دیشب خواب چوپانی را دیدم که در گرگ و میش آسمان، در جستجوی گله اش بود.چوپان از تپه بالا رفت؛ احساس می کرد گله اش همان نزدیکیست.
_بود؟
گویا صدایی می شنید!
_چه صدایی؟
صدایی مبهم که او را به بالای تپه می کشاند.
آسمان دیگر تاریک شده بود و ماه، ماه کامل از آسمان بالا می رفت.
_چوپان چه کرد؟
به بالای تپه رسید و در سیاهی تازه رسیده ی شب،نی نی چشمانی را دید.
_گرگ بود یا گله؟
نزدیکتر شد؛بره ای بود_بره ای که ترسیده بود. در آغوشش گرفت و اندامش را لمس کرد؛ داغ نا آشنایی بر تن داشت.

_داغ؟!
بره، بره ی او نبود، اما گمشده بود و حالا در آغوش ایمن چوپان آرام گرفته بود.
چوپان نشست،ساعت ها نشست.سحر که نزدیک می شد فکری از خاطرش گذشت.
_چه فکری؟
او دیگر چوپان گله نبود، گله ای نداشت اما بره ای را یافته و پناه داده بود؛ می توانست چوپان بره های گمشده باشد.
او هنوز چوپان بود.
_ .....!
ششم شهریور ۱۳۸۸. سیاوش
دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد . سالک در او خیره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بیتوته کرد و سحرگاهان که به قصد گزاردن نماز برخاست پیر مرد گفت : با آن شتابی که برای هدایت خلق داری پندارم که امروز را رهسپاری
سالک گفت : اگر مجالی باشد امروز را میهمان تو باشم
پیر مرد گفت : تامل در احوال آدمیان راه نجات خلایق است . اینگونه کن
سالک در باغ قدمی بزد و کنار چشمه برفت . پرنده ها را نیک نگریست و دختر او را میزبان بود . طعامی لذیذ بدو داد و گاه با او هم کلام شد . دختر از احوال مردم و دین خدا نیک آگاه بود و سالک از او غرق در حیرت شد . روز دگر سالک نماز گزارد و در باغ قدم زد پیرمرد او را بدید و گفت : لابد به اندیشه ای که رهسپار رسالت خود بشوی
یکی از روزهای آخر فروردین،در خیابانی پر درخت و شلوغ،وارد حیاط بزرگ ولی دلگیر آپارتمان می شود،هنگام عبور از حیاط ، سرش را بالا می گیرد و به سقف کوتاه و کثیفِ آن نگاهی تحقیرآمیز می اندازد؛کلید را در قفل می چرخاند و وارد خانه ای دلگیرتر می شود.مادرحرفی نمی زند،تنها از روی صندلی که همیشه جلوی تلویزیون است،سرش را اندکی خم می کند.اومی داند جز او کس دیگری نیست که با کلید وارد شود.
سرش را به نشانه ی سلام برای مادر تکان می دهد و وارد اتاقش می شود.اتاقش را دوست دارد،همانگونه که می خواسته آراسته اش، از آن گذشته اتاقش را آخرین گوشه ی تنهائیش می داند؛با خودش زمزمه می کند "دلا خو کن به......"
و فکر میکند"بلاخره منظور شاعر رو نفهمیدم !... دلا خو کن به تنهــــــایی که از تن ها بلا خیزد یا دلا خو کن به تـــــن هایی که از تنهـــــا بلا خیزد".
تازگیها با خودش زیاد حرف می زند،حرفهایی که گمان می کند دیگران نباید بشنوند را در تنهایی به خود می گوید؛گاهی حتی افکارش را هم به زبان می آورد،ولی باز مواقعی که تنهاست.نگاهی به پیرامون اتاقش می کند و به خود می گوید"اتاق تنهایی ها،اتاق عادتها "
تو هم اگه ميخواي آزمون داشته باشي كه فبها ولي اگه دلت گير افتاده راهشو ياد بگير.
_تو
_من چي؟
_تو با دونستن همه ي اينا، موفقي؟
_نه؛ نبودم و نيستم
_چــــــــرا؟
_اين داستان توِ نه داستان من اميد جان، داستان من يه داستان جداگانه ست. برات ميگم سر وقتش.
بخش ششم
دلش؟ دلش كه حسابي گير افتاده بود، حرف دلش رو نمي زد؛يه خصوصياتي داشت ليلا كه اميد رو اسير خودش كرده بود و روز به روز هم بيشتر بهش دل مي بست. خيلي كارا رو تا حالا نميكرد و زير بارش نميرفت ولي در مورد ليلا انگار همه چي تغيير كرده بود.
هرچي سعي ميكرد بهش نزديكتر بشه انگار دور از دسترس تر ميشد.
فشارهاي عصبي روز به روز بيشتر ميشد، از طرفي كار، از طرفي فشار خانواده براي ازدواج و از طرفي........
اميد با خودش فكر ميكرد" حتي نكيسا هم دركم نمي كنه؛ همش شعار مي ده. اون كه جاي من نيست، احساس منو درك نمي كنه"
شايد درست فكر ميكرد، آدما تو شرايطي كه قرار ميگيرند تنهاي تنها هستند وعملاً كسي نميتونه صد در صد دركشون كنه اينه كه احساس تنهايي ميكنند؛ اميد هم چنين شرايطي داشت.
نشست و با خودش خلوت كرد؛ ياد ديشب به ذهنش هجوم آورد و غرق شعفش كرد.
_الو..... جانم..... ميشنوم.... اجازه بده بايستم.
ماشين رو كنار خيابان پارك كرد و ادامه داد:
_جانم؟ بگو حالا كاملاً ميشنوم.
_اميد.... ميشه بياي دنبالم؟ ميخوام برم خريد حوصله ي تاكسي رو ندارم.
اميد از چيزي رنج ميبرد، حرفي داشت كه بايد حتماً ميگفت.
_ميگم......
