خونده باشید آدم موقع خوندنش گاهی از دست کارای پرنس میشکین حرصش می گیره" پرنس همون ابله داستانه" کاراش درست مث یه بچه می مونه ...........آدم بزرگیه که کودک مونده........از موضوع پرت نشم.


ادامه ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 دی1383ساعت 18:21  توسط سیاوش اکبریان  | 

 مطلب امروز رو فقط اختصاص ميدم به رونـــــــــی. رونی عزيز ايرانی نيست؛ اهل کردستــــــان عراقه ولی چه شبهايی که با او بوديم ـ و او با مهربانی سعی در گويش فارسی داشت که به نظرم خوب فارسی رو حرف ميزد( خودتون قضاوت کنيد).........پس اين شما و اين رونی و نوشته زيباش که بدون هيج تغييری مينويسمش؛

سلام دوست خوب و مهربان چ شبهای خوشی که باهم بودیم – چ قصه ها که شنیدیم و گفتیم—میشه باهم دوست بود- اگرچه یکدیگررا ندید-زندگی زیباست- یک ترشدن بی در بی- (زندگی ابتنی کردن در حوضچه اکنون است)- (زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود)_ ما شبهای داشتیم بهتر از روز- شبهای که زندگیرا در مهربانی دوستان تجربه کردیم- افسوس که همیشه و همه جا بادهای تاریک هست- مثل اون بادهای که شبهای قشنگ مارا براکنده کرد- ولی بازهم ميتونيم باهم باشيم. اگرچه دور از هم – من دلم برای همتون تنگ شده- شبی میخوام مثل اون شبهای که همه به یکدیگر احترام میگزاشتیم- برای هم اواز میخوندیم- حرف یکدیگررا میشنیدیم و به خود میگفتیم خوشا به حال ما که دوستانی داریم که تنهایی شبهامانرا بر از میهره بانی و خندیدن و گوشکردن میکند- چ نعمت بزرگیست گوشکردن درجای که همه میخوان حرف بزنن- سلام من نساری همه شما ای دوستان خوب ایرانی منسلام دوست خوب امروزهم میخوام برات بنویسم- وقتی به این فکر میکنم که چگونه ان شبهای قشنگ از ما دزديده شد- وقتی که به این فکر میکنم چجوری ان گرهمایی بر از محبت و دوستی از هم باشید- به خود میگم ما هنوز انسان بودن را خوب تمرين نكرديم- ما هنوز شان و حرمت ان موجودرا نشناختيم كه بهش ميگيم انسان –من كه هنوز تورا نديدم و باهم سر يك ميز يك چاي شيرين باهم نخورديم! غريبه ها بهتر زبان همديگررا ميفهمند چون بيرون از همه قراردادها و مقررات اجتماعي كه هويتشان را زنداني بايد و نبايدها ميكنى- ميتونن باهم حرف بزنن- بگويند و از اين نترسن كه اين حرفهاشون احتمالا روزي ضد خودشون بكار برى- از خود نترسيدن و شرمنكردن- اينهاست كه غريبه هارا به هم نزديك ميكني و شايد هم به همين دليل از يك بترسن واز يكديگر فرار كنن—ان فيلسوفي الماني (كه روزي تا مرز جنون رفت) راست گفته بود وقتي ميگفت ازادي چيست جز از (شرمنكردن از خود). ولي انسانهايي هستند كه از ازادي ميترسند و همه كوشش خودرا براي ضديت با ان به كارميبرند..ايا ان دوستاني كه مهرباني و دوستي چت روم را به به بدگوی و بدبيني و نبودن اعتماد تبديل كردن- از انجور انسانها نبودن؟ نميدونم. ولى مطمئن هستم ان نيروي كه جورئت ازادي را بانسانها ميده تنها عشق است-بس بياييد عشق بورزيم- روزي ميياد حسرت روزهاي را خواهيم خرد كه برگشتني نيستند- بياييد بهاي اين لحظه هارا بدونيم كه مثل برق رفتنيند وبر نميگردند- زندگي انقدر بزرگ نيست كه جاي براي اين همة كينه و دوشمنيها داشته باشي- و اينقدر هم كوچك نيست كه نتوان در ان يكديگررا دوست داشت-بياييد بهم سلام كنيم- ميتونيم زيباي را در سلامي بيدا كنيم كه بة همديگي ميكنيم- در خنده ی كه براي كلامي يكديگر ميكنيم- در گوشكردن بصداي يكديگر- اه ! چقدر شنيدن صداي انساني ديگر زيباست - ان متفكري كه انسان بودن را به تواناي سخن كفتن تعريف كردة بود. بايد اضافة ميكرد و تواناي شنيدن هم را-

سه شنبه، 19 آبان 1383، ساعت 2:30نويسنده: roni11

                                                                                                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1383ساعت 21:15  توسط سیاوش اکبریان  | 

 سلام مهربان من. خوبی گلکم؟خوش ميگذره عزيز؟آسمون دلــــــــت بارونی نباشه يه وقت! پرنده های شـــــادی رو پر نداده باشی از افق باز چشات! اون مژه های زيبات تر نشده باشه يه وقت از ترنم بارون اشکات! آره عزيز غنچــــــــــــــــه لباتو باز کن به شکوفه لبخند..........بخند .......بذار تا اين آسمون هميشــــــــــــــه با خنده هات آفتابی باشه.

نگام کن ببينم........ده نگام کن نازنين....آره سرتو بالا بيار بذار ببينمت...اشک چشاتو پاک کن آ........باريک ا..حيف نيست اين عقيق چشات تر باشه؟ بذار همیـشـــــــــه بدرخشه.....

آره............آره قربونش.......                               

+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1383ساعت 16:50  توسط سیاوش اکبریان  | 

پنجشنبه، 9 مهر، 1383


سلام. من هم به شما پيوستم.

**                             **                              **

شنبه، 11 مهر، 1383

کلمات زیبا از هر کسی که باشه زیباست و به دل میشینه اصلا مهم نیست که از کدام مکتب و یا دین باشه مثل اين جمله که سنگ نوشته مزار داريوش کبيره:

((بغ بزرگ اهورا مزدا را می ستاییم که آسمان را آفرید که زمین را آفرید که آدمیان را آفرید و برای آدمیان شادی آفرید.))

 

 **                            **                              **

چهارشنبه، 22 مهر، 1383

دريچه چشمانت را به چشم اندازي باز کن که نگاهت تر شود.نه از اشک غمگنانه.ازترنم باراني که دستاورد زيباييست.چشمانت را بياموز که از زيبايي رها نشود. شناخت زيبايي. ديدن زيبايي..............................و نهايت اين شناخت ......................... خدا را ديدن است همو که همه زيباييها آفريده اوست.

**                             **                              **


سه شنبه، 28 مهر، 1383

آمدي آهسته کنارم نشستي ـ نفهميدم کي اومدي..........فقط وجودمو آرامش گرفت.پيش خودم فکر مي کردم که اين جه نيروي غريبيه! و چقدر نافذ اين نگاه..تازه وقتي رفتي ـ فهميدم که اونجا بودي....چراکه............يه شب تابستاني بود ولي من سرد سردم شده بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1383ساعت 23:38  توسط سیاوش اکبریان  |