درِ کلاس با صدای قیژی باز شد و آقای کوشا، دبیر زبان عربی وارد شد.قامت بلندی داشت و سیه چهره بود.اگر دفعه ی اول باهاش برخورد می کردی، یک مرد عبوس و عصا قورت داده و خشک می دیدی با سرفه های پیاپی و صدای خش دار.
در کلاس که یکی از لولاهاش خراب بود را با فشار پهلوش بست و جلوی تخته سیاه ایستاد.یک بعد از ظهر اردیبهشتی کسالت بار بود و گویا آقای کوشا هم حوصله ی درس دادن نداشت.
_برجا
ما که با فرمانِ برپای مبصر کلاس برخاسته بودیم، با اشاره کوچک آقای کوشا و فرمان برجای مبصر نشستیم.
آقای کوشا به سمت پنجره های بزرگ رو به جنوب کلاس حرکت کرد و نیمه ی دیگر پنجره را هم باز کرد و چند سرفه ی خشک کرد، سرفه هایی که می دانستیم از سیگار کشیدن زیاده.
برخلاف ظاهر خشک و بد اخلاقش، باطن مهربانی داشت؛ کم حرف بود، کم می خندید اما هوای بچه ها را داشت و شاید فقط برای این بود که بچه ها که از درس عربی دل خوشی نداشتند،هم درس را می خواندند و هم او را دوست داشتند.
معمولا وقتی آخرهای کلاس وقت، اضافه می آمد، یکی یکی از میان داوطلبها صدا می کرد که معما یا جک تعریف کنند؛اما آن روز...
آن روز، به سمت میز فلزی با روکش مشکی پلاستیکی رفت و روی صندلی خاک گرفته نشست؛ کسالت بهاری دامنگیر او هم شده بود.حتی حاضر غایب هم نکرد.
می دانستیم که آزادیم و از درس خبری نیست اما باید اصول آقای کوشا را هم رعایت می کردیم؛دامنه ی صدایمان نباید زیاد بالا می رفت. و همینجور یک ساعت گذشت.
آقای کوشا از پشت میز بلند شد و به سمت تخته سیاه رفت؛ یک مستطیل کشید و گفت:
_اینجا یه زندونه، این طرفش (و با دستانش سمت راست را نشان داد)یه نگهبون ایستاده و اون طرفش هم یکی دیگه
این وسط (یک ضربدر کشید) یکی زندونیه
_یکی از نگهبونا راستگو و اون یکی دروغ گو، اما زندونیه نمی دونه کی راست می گه و کی دروغ...
سرفه ی خشکی کرد و نگاهی به بچه ها انداخت و ادامه داد:
_به زندونیه می گن حق داری یه سوال کنی، اما فقط یکی؛ اونم از یکی از نگهبونا
یکی پرسید:
_آقا اجازه، چه سوالی؟
_سوالی که به زندونی بفهمونه راه آزادی کدوم یکی از این دراست
یکی دیگه پرسید:
_یعنی اگه بپرسه،آزاده؟
_آره... آزاده ...اما یادتون باشه این نگهبونا یکیشون راست می گه و اون یکی دروغ، اگه اشتباه بپرسه و راهو عوضی بره اعدام میشه.
معماهای آقای کوشا همیشه سخت بود، اما این یکی توش یه چیزی داشت که نمی دونستم چیه! دلم ریخت.بچه ها اول سکوت کردند و بعد شروع کردند به پچ پچ.آقای کوشا گویا می دانست کسی جواب معماش را نمی داند.گفت:
_وقت دارید...الآنم سر و صدا نکنید تا زنگ بخوره
و به سمت در کلاس راه افتاد.