_چي؟
_ميخوام بدونم از ديد شما خانوما، چي بيشتر اهميت داره تو يه دوستيِ اينجوري؟
_چه جوري؟
_مثلاً همين دوستي كه الآن بين من و شما هست؟
_متوجه منظورت نميشم!!
_ببينيد؛ ما خيلي اتفاقي با هم آشنا شديم، همديگرو زياد نميشناسيم، طبيعتاً دونستن خصوصياتي از شما من رو به شما.... نه... يعني ميخوام بگم كه..... دونستن يه نكته هايي از شما اول باعث كنجكاوي و بعد موجب تحسين من ميشد..
_فكر كنم حالا متوجه شدم.. خب آره اين طبيعيه؛ من هم چيزايي ديدم و توجهم جلب شد.
اميد مكثي كرد و محتاطانه گفت:
_خب راستش من بايد حقيقتي و بهتون بگم.
_چي؟
_خيلي فكر كردم كه بگم يا نه؛ ممكنه با گفتنش شما رو............. دوستي با شما رو، از دست بدم.
_خب؟ به چه نتيجه اي رسيديد؟
_اينكه حرفم رو بزنم وگرنه ممكنه در آينده دردسر ساز بشه.
وقتی نظرات رو خوندم، یاد شعر " زمستان " افتادم .
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان است.
.......
نفس كاين است پس دگر چه داري چشم
زچشم دوستان دور يا نزديك؟
به قول دوستی" بگذار و بگذر..... به داستانمون بپردازیم.
بخش چهارم
عصر اون روز،اميد به ديدن نكيسا رفت. خيلي وقت بود نديده بودن همديگرو؛ خيلي حرفا داشت كه براش بگه.
_كه اينطور! به همين راحتي تموم شد؟ عجب داستانيه ها!!!
_آره... به همين راحتي .............
_ولي من چند تا چيز و نميفهمم اميد؛اول از همه اينكه اون چرا انقد زود بهت دل بست، آخه يادم نمياد تو...... مثلاً با حرفات علاقه مندش كرده باشي؟ از نظر رفتاري هم كه زياد همديگرو نديديد كه بخوايم بگيم از رفتارت خوشش اومده باشه!!!
_آره خودمم هم توش موندم.
_بازم مونده سؤالام؛..... تو.... تو الآن از چي ناراحتي؟ مگه همينو نميخواستي؟
_چرا ميخواستم ولي شوكه شدم، سر در نميارم چي شد!!!
_بهت برخورده كه اون دوستي رو تموم كرده؛ ميتونم دركت كنم؛ولي داداش من، اينم يه جورشه ديگه، تو كه روت نميشد بهش بگي، ميخواستي اونقدر بذاري بگذره تا يه جوري بشه، مثلاًخودش سرد بشه، درست نميگم؟
_شايد.....
بيچاره اميد؛ حسابي قاطي كرده بود. احساس كرد حوصله ي سر كار رفتن نداره، با خودش فكر كرد "هيچي بهتر از خواب نيست" و به سمت خونه حركت كرد.
بخش سوم
صداي تلفن همراهش از خواب بيدارش كرد، گيج بود، نميدونست چه وقت از روزه!!؛ همينجور كه رو تخت بود، دنبال گوشيش گشت...
_الو؟....بفرماييد.... مريلا.......؟
صدا آشنا بود ولي مريلا نبود. يه نگاهي به موبايل انداخت؛ شماره نيفتاده بود.... ساعت يازده ونيم بود.
_آقاي اميد خان؟..... سلام.
_اِه ه ه... سلام ليلا خانوم.. ببخشيد نشناختم، سرم درد ميكرد خوابيده بودم. اگه دير جواب دادم ببخشيد.
_اي وااااااااي، شما ببخشيد تو رو خدا؛ فكر ميكردم كه الآن سر كار هستيد!!
_نه خواهش ميكنم؛ چيزي شده؟؟
_چيز خاصي كه نه، فقط....
_فقط چي؟ راحت باشيد لطفاً
_راستش مريلا اومده.. به شما زنگ نزده؟
ماجراي ترياي هتل همينجا تموم شد؛ ليلا و سپهر كه نتونسته بودند دل همديگرو بدست بيارند طبيعتاً كنار رفتند؛ و مريلا به اميد قول داد كه از شهرستاني كه دانشگاه ميرفت بهش زنگ بزنه به شرطي كه ...
_زنگ ميزنم به شرطي كه شما هم قول بديد انقد كم حرف نباشيد......
بخش دوم
مريلا خيلي زود به قولش عمل كرد. درست دو روزبعد، از اهواز بهش زنگ زد، دوباره دلتنگ شده بود؛ دلش گرفته بود و تو اين فضاي پر آشوب دروني انگار به اميد هم دلبسته بود؛ فهميدنش زياد سخت نبود. تو يه شهر غريب، ميون آدماي غريب، دانشگاه ميرفت و براي بار اول بود كه از خونه، از مادرش و خونوادش و از دوستاش دور ميشد و حالا با اميد آشنا شده بود و احساس ميكرد كه يكيو داره.
آره مريلا به اميد علاقه مند شده بود چيزي كه اميد اصلاً نمي خواست. يكي دوبار بهش زنگ زد و از دلتنگياش گفت و اينكه دوست داره برگرده، كه اتفاقاً همين كارم كرد.
زمستون بود و ماه رمضون، ساعت حركتشو به اميد خبر داد و قرار شد اميد بره دنبالش. روز موعود اميد بلند شد و كنار خونواده سحري خورد، نمازشو خوند و از خونه بيرون زد. در جواب مادرش كه مي پرسيد اين وقت شب كجا؟!! گفت:
_مادرم؛ ديشب كه گفتم يكي از دوستام از شهرستان داره مياد؛ بايد برم دنبالش.
تا سپيده خيلي مونده بود.عجيب خوابش ميومد. با خودش فكر ميكرد كاش نميگفت مياد دنبالش..كاش اصلاً باهاش دوست نميشد؛ خوش به حال سپهر كه همون شب خودشو راحت كرد.....
