دیگر این پنجره بگشای که من به ستوه آمدم از این شب تنگ، دیرگاهی ست که در خانه ی همسایه ی من خوانده خروس. وین شب تلخ عبوس می فشارد به دلم پای درنگ. دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه مانده ام چشم به راه همه چشم و همه گوش مست آن بانگ دل آویز که می آید نرم محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم مات این پرده ی شبگیر که می بازد رنگ آری این پنجره بگشای که صبح می درخشد پس این پرده ی تار می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس بوسه ی مهر که در چشم من افشانده شرار خنده ی روز که با اشک من آمیخته رنگ...
+
نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 22:0 توسط سیاوش اکبریان
|
چندین بار از دوستان خواهش کردم نظراتشون در ارتباط با پست مربوطه باشه،با پوزش پیشاپیش از این پس کامنت های غیر مرتبط حذف خواهند شد.حرف دیگری اگر هست از کامنت خصوصی و یا ایمیل استفاده کنید.