آقای هاشمی دبیر معارف اول هنرستانمون بود؛مردی ریزاندام و لاغر با ریشی که بیشتر مواقع بلند و نامرتب بود.همیشه لبخند می زد و درس دادنش هم توام بود با شوخی و خنده، و برای همین بچه ها دوسش داشتند.جدا از درس معارف یا همون دینی، بیشتر خاطره تعریف می کرد و به نسبت اطلاعش از اوضاع کشور و دنیا، نقد هم می کرد.نقدهایی که ممکن بود درست هم نباشه اما شیوه تعریف کردنش رو همه دوست داشتیم.
یه روز بعد از تعریف کردن یکی از خاطراتش، پرسیدیم:"شما تا حالا خارج هم رفتید؟" گفت: "آره، سه بار"و ادامه داد: " یه بار تو عملیات....(اسمش یادم نیست) چند کیلومتر تو خاک عراق پیشروی داشتیم.یه بارم رفتم مکه_خدا قبول کنه_.یه بارم لب مرز شوروی_اونجا که یه خط کشیدن که اینورش ایرانه و اونورش شوروی_یه پامو تندی گذاشتم اونور و برداشتم. "فکر می کنم کمتر از سی سال داشت و خیلی مواقع نبود و می گفتند رفته جبهه.
یه روز بحث رو به فرهنگ و فرهنگسازی کشوند.می گفت استعمار ترجیح میده جهان سومیا مصرف کننده باشن تا با سواد و مثال زد که تو عربستان قیمت فلان لوازم آرایشی مثلا 1000 تومنه اما کتاب 5000 تومن.و ما حیرت کردیم و خوشحال شدیم که چه خوب اگه واکس زدن کفش و شلوار اتو کشیده و زلف بلند(نه به بلندی امروز)نداریم و بده اما عوضش اینهمه کتاب ارزونه.
حدود بیست و دو سال از اون وقت می گذره؛ نمی دونم آقای هاشمی الآن کجاست و چه می کنه.نمی دونم هنوز همون عقیده رو داره!
طبیعیه که سر و کاری با مغازه های آرایش بهداشتی فروشی ندارم اما از بیرون می تونم ازدحام داخلش رو ببینم.
به قول دوستی بعد از صنف طلا فروش،پرمشتری ترینه.خب نیازی نیست حتما داخل مغازه بود و دید،کافیه تو خیابون رو نگاه کنی؛و همینطور کتاب فروشیها رو که بیشترین فروششون کتابهای کنکوره.
آقای هاشمی نمیدونم فلان کتاب الآن چنده و نمی دونم که گرونتره از یه رژ لب یا ژل مو یا نه؛اما هرچی هست گویا اون استعماری کذائی(!!!)فقط شیخ نشینها رو استعمار نکرده.اصلا آقای هاشمی خدا وکیلی پای استعماری هم وسطه؟
یه جوون با تیپ و مدل لباس و موی سرش (به خصوص اگه گلزاری باشه) زود جلب توجه می کنه تا اون جوونی که صد تا کتاب خونده.کووو اون محفلی که پیش بیاد و بخواد افاضه ی فضلی بکنه که.. آره ه ه ما هم فلان کتاب رو خوندیم.
ما که جوون نیستیم و جوونی هم نکردیم اما اگه قراره مقبول باشیم اولی رو ترجیح می دیم آقای هاشمی!
راستی آقای هاشمی اون موقع می گفتن"......نه همین لباس زیباست نشان آدمیت" اما الآن رو تابلوهای بزرگ شهرمون نوشته: "آراستگی ظاهر نشان رشد درونیست".خب آراستگی هم خرج داره،رژ لب و سرخاب سفیداب می خواد و شلوار فلان و کاپشن بیسار و البته ژل اعلا.این روزا با اون روزا خیلی فرق داره، شما هم پای استعمار و انگلیسو وسط نکش دائی جان.
يه دفعه از خواب پريدم.ديگه عادت شده بود اين از خواب پريدنهاي شبانه.
ساعتو ديدم ... 2:20 نيمه شب بود.
چند شبی بود که از خواب ميپريدم يهو؛ جالب اين بود که سير خواب ميشدم.