بخش اول
اميد ماشينو كنار خيابون پارك كرد و به سپهر گفت:
_ميري؟
_آره ديگه ميرم، فردا ميبينمت.
صداي تلفن همراه اميد گفتگوشونو قطع كرد...
_الو؟؟ الوووووووو؟ صدا نمياد....آره ... حالا بهتر شد...اِه ه ه ه........ سلام مهندس، چطوريد؟ خوبيد...؟ كجاييد؟...
سپهر پرسيد؟
_من برم ؟
_نه، صبر كن كارت دارم. نه... نه با شما نبودم... ببينيد مهندس من بهتون زنگ ميزِنم، قربان شما.
_انقد حرفاي كهنه زدي بس نيست؟ همش تكرار و تكرار...
_ چيو تكرار كردم؟ حرفام تكراريه؟
_حرفات... كارات... و.....
_و خودم؟ نه؟
سكوت در گرفت؛ واقعاً بايد بگم در گرفت، تو اون درگيري لفظي،تو اون بلبشوي عصبي گفتگو، اين سكوت بوي آرامش نميداد ، آخرين كلام من الهام رو به فكر فرو برد، خيلي دوست داشتم بدونم به چي فكر ميكنه. با خودم فكر كردم اگه قدرت خوندن فكرشو داشتم الآن چي دستگيرم ميشد؟
اواخر شهريور بود، بعد از يه مريضي طولاني، تازه چند هفته اي بود يه كم حالم جا اومده بود؛يه روز عصر وقتي هنوز اثرات بيماري همرام بود ..
_سلام... مراسم رسمي بگيريم يا......؟
_چي شده؟
درون اتاق تنهاييم هستم،درها را ميبندم...پنجره ها را هم؛چراغي روشن نميكنم مبادا نوري خلوت تاريكم را بهم زند.
ديوارها را كه بجويي پر از قابهاي خاطره است... لمسشان سخت است... ديدنشان سخت تر.در را بسته ام و پنجره را و چراغ هم خاموش است ولي ميدانم كه ديوارهاي اتاق پر از قاب است. با خود مي انديشم آيا نديدنشان نبودنشان است و باز ميانديشم كه نه.
صداي نوار را زياد ميكنم... چه زيبا ميخواند :
هماي اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گــــذري بر مقـــام ما افتــــد
حبــــاب وار براندازم از نشاط كلاه اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد
اشكهايم را جاري ميكند اين نواي خوش.... ولي همچنان نقبيست بر خاطرات دور.
گاهگاهي از لابه لاي جايي كه نميدانم كجاست سوسوهايي از نور مي تابد به اتاق..عمرشان كوتاه است و بازتابشان تنها قابهايي كه خودخواسته تاريكشان كرده ام روشن ميكند... تابششان تنها خاطرات گذشته را زنده ميكند...... ميجويمشان و كورشان ميكنم تا به اتاقم نتابند.
انزوايم را دوست دارم... انزوايم مرا به ياد تنهايي اسبهاي وحشي و آزاد مي اندازد...اسبهاي آزاد در دل دشتهاي رها.....اسبهايي بيگانه با زين و يراق و چشم بند.
در خيال خويش سينه ي ديوار اتاق را ميشكافم.... غرق نور ميشوم..... هراس همه ي وجودم را پر ميكند" نكند قابها پيدا شوند" سربرميگردانم .....همه جا تاريك است.. هيچ قابي روشن نيست..ولي من غرق نور شده ام.اين چه نوريست؟؟؟ چرا با قابهاي خاطراتم كاري ندارد؟ آيا فقط مرا ميخواهد؟
غرق نور شده ام..... چه لذتي دارد اين نور......هاله ي اين نور گرد من ميپيچد با گذشته ام كاري ندارد.... مرا با خود به سرزمين نور ميبرد و از گذشته دور ميكند.
** **** **
درون اتاق تنهاييم هستم.... درها را بسته ام... پنجره را هم... چراغي روشن نيست... ديوارهاي اتاق را قابهايي از خاطرات گذشته آويزان است ... ميدانم كه هستند حتي اگر نبينمشان و لمسشان نكنم....
نور همراه من است... اين گوشه از اتاق كه من نشسته ام .... يا آن گوشه كه ميروم..... همه جا همراه من است..... مرا روشن ميكند و ذهنم را ...... ذهنم را به آينده ميبرد و از گذشته دور ميكند.... عمرش تا كجاست؟ .... نميدانم..... به امروز مي انديشم كه هست و ميتابد..
تو فقط بيا.... فقط بيا
دلش گرفته بود.. غصه هاش از حد گذشته بود ديگه؛ لااقل اينجوری حس ميکرد... درد و دل حسابي ميخواست٬پيش خودش فکر ميکرد به همه که نميشه از دل گفت و از دردش.. گوش شنوا که زياد نيست اينروزا؛اگه هم باشه که قرارنيست آدم سفره دلشو پيش همه باز کنه
.._
تو فقط بيا... منتظرتم..چند وقتی بود ميشناختش.. اوايل از شعر گفته بودن و از داستان.. از ادب گفته بودن و از فيلم از موسيقی از...........از هرچی که يه جوري به هنر ارتباط داشت.. کم کم ولی حرف زدن از هنر به هم نزديکشون کرده بود.. ارتباطشون عاشقانه نبود.. يه دوستی.. يه همدلی يه جور تفاهم که براش هم تازه بود هم زيبا
.._
اگه الان حرکت کنه کی ميرسه؟احساس شعف همه وجودشو فرا گرفت.. آخ جون داره مياد
..........يه نفس عميق کشيدم..... بوي خاک کهنه رو حس ميکردم..چشمم بسته بود؛تنم انگار نبود؛ وزنی رو احساس نميکردم..با احتياط چشمم رو باز کردم......
يه صفحه گچی!!!!
اينجا کجا بود؟ من کجا بودم؟ اين بوي گچ بوده نه خاک..!!!!چشمم رو بستم ... و دوباره باز کردم... خواب بودم؟سقف اتاقمو شناختم...آره اين گچبري فقط مي تونست روسقف باشه، ترسم که ريخت اينو فهميدم؛ امّا چرا؟
چرا من بالا بودم؟ چرا وزنی نداشتم؟ دستام؟دستام کو؟همه ذهنمو متوجّه دستم کردم تا حرکتش بدم... اينهمه تمرکز نياز نبود... دستم در اختيار خودم بود ولی بدون هيچ وزنی........کم کم به خودم مسلط ميشدم...درست ميديدم من بالاي اتاق بودم در فاصله چند انگشتي سقف خاک گرفته اتاقم...پس وزنم چی شده بود؟
به موقعيت جديدم عادت کرده بودم... ديگه داشت خوشم ميومد از اين سبکی..توي هوا چرخ زدم؛حالا ميتونستم کف اتاق رو ببينم...فرش دستباف قديمي؛تابلوهاي خط و نقاشی روي ديوار،ميز تحريرم، تخت خوابم و..........و خودم.
آره.... خودم بودم که روي تخت خوابيده بودم..امّا من که اينجام؛ اين بالا....يا..........يا شايد .......
نميدونم چی شده!!
من الان بالاي اتاقم و تنم؛وزنم اون پايين انگار جا مونده بود.ديگه نميترسيدم..به خودم نگاه کردم..چقد مظلومانه خوابيده بودم!!
هميشه دوست داشتم خودم رو تو خواب ببينم و حالا برام مهيا شده بود، اتّفاق شگفت انگيزی بود که باورش ممکن نبود،قبلاً شنيده بودم که تو بعضی مهارتهاي تسلط به خود ميشه يه همچين کارايي کرد؛مثل"TM"يا مثلاً هيپنوتيزم.
ولی اينجا يه فرق اساسی بود..تو اون چيزايي که اسم بردم بحث بحث تسلط روح به جسم بود روح با قدرت بالاش به جسم فرمان ميده و جسم رو به حالت تسليم ميرسونه ولی اتّفاقی که براي من افتاده بود فرق ميکرد؛من کاملاً از جسمم جدا شده بودم؛داشتم به بدنی نگاه ميکردم که در فاصله چند متري من گويا آسوده آرميده بود.
گفتم من؟....من!!!!....تشريحش سخته.. من کدوم يکی بودم؟ اونی که بالا بود يا اونی که داشتم ميديدم؟دلم براي اون "من" كه رو تخت بود سوخت، مث اينكه اين يكي"من" سرش كلاه گذاشته و جيم شده.
حالا ميتونستم رها بشم.. ميتونستم هرجا دلم خواست برم بدون محدوديت.. بدون هيچ وزني..آيا مرگ هم همينه؟.... اگه باشه که خيلی قشنگه... احساس سبکی کردن.. احساس آزاد بودن... خيلی لذت داشت.
امّا...........بدنم داشت تکون ميخورد رو تخت..يعنی بايد برميگشتم؟
چه حيف....
احساس کردم بدنم منو صدا ميکنه... باز يه دلهره ديگه؟ سخت بود اين همه سبکی رو رها کردن و برگشتن....ولی...
ولی خوبيش اين بود که لذت رهايي رو چشيدم؛ الآن انگار زمان رهاييه کامل نيست...ميدونستم ديگه راحت تر ميتونم به مرگ فکر کنم... براي بقيه هم ميتونم تعريف کنم... ولي آيا باور ميکنن؟
چشممو بستم کم کم احساس وزن داشتن ميکردم.... آروم آروم برميگشتم.... احساس مور مور داشت بدنم...آه... حيف شد...
حيف شد دنياي خوبی بود..
حالا کاملاً بيدار شدم..اتاق رو نور سپيده دم گرفته.....روي تخت نيمخيز ميشم و به بدنم نگاه ميکنم..
بدن من... ديگه ميدونستم اين جسم... يه لباس موقته... به سقف نگاه ميکنم..
روي سقف غبار گرفته اتاق جای انگشتام مونده بود...
انگشتاي من!!!!!
_صبر کن ببينم؛منظورت چيه؟ منو كشوندي اينجا که اينو بهم بگی؟
عليرضا حسابی جوش اورده بود...سالها بود محبوبه رو ميخواست.. چقد تلاش کرده بود که بدستش بياره.. چقد وقت گذشته بود که بتونه خودشو بهش بشناسونه...سرشو ميون دستاش پنهان کرد...نميخواست حرفی بزنه که بعدا پشيمون بشه...
_آخه چرا محبوب؟
محبوبه نگاه بيتفاوتی بهش انداخت...شايد هم داشت تظاهر ميکرد که بيتفاوته.. .
_ببين علی جان؟
_به من نگو جان.......
__آقای راننده تو رو خدا بيا راه بيفت، مرديم از گرما..
مرداد گرمی بود... اتوبوس پر از جمعيت خسته و گرما زده.. و صداي اعتراض مردم بدنم رو عرق لزجی گرفته بود از گرما..معمولاً اتوبوس زمانی راه ميافتاد که اتوبوس بعدی اومده باشه. بعضی وقتا ولی ميگفتن هر نيم ساعت يه بار ماشين راه ميفته.زودتر اومده بودم و جا گير شده بودم تو اتوبوس..آخه صندلی کم ميومد تو اين توقف نيم ساعته. ولی الان ديگه کلافه شده بودم.صداي نفساي خسته ي مردم رو ميشد بشنوی و صداي زنبور عسلی که خودشو پشت پنجره هاي ماشين حبس شده ميديد...
سر خودمو با اون گرم کردم ..خودکارمو برداشتم و يواش يواش هدايتش کردم به سمت پنجره ي باز.
بذار اين کوچولوي وز وزو راحت بشه لااقل..