امشبم يه شبی بود مث شباي پيش.اواخر تابستون بود.. ديگه نيازی به روشن کردن کولر نبود شبا پنجره ها رو باز ميکرديم.. هواي ملس شبانه همه اتاق رو ميگرفت.. همينطور رايحه جادو کننده محبوبه شب..
تو ايوون نسبتا بزرگ خونه يه باقچه کوچيک داشتيم.. امسال محبوبه کاشته بوديم اونجا.. اين نهال کوچولوي تازه کاشته شده يه گل داده بود.. ولی همين گل فسقلی چه عطری داشت!!!عطرش آدمو مست ميکرد..
از شب زنده داری خوشم مياد.. شب تو خودش چيزي داره كه عجيب لذت بخشه..به خصوص تو اون خونه..
خونه پدری...........
نصف خونه رو باقچه تشکيل ميداد..پدرم عاشق گل و درخت بود.. تو باقچه هاي جلويي گل ميکاشت و درخت .. تو يکی از باقچه هاي عقبی سبزی ميکاشت مادرم و تو اون يکی درختاي انار بود. انارايي که يکی از فاميلامون نهالشو همون سال اوّل از ساوه آورده بود..يادش بخير عجب اناري بود..
عشق من اين بود که انار رو از درخت بچينم .. بشينم زير سايه درخت توت و وحشيانه و با حرص به انار گاز بزنم... انار ترش و شيرين...
شبا وقتی خواب زده ميشدم.. جام رو ايوون کوچکتر حياط بود.
به ديوار سنگي سرد تکيه ميدادم.... صداي جيرجيركا با صداي چک چک شير حوض خونه ادغام ميشد و من.... مست از عطر محبوبه و شگفت زده از آسمان پر ستاره به سيگار پک ميزدم...
غوطه ميخوردم تو خيال و واقعيت... اصلاً مرز بين حقيقت و مجاز معلوم نبود. لذتش هم به همين بود.... به کاراي امروزم فکر ميکردم و به دنياي فردا و فرداها.... خودمو غرق ميکردم تو فضاي ماواري حقيقی.. بدنم سوزن سوزن ميشد از هواي ملس شبانه..
بعضی وقتا امّا با خدا حرف ميزدم.. اينم برام يه نوع نماز بود .. مگه نه اينکه با خدا حرف زدن نمازه؟ نمازی از روي شکر يا شايد نياز..؟
من.. اين نمازاي شبانه رو با روش خودم ميخوندم.. خدا ميشد دوست هرگز نديده ام و من باهاش حرف ميزدم .. كلماتي ساده و بيتکلّف.. اونم گوش ميداد به حرفام..
يادش خوش که خوشتر بوديم.. دورانی بود که تصور ميکردم در آينده چه خواهم کرد!!!! آينده هم اومد اما کاری نکردم.. باز خوش اونروزا که لااقل با خيالشون خوش بوديم.
ستاره هارو نگاه کن.. چه غوغايي دارن تو اين صفحه سياه آسمان..انگار يه سفره به وسعت بينهايت پهن کردن و توش کلّی ستاره گذشتن براي مهمونا.
منم مثل همه حريصانه پاي اين سفره نشستم.. ولی سير شدنی در کار نبود.. مگه اينکه سپيده بزنه و ستاره هارو نسيم سحرگاهي با خودش ببره..
حالا خاطرات گذشته برام حسرت مي آره.. برام گم شدن ميآره.. آره درسته ما تو اين دنيا تک افتاديم.. انگاری همه چی قاطی شده... انگار هيچ چيزی سر جای خودش نيست..
کو اون شباي پر ستاره؟ کو بوي خوش اون محبوبه؟ کجاست اون زمزمه شبانه جيرجيركا؟
همه رو باد برد؟
نصيب من گوشه به اصطلاح دنج اتاق شده با يه آسمون سفيد از گچ..نه نوری نه بويي نه عطر دل انگيز محبوبه اي و نه حتّا خاطرات شبانه ای..