صداي نازک زنی از عقب ماشين سکوت رو شکست:
__آقای راننده جون بچه هات راه بيفت..
لهجه ي گرم جنوبی داشت.
راننّده امّا يه نگاه بي تفاوت انداخت به ماشين... سيگار اوشنوي تموم نشدشو يه پک عميق زد و بلند شد و به سمت ماشين اومد..مسافرا رو انگار هيچ چيزی از اين خوشحالتر نميکرد.چند نفری که از دست گرما پايين ماشين منتظر مونده بودن پشت سرآقای راننده به سمت ماشين هجوم آوردن که جا نمونند از حرکت......آخی بالاخره ماشين راه افتاد...واقعاً ماشين شلوغ بود.... گرما هم بيداد ميکرد...با حرکت ماشين باد گرمی فضاي اتوبوسو پر کرد..بايد بلند ميشدم... لااقل ديگه از دست صندلي چسبناک راحت ميشدم...ميشد بقيه راه رو ايستاد و تحمّل کرد.
__حاج آقا بفرماييد بشينيد شما...
اينو خطاب به پيرمردی که نگاه جستجوگرش دنبال يه جای خالی ميگشت گفتم...
__خير ببينی جوون...
به سمت جلوي اتوبوس کنار راننده راه افتادم...صداي تشکّر پيرمرد رو هنوز ميشد شنيد..
__خدا عاقبت به خيرت کنه...
راننده منو شناخت... چند سالی بود که اين مسيرم بود...تو اين مسير من ديپلم ميگرفتم و اون پير ميشد..
__نيفتی رفيق بيرون
__نه دادشم مواظبم.
در ماشينو از گرما نبسته بود........
__پس زحمت گرفتن بليت رو هم بکش.
__به روي چشم عزيز.
تو ايستگاه بعدی پسری 10 يا 12 ساله سوار شد..کنار من وايساد... به يه مکانيک کوچولو شبيه بود..
راننده زير لبي غرولند كرد:
__برو عقب بچه...
گرمش بود می خواست کنار در بمونه. گفتم:
__ هواشو دارم.....
لباسش روغني بود و چشاي کوچولو و زيباش که معصوميت توش موج ميزد خسته بود.ميله ي عمودی اتوبوس رو گرفت و مشغول مکيدن آبنبات چوبيش بود........انگاري با هر مكيدنش از دنياي زود بزرگ شدش به عالم كودكيش بر ميگشت.آبنبات چوبی تو دستاي کارگر کوچولو چه مظلوم بود..
__آقای راننده ايستگاه نگهداريد.
از در عقب ماشين زنی با زنبيلی پر از خريد پياده شد.... بليتشو من گرفتم..ماشين راه افتاد دوباره.......رو صندلي کنار دستمون..... اون جلوي اتوبوس پدر و پسری نشسته بودند.پسر هم سن و سال شاگرد مکانيک آبنبات خورمون بود....ولی تميز...موهاي تازه اصلاح شده... لباسی مرتّب و شاد...و چشاش....مسير نگاهشو دنبال كردم.چشاش محو تماشاي آبنبات خوردن دوست کوچکم بود.....صحنه جالبی بود....نميدونم چه جوری براتون بگم...... فكر ميكردم اگه قراره حسرتي باشه اين حسرت مي بايست از سوي دوست كوچك روغنيم باشه نه برعکس. با هر ترمزی که ماشين ميکرد مسافراي ايستاده همراه با ترمز ماشين به هم ميخوردن و..........خوب لباساي کثيف و روغني پسر به پدر تميز مي خورد و اون با صبوری هردفعه فقط خودشو به عمق صندلی عقب ميکشوند. نگاهشون با هم برخورد کرد..نگاه خسته، معصوم و زيباي پسرک روغنی به نگاه پر حسرت پسرک نشسته..دست از مکیدن برداشت.دست کوچيک كثيفشو چند بار به شلوارش كشيد تا مثلاً تميزش کنه..دست کرد تو جيب شلوارش و يه آبنبات چوبی در آورد و به دوست تازش تعارف کرد..صحنه قشنگی بود..خيلی قشنگ...گرماي مرداد رو انگار لطافت فروردين پر کرد تو ماشين...............نسيم دوستی که وزيدن آغاز کرد..حسّ زيباي همه وجودمو پر کرده بود...حسابی احساساتی شده بودم...کمی بعد... رو صندلي دونفره ي ماشين سه نفري نشسته بودند...........پدر تميز ديگه نگران کثيف شدن لباساش نبود..............عجب رايحه ي مهربوني داشت اين آبنبات چوبی.
راستش ميدونی.......خيلی خسته بودم... خسته و تشنه....حريص آب و سايه سار.. راهی که اومده بودم خيلی کشنده بود..بيابونی بود که ناگزير بودم ازش رد بشم.وقتی راهی ميشدم چشم اندازم سبزه بود و صفا.....عزم سفر که ميکردم از دور آبادی پيدا بود.. آبادي و آب.. سبزه و درخت..و چشمه اي که آب زلالش رو _ سايه سارشو از فرسنگها دور ميتونستم ببينم.. .آره اينا رو ديده بودم که راهی شدم ولی...سراب شيرينی بود...به آب نرسيدم که هيچ کيسه ي آبم هم تموم شده بود....و همينطور بقچه نانم..بيابون بود همه جا.. نميشد برگشت.. اين از اون راههايي نبود که بازگشت داشته باشه اصلاً پشت سر چيزی نبود که بخوام برگردم.............کم کم لباسام پاره شد.. و کفشهاي کهنه ای که پوشيده بودم.. آخه به امّيد اينکه پاهامو تو چشمه ميشورم کفشاي نو نپوشيده بودم..بيابون بدی بود...آفتابش سوزان و خارهايي تيز......روزها گرما و گرما و تشنگی... و شبها عقرب و مار ....آسمان شبش لبهاي تشنمو سيراب نميکرد... و ريگ بيابونش كف پاهام تاول روياند....ديگه خسته شده بودم... ديگه نميتونستم ادامه بدم..
يه دفعه از دور سبزي تازه اي ديدم..به خودم گفتم وقتی اوّل راه بودی سراب ديدی... از کجا معلوم حالا با اينهمه خستگي باز هم سراب نديده باشی؟ولی......چاره ای نبود بايد ميرفتم.کم کم نزديک شدم...در باغ باز بود و منو به درون دعوت ميکرد...وارد شدم..خداي من اينهمه زيبايي تو دل کوير؟ اين صدايه روحنواز پرندها تو باغ گل سرخ..؟ اينهمه طراوت ؟اين همه رايحه ي خوش؟و.........نشستم.. در آستانه ي باغ نشستم و خوابم برد.. از خنکاي قطرات آبی که روي صورتم ميپاشيدی بيدار شدم.خدايا درست ميديدم؟اين زيباي افسانه اي فقط مال داستانها نبود مگه؟و تو لبخند زدی... دستمو گرفتی و منو به عمق باغ بردی..
خدايا اين دختر شاه پريونه؟ اينجا قلعه ي جادوشده ي کدام غوله..؟تنم و به برکه زيباي باغ سپردم و از خنکاي آب لذت بردم..و چشمم مست مهرباني چشمانت بود......سايه سار زيبايي از درخت بيد.. صداي نوازشگر آب.. و نغمه خوش پرنده ها..اينجوری شد که به تو رسيدم پری روي زيباي باغ................
((اين داستانی بود که براي پري زيبا تعريف ميکردم))
پري خوش سيما در فکر بود... حرفی نميزد.. تصوّر کردم که زخماي سفرم منقلبش کرده باشه... ولی.....ناگهان برگشت..برگشت و گفت:
خوب... من با گذشته ي تو کاری نداشتم.. نيازی نبود برام تعريف کنی.. من ساکن باغم و ميدونم بيابونا چه شکلي اند..انقدم براي من توضيح نده..
من... من....من .... ولی
هيچی نگو............متأسّفم که من و باغ و با اون چيزا مقايسه کردی فکر نميکردم که در يه رديف باشيم با مارها و عقربها و سرابها..
ولی..........ولی من ميخواستم از سختياي راه بگم برات..
گفتم که نمی خواد چیزی بگی.....به اندازه ي کافی گفتی و منو خراب کردی
امّا...........
امّا نداره .............................حالا برو
برم؟
آره برو...
به کجا؟
هرجا که ميخوای غير از اينجا. من سالهاست در اين باغ تنهام..هيچ عابر پياده و خسته اي رو هم راه ندادم به باغ...تو اوّلی بودی.
خوب............؟
برو پيش همون مارها و خارها و سرابهايي که ازشون برام گفتی..
يعنی چی؟منظورت چيه..؟
منظورم واضحه ........ برو............... بيش از اين منو له نکن..به اندازه ي کافی من و باغم رو با کوير و سراب مقايسه کردی........ برو....
و من رفتم....
بدون هيچ فرصت دوباره اي براي حرف زدن..از باغ با علامت سوالي بزرگ از توهم باغبان خارج شدم......... اما از دور...
از دور سايه ي عابري ديدم كه به ديوار باغ نزديك ميشد..منو نميديد... در باغ براي او باز شده بود.. ولي.......
مسافر جديد داستان ما نه خسته بود و نه تشنه... حتي لباسهاش هم پاره نبود.
ساعت 7 ضربه نواخت..
خداي من چه زود صبح شده بود.. هنوز خستگی انگار تو تنم بود....ولی..
از کی ساعته من وقتو اعلام ميکرد... هيچ يادم نبود...
ديگه بهش فکر نکردم... کش و قوسی دادم به خودم ... دلم نمياد اين رختخواب گرم و نرمو رها کنم..
يه خميازه ميکشم احساس ميکنم دهنم به اندازه همه خستگيام باز شده..
امروز چند شنبه بود؟شنبه يا 5 شنبه؟چه فرقی ميکرد..؟
مهم نيست..
ساعت 7 ضربه نواخته بود و من بيدار شده بودم معلوم نبود چند شنبه ست... و نميدونستم چرا بايد بيدار ميشدم..
آيا قراره مهمّی داشتم...؟سر کار قرار بود برم؟
نميدونم..
من جايي کار ميکنم مگه؟
دلم يهو يجوری شد...
داشتم دنبال خودم ميگشتم ... اينجا کجا بود؟من کی بودم؟
ساعت 7 ضربه زده بود و من بيدار شده بودم مگه من خواب بودم؟
ساعت غريبه بود... من غريبه بودم امروز غريبه بود و...
خدايا من چقد خسته ام.... انگار سالهاست نخوابيدم...
امروز روزه تولّده من بوده؟من کيم؟
چشممو روي هم فشار ميدم و با خودم کلنجار ميرم تا باز بخوابم......عالم خواب بهتر بود.. تو بيداری سؤال زياد دارم که جوابش رو نميتونم پيدا کنم.فقط اينجا هويت رختخواب مشخصه..........
خداي من چقد خسته ام..
فايده نداره خوابم نميبره...
آهای همه ي گوسفنداي دنيا بيايد بايد بشمارمتون............من بايد بخوابم..آرامشم را گم کردم........ من بايد بخوابم..........
بلند ميشم ..
پرده رو ميکشم... ساعت رو از دسترسم دور ميکنم...دستام رو روي گوشم فشار ميدم و گوسفند ميشمرم...
1....۲......۳......۴......
خوابم نميبره...
اينهمه جلو رفتيم تو دنيا باز چرا بايد گوسفند بشمريم.؟
الان بايد به خودم تلقين کنم.. تلقين کنم که خوابم مياد..تلقين که خوبم.............که شادم ...........
که آرامش دارم..........که خوابم...........که خوابم مياد...........
بزور خميازه ميکشم.........
انگار داره مياد اين خواب گريزان.............ميبينمش پشته ديوار قايم شده............سايشو ديدم
ای کلک..........ای شيطون.........
بيا
بهت نياز دارم..........باور کن
تو که ميآی.. تو که هستی فراموشی آسونتره...........بيا.
بيا که يه جرعه از تو فراموشيم ميده
بيا... بيا.........نیازم الآن فقط فراموشیه....
چمدانم را بسته بودم؛ تا رهسپار دياری بشوم که بنفشه ها در آن آواز ميخوانند
.چمدانم را بسته بودم از کمی شوق و کمی امّيد؛ چرا که سفر بی توشه ی راه ممکن نيست
.چمدانم را بسته بودم .......
با چه وسواسی!! چه چيزي را بايد ميگذاشتم و چه چيزي را بايد ميبردم؟
چمدانم را ................
...به آنچه داشتم ترکش ميکردم نگاه کردم
!!!!بسته بودم؛ در حاليكه زياد جا داشت هنوز؛ در واقع خالي خالی بود هنوز
.آنچه که جا ميگذاشتم گذشته ام بود .. علاقه ام بود.... يادگاريهاي فراموش شده ايی بود از آنچه داشتم ا
...داشتم و ديگر نميخواستمشان
...یا می خواستمشان و نداشتمشان....نميخواستمشان!!!!!!!!؟
واقع بين تر باشم ... شاید آنها هم نميخواستند مرا....وقتی چمدانم که از جنس خيال بود را ميبستم..شايد نيم دعوتی هم کرده بودم که: ب.. ب... ب...... بفرماييد بيايد بريم
...و شايد اونها با زبانه بيزبانی رد کرده بودند
.چمدانم را بسته بودم؛ بی گذشته... بی خاطره.. بی
..........چمدانم را .................
حتّي خستگيهامو؟؟؟
نه خستگيها بی دعوت يا با دعوت به درون چمدان خيالم جهيده بودند
..تعلق داشتند به خاطراتم.. چمدان هم که از جنس خيال.... خستگيها.. ترجمان گذشتهاي نه چندان دوری بود؛ که ترکشان ميکردم... يا ترکم ميکردند... چه فرق ميکند که من ميرفتم يا رانده ميشدم؟ چه فرقی ميکند که ميراندمشان يا.........؟
اينک من بودم و چمدانی خالی از توشه ي سفر
...سفر؟؟؟
جنس سفر را باز از خيال ميديدم
...من کجاي اين دايره هستم ؟ اين دايره ي خيال....کاش من هم خيالی بودم
...کاش من هم رويا بودم....... يا شايد هستم و نميدانم
...!!!!شايد اين چمدان.... اين اثاث... اين خاطرات هم پيش خودشون تصور هويت ميکنند.. مثل من
..شايد از ديد اونها من هم مجسّمه اي باشم از جنس خيال
...وای از اين دايره ي بسته ي بسته
.چمدانم را بسته بودم؛ولی
......نشستم
...کنار چمدان بسته نشستم
..چمدان خيالي مملو از خيال... خانه ي خيالی... اثاثيه ي خيالی... من خيالی
...همه ظرفيم نه مظروف... کجا بروم ؟ به يه سفر خيالی؟
کجا بمانم؟ تو يه دايره ي خيالی؟
چمدانم را بسته بودم؛
............چمدانم را .....................
صبح خيلی زود رسيده بودم...
کليدو آهسته تو قفل در چرخوندم تا کسی بيدار نشه...
آهسته آهسته وارد پارکينگ شدم..
آهسته ميرفتم نکنه صاحبخونه بيدار شه.
نه، اين حقيقت نداشت.. درسته که من سعی داشتم سرو صدا نکنم ولی اين آهسته بودن ربطی به صاحبخونه نداشت...دلم... دلم شور ميزد... اصلاً دوست نداشتم وارد خونه بشم...
**************
سفر من به خاطر اين بود که بيان و اثاثيه دخترشونو ببرن..
دخترشون که تا چند روز پيش همسر من بود.
.
قبل از رفتن به سفر.... چيزايي که به اون تعلق داشت رو از بقيه اثاث جدا کرده بودم.... سخت ترينش جدا کردن نوارها و کتابهايي بود که 3 سال مشترک ازشون استفاده ميکرديم..
يکی از ميز ها رو گذشتم سينه ي ديوار و شروع کردم به تفکيک...
بعضی نوارها يا CD ها که مال خودم بود و اون دوسشون داشت رو تو اثاث اون گذاشتم همينطور در مورد کتابها....
آره اثاث و جدا کردم و رفتم سفر تا اونا بيان و وسايلشون رو ببرن...
حالا ........... من از سفر اومده بودم ولی توان رفتن تو و روبرو شدن با خونه ي خالی رو نداشتم...
******************
از اونی که فکر ميکردم بد تر بود....
همه جا روزنامهاي باطله ريخته شده بود همينطور کارتنهاي خراب و پاره شده....وارد اطاق خواب شدم.........
اينجا تو اين اتاق همه ي سرمايه ي من..........
يعنی بايد باور ميکردم....؟
لباسام رو زمين تپّه شده بود و شايد هم لگد مال...زانوام سست شد...
تو نظرم رفتاره احمقانه خودمو در جدا کردن اثاث به يادآوردم و......... به خودم گفتم : خاک....... خاک تو سرت..
سامان دلش گرفته بود ... خیلی براش سخت بود که اینهمه سال دنبال یه دوست..یه عشق..یه همزبون گشته بود و پیدا نکرده بود. با خودش گفت..زیبا...زیبا...اینم مث اونای دیگه...میاد و میره و دردش می مونه خستگیش می مونه و.....اما وضع رضا فرق میکرد. اون دلخوشیایی داشت که هیچ وقت سامان نداشته. هر چی می خواسته براش فراهم بوده..و حالا هم این دختر رو زیاد جدی نگرفته بود...به سامان گفته بود..زیاد سخت نگیر عزیز تا وقتی هست منم هستم ..وقتیم نبود خب یکی دیگه....یاسمن هر روز به رضا زنگ میزد و از زندگیش می گفت و رضا هم کم و بیش به سامان انتقال میداد...داستان یاسمن داستان دنباله داری بود که نویسندش روز به روز می نوشتش.....و کم کم یاسمن و زیبا قسمت زیادی از حرفای این دو دوست قدیمی رو به خودش اختصاص داد.