اين روزا اگه از خواب بپرم چشامو به هم فشار ميدم تا دوباره خوابم ببره.
وقتی کوچک بودم يکی از کارتونهايي که دوست داشتم کارتون پينوکيو بود..آره يادمه دقيقاً يکی کارتون پينوکيو بود و يکی سفرهاي سندباد
.پينو كيو امّا برام حکم ديگری داشت..از تولّدش که از چوب بود توسّط ژپتوي مهربون تا سرنوشته عجيب غریبش که مدام کسايي سر راهش سبز ميشدن تا از راستی و درستی دور بشه. البتّه اون چيزی که بعده ها خوندم با اون کارتون که پخش شده بود متفاوت بود
.يادم مياد چقدر از بودن جينا کناره پينو كيو خوشم ميامد. و جالبه که از گربه نره هم خوشم ميامد.کاراش به خندم مينداخت.. به نظرم شخصه بد طينتی نبود يا اگه بود خيلی ساده و کودن مينمود. درست بر عکس روباه مکّار
.و........ امّا پري مهربون. آره پري مهربون برام يه جادو بود و يه آرزو
.تو عالمه بچگی از اون زيباتر نميديم. و ازاون مهربونتر سراغ نداشتم.پيش خودم ميگفتم خوبه منم اونقد شيطونی کنم تا يه پري مهربون پيداش بشه و...من باز شيطنت کنم ..... و باز و باز
..يکی از ماجراهي پينو كيو رفتن تو خيمه شب بازی بود. حتما يادتونه.اونجا پينو كيو دوستانی رو ديد از جنس خودش که ازش ميخواستن کنارشون باشه
.ولی......ولی يه فرق اساسی بود پينو كيو از سن بالا رفتش و رفت پيش رفيقايي که هم جنسش بودن... ولی
اونا آزاد نبودن که هرکاری ميخوان بکنن.دست و پاهاشون با نخهاي عروسک گردونا بسته شده بود و هر حرکتی که داشتن از بالا تنظيم ميشد .. اين چيزی بود که باعث تفاوتشون ميشد.و همين اختلاف باعث شد نمايش به هم بخوره
.نمايش خيمه شب بازی به هم خورد چون
....چون پينو كيو نخ نداشت
.هدايت نميشد و ...مختار بود.آره اون اختيار داشت که هر جور دوست داره حرکت کنه... و اين باعث به هم خوردن نمايش شد.رفتار پينو كيو به زعم خيليها خوش نيومد
.هم تماشاگرايي که براي ديدن اون نمايش پول داده بودن... و هم عروسک گردوناي نمايش.آخه اين کار اون باعث عصيان ديگر عروسكا ميشد و اين يعنی پايان داستان خيمه شب بازی
.پينو كيو بدون اينکه بدونه به ديگر عروسکا آزادی رو يادآوری کرده بود.معلومه که خيليها خوششون نمياد
.ميدونيد.؟
سالهاي کودکی تموم شد ...پينو كيو عاقبت انسان شد... پري مهربون رفت... و من بزرگ شدم.بعدها پينو كيو هاي زيادی ديدم.. که اونا هم همگن نبودن با داستانهاي خيمه شب بازیاشون... نميدونم آيا همه ي اين عروسکاي چوبی آدم ميشن يا هميشه عروسک ميمونن
..نميدونم که آزاد بودن در قالب عروسک بهتر بوده براشون يا
.....فصل کودکی گذشت امّا... خيمه شب بازی ادامه داره.... و با خودم فکر ميکنم که من تو اين داستان از کدوم قبيله ام
.ولي يه چيز پينو كيو بودن آدما خوب بو د
..اينكه لااقل دروغ گفتنشون به دراز شدن دماغشون ختم ميشد
.