ــ رضا تو دوستش داری؟
ــ نه من چوبم..این چه سوالیه آخه؟
ــ خب خودت می گفتی....
یاسمن بار اولی بود که به اصفهان می اومد و همه ی تلاش رضا این بود که بهش خوش بگذره البته به اندازه ی یه صبح تا عصری که وقت بود..... اونا گشتاشونو زده بودند و ناهارشونم خورده بودن که رضا به یاسمن میگه که میخوام با سیاوش آشنات کنم...همیشه عادتش بود این بشر انگار اگه من نبودم نمیشد! منم مرتب بهش غر میزدم و میگفتم: خـــــــــــــــــــــــــــــاک تو سر بی غیرتت......نکنن......
ــ میشه سبک نگارشو عوض کنی سیاوش.... اینو رضا بود که می گفت..
* چرا ؟ از اول شخص خوشت نمیاد؟
ـــ نه اینجوری احساس تنهایی می کنم تو قصه .....آگاه مطلق بنویس....تازه واسه خودتم سخته افکار منو..یاسیو...که نمیتونی بخونی اسمتم عوض کن ....بذار ببینم....بذار سامان
* باشه....
اون شب سامان( سیاوش) و رضا با یاسمن بیشتر آشنا شدن..نزدیکیای ساعت ۹ رضا گفت:
ـــ سامان جان یاسی امشب بر میگرده تهران..تو برنامت چیه؟
** من باید برم خونه.. کلی کار دارم...یاسمن خانوم از آشناییتون خیلی خوشحال شدم...و تو دلش گفت بذارم بیشتر با رضا تنها باشن.
منم همینطور رضا ازتون زیاد گفته بود...کاش زیبا هم اینجا بود شما احساس تنهایی نمیکردید.
زیبا...دختر خاله ی یاسی بود که ازش زیاد تعریف کرده بود..بخصوص از خوشگلیش..یاسمن با خودش فکر میکرد اگه زیبا انجا بود با اون دک و پزش سامانو تحویل میگرفت؟ و ادامه داد...خیلی دختر خونگرمیه میدونم که ازش خوشتون میاد...و باز فکر کرد میتونن ۴ نفری باهم باشن اگه زیبا.........
رضا و یاسمن از سامان خداحافظی کردند و سامان رو با افکار تازش(( زیبا)) تنها گذاشتن...
یه کمی دلهره داشتم.. نمیدونستم قراره با کی رو برو بشم...یاسمن ازون برام گفته بود و شاید همین گفتنها منو دچار استرس کرده بود.
سال پیش رضا تو یه اتفاق خیلی ساده با یاسمن آشنا شده بود. رضا از معدود دوستانی بود که من باهاش خیلی راحت بودم. خیلی وقت میشد که با هم بودیم. و کم کم از صمیمی ترین دوستانم شد.
پارسال زمستون یاسی به اشتباه شماره ی همراه رضا رو میگیره و این میشه شروع یه دوستی عجیب.
وقتی اولین بار یاسی رو دیدم ازش خوشم اومد به رضا گفتم:
*ایول رضاعجب باحاله...
ـــ خوشگله؟
*شوخی نکن کی از خوشگلیش حرف زد! گفتم باحاله....
ـــ خب به من چه من که انتخابش نکردم مگه بت نگفتم چطور آشنا شدیم؟
* باشه بابا کوتا بیا.......
خب خداییش خیلی زیبا نبود..یه چهره ی معمولی داشت..خیلی جوون هم نبود...ولی همه چیز که به ظاهر آدما نیست..سه نفری زیر بارون قدم می زدیم و یاسمن خیلی زود با من خودمونی شد.
ـــ ها.........ناقلا تورش کردیا؟؟
اینو رضا بهم گفته بود..
* خب از دیدنتون خوشحال شدم.. مرحمت زیاد..آآآآآآآخ
اینو که گفتم آرنج رضاصاف تو شکمم بود..
یاسی گفت چه دوستای باحالی هستید.....
ــــ * بــــاحال!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و دو نفری زدیم زیر خنده....
یاسمن بار اولی بود که به اصفهان می اومد و همه ی تلاش رضا این بود که بهش خوش بگذره البته به اندازه ی یه صبح تا عصری که وقت بود..... اونا گشتاشونو زده بودند و ناهارشونم خورده بودن که رضا به یاسمن میگه که میخوام با سیاوش آشنات کنم...همیشه عادتش بود این بشر انگار اگه من نبودم نمیشد! منم مرتب بهش غر میزدم و میگفتم: خـــــــــــــــــــــــــــــاک تو سر بی غیرتت......نکنن.
سلام یلدا؛میدونی چقد دلتنگتم یلدا جان؟بدون تو ـ تو این شــــــب زمستونی خیلی تنهام....از بیرون که میومدم خیابوناخیلی شلوغ بود. مردم ریخته بودن تو میوه فروشیها؛برام جالبه .....خب اینم دیگــــــه یه رسم شده که میذارن درســــت آخرین لحظات کاراشونو میکنن.مث شبای عید نوروز.آره داشتم میگفتم.....مردمو میگفتم؛دلم یه جوری شد؛نمیدونم بگم چی...خب آره راستش حسودیم شد یلدا؛ آخـــــــه امشب؛امشب شب تولدته ولی تو نیستی...امشب شب یلداست و تو نیستی...........امشب شب یلدا و شب تولد توست...و من تنهام.یادته یه شب یکی از شعرای سالای دورمو برات میخوندم